داستان ریزه میرهگفت: يا أيها المزمل*ترسيدم، معمولا وقتي حرف مهمي داشت اين طوري صدايم ميزد، با صفات…
انتشار: 2026/07/09 12:38 UTCدریافت: 2026/08/15 01:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:38 UTC
داستان ریزه میرهگفت: يا أيها المزمل*ترسيدم، معمولا وقتي حرف مهمي داشت اين طوري صدايم ميزد، با صفات و اسما عربي...پتو را پيچاندم دور تنم، فرو رفتم وسط نرمي وسوسه انگيز تنش. محكمتَر گفت: يا أيها المزملخميازه و تن لرزه در هم آميختند، به اجبار سرم را از پتو بيرون آوردم و ناليدم: پنجره را ببند!صورتش جدي بود، انگار توي كاسهي چشمهايش يخ ريخته بودند، بي احساس و مغرور. خودم را جمع كردم. پتو مرا در آغوش گرفته بود، بيشتر از هر چیزی در دنیا من به پتويم وابسته بودم، زبان نداشت، پا نداشت، بي دليل نميرفت، اختيارش را داشتم. گفتم: جانم!صداي بستن پنجره آمد و پردهها همان تكه خورشيد و آسمان را از من گرفتند. گفت: تمام شد!نيمخيز شدم! با بهت گفتم: چي تمام شد؟گفت: رفت.گفت: من... من تمام شدم! گفتم:.... هيچ. سكوت كردم، حرفي نداشتم بزنم. پتويم را باز كردم خزيد كنارم.*يا أيها المزمل:اى جامه به خويشتن فرو پيچيده
