الان خانم مهربان میانسالی آمدند و یک رمان ایرانی خواستند؛ از یک نویسندهی زندهنامی که سال گذشته، ب…
انتشار: 2026/07/11 08:50 UTC
الان خانم مهربان میانسالی آمدند و یک رمان ایرانی خواستند؛ از یک نویسندهی زندهنامی که سال گذشته، با یکهزار سالگان، همپیاله شد.خوشبختانه داشتیم. تقدیمشان کردیم.قشنگ دیدم، تا دید قیمت قدیمی است، فوری گفت «لطفا دو تا دیگه بدهید!»از بالای عینک بهش نگاهی کردم و گفتم «همین یک جلد هم دو سال مانده بود تا چون شمایی بیاید دنبالش.»با تعجب گفت «جدی؟ مگه میشه؟»گفتم «شده. یک هفتهی گذشته هر صفحهای را باز کردیم از زندهنام *شهرنوش پارسیپور* گفتند و نوشتند. دریغ از اینکه یک نفر بیاید و رمانش *طوبی و معنای شب* را بخواهد.»کمی دلخور گفت «البته حق با شماست. مردم کتاب نمیخوانند.»حرفش را قطع کردم و گفتم «مهربان! اگر مردم کتاب نمیخواندند که الان اینجایی نبود تا جنابعالی تشریف بیاورید و کتابی بخواهید.»به مسخره گفت «لابد فقط و فقط خارجی میخوانند.»گفتم «دقیقا. مثل همهی ماها؛ من و شمای ایرانی.»گفت «ولی من ...»پرسیدم «یخچال خونهتون ایرانیه یا ...»از یادداشتهای *آقای کتابفروش*ble.ir/aamoutbookstore






