موضوع انشا:روز خود را چگونه آغاز کردید:خواب دیدم بمبها مثل شهابسنگهای بی دست و پا، بر سرم فرود آمدند،صدای انفجار بود نه صدای ساعت، ساعت راس شش،از خواب پریدم، ساعت چهار و نیم صبح بود، هیچ صدایی نمیآمد، جز صدای کولرها، خیس عرق بودم، گربهام با چشمهای زردش خیره نگاهم میکرد، انگار میترسید چیزی بگوید، لحاف را دور تنم پیچاندم، موبایلم را برداشتم، هنوز نت داشتم، اخبار خواندم، تمام راههای زمینی بندرعباس قطع شدند، حملات به یزد رسیده، جنوب آتش گرفته، اهواز را بمباران کردند، از سفرهای غیر ضروری پرهیز کنید، یخ زدم، صدای بمب در ساعت ۲ بامداد، خمپاره سه بامداد، اشک تمام بامداد، بغض تمام روز.برنامهی زندگیام را نگاه کردم، قرص اول صبح، ضد اضطراب قبل از نهار، دمنوش سنبلالطیب، گل گاوزبان هفتهای دو بار، ورزش کن، آب بخور، طاقت بیار.تلویزیون را روشن میکنم، کانالها را مثل کتاب ورق میزنم…سنتکام، ایران، جزایر ایران، کنگان، بوشهر، یه دل میگه برم نرم، باز منو کاشتی رفتی، اتاق خبر، بیژن مرتضوی ساز میزند، صدایش را کم میکنم و میگذارم ساز بزند، هر کسی که بلد است…باید ساز بزند،طناب را برمیدارم، خبره نگاهش میکنم، دور گردنم میبندم، به سمت بالا میکشم، نفسم تنگ میشود، طناب را دست میگیرم، امروز در برنامهی ورزشیام باید ۶۰ تا طناب در یک دقیقه بزنم، اشکهایم سر میخورند، طناب میزنم…