تو این تعطیلی ها اومدیم خونه پدری همسرم؛ تو روستاشون اکثرا دامدار و کشاورزن. دیروز عصر خونه تنها…
انتشار: 2026/07/08 08:07 UTC
تو این تعطیلی ها اومدیم خونه پدری همسرم؛ تو روستاشون اکثرا دامدار و کشاورزن. دیروز عصر خونه تنها بودم و خلیل نامی اومد تو ایوون نشست و اهل خونه رو صدا زد. رفتم بیرون و پرسیدم چی میخواد. دنبال بزش میگشت. منم گفتم فکر نمیکنم اینجا اومده باشه و رفت.امروز بزش اومده بود اینجا، با گوسفندهای اینجا علف خورد، از پلهها سرخوش اومد بالا و از در خونه سرک کشید و بعدم رفت.نمیدونم چی میشه که گاهی آدم به یه بز هم حسادت میکنه.دلم خواست بز خلیل باشم. یروز گم بشم، خلیل دنبالم خونه به خونه بگرده، برم با گوسفندای همسایه علف بخورم و...Marziye@Aalijnab

