دوست جوانی که الان اینجا بود، با شوق ِ زیادی گفت «چه جالب! نمیدونستم خودتون هم توی #کتابفروشی کار…
انتشار: 2026/07/16 07:30 UTC
دوست جوانی که الان اینجا بود، با شوق ِ زیادی گفت «چه جالب! نمیدونستم خودتون هم توی #کتابفروشی کار میکنید؟»نگاهش کردم که «؟»گفت «آخه این همه #کتاب نوشتین. این همه ...»پوزخند زدم و توی دلم گفتم «قسم میخورم یک خط هم از #یوسف_علیخانی نخوانده.»بیمقدمه شروع کرد که «من دورههای #نویسندگی زیادی رفتم. متنهایی هم که قدیم مینوشتم، همه ازش تعریف میکردند اما حوصله ندارم بنویسم.»دنبال کتاب «داستایفسکی و روند خلاقیت او» بودم. خواستم بهش جواب ندهم و حرفهایش را خبری دیدم تا دلیل یک گفتگو که دیدم نه، جدیجدی دنبال ِ همصحبتی است برای اول صبح پنجشنبه. گفت «به نظرتون چرا نمیتونم بنویسم؟»گفتم «دخترم! یک هفتهی گذشته شش کیلو لاغر کردم. بعد هم از دیشب، دلدردم و گلاببهروتون، اسهالام. این یک هفته، ایرنا، خانمم، صددفعه گفته برو دکتر! شاید ... جدی نگرفتم، حالا که از صبح، درد بهم فشار آورده، آخر هفتهای دنبال دکترم.»دیدم مات داره نگاهم میکند که خب به من چه، شما مریضی.گفتم «جوابت رو گرفتی؟»گفت «نه.»گفتم «چون مریض نیستی.»انگار بهش توهین کرده باشم، برافروخته گفت «یعنی هوشنگ مرادیکرمانی مریض بوده؟ یعنی شما مریض بودید که نوشتید؟ یعنی ...»گفتم «آفرین! دقیقا همینه. بهترین جواب صریح همینه. بقیه جوابها زرورقپیچیده و شیکوپیک و الکی هستند. شما مریض نبودید، ننوشتید. ما مریض بودیم نوشتیم.»دلخور شد و کتابنخریده، رفت.حرف بدی زدم؟ble.ir/aamoutbookstore





