🔻 روایتهایی از خیرینِ ارجمند بیمارستان امام حسن مجتبی(ع):🌿 نکوییِ اهلِ کرم(٢۷)/ سندِ صد میلیاردی د…
انتشار: 2026/07/20 09:08 UTC
🔻 روایتهایی از خیرینِ ارجمند بیمارستان امام حسن مجتبی(ع):🌿 نکوییِ اهلِ کرم(٢۷)/ سندِ صد میلیاردی در پیادهرو📖 آیهای برای آغاز «آنان که اموال خود را برای خودنمایی مردم خرج میکنند؛ و به خدا و روز قیامت ایمان ندارند.» سوره النساء، آیه ۳۸ 🔸 با همان موتورسیکلت همیشگیاش آمد؛ نه با هیبت مدیران، نه با تفاخرِ سرمایهداران، که با همان سادگیِ غریبی که گویی از دلِ روزگار دیگری آمده بود. بیمقدمه، بیآنکه کلامی را برای تظاهر حرام کند، اصلِ مطلب را گفت: "حقوقِ بازنشستگیام، سقفِ نیازهایم را تأمین کرده است. این کارخانه، عصارهی تمامِ جوانی و یکعمر تلاشِ من است؛ نمیخواهم بفروشیدش. تا زندهام، اجارهاش را خرجِ بیماران کنید."🔸 وقتی سندِ کارخانهای را که حاصلِ یک عمر رنج بود روی میز گذاشت، درکِ این حجم از سخاوت، با ترازوی منطق دشوار مینمود. آن سند برای ما تنها یک تکه کاغذ نبود؛ گویی تکهای از جانش را ــ که در چرخدندههای آن کارخانه صیقل خورده بود ــ به ما بخشیده بود.🔸 وقتی هفتهی پیش وقفنامه آماده شد، تماس گرفتم و با اصرار خواستم برای امضا به بیمارستان بیاید تا در حضورِ مسئولان و خیّرین، شکوهِ این بخشش را ارج بنهیم. اما او گویی از "دیده شدن" میگریخت؛ میخواست گمنام بماند و شرط کرد: "اگر حتی یک نفر هم غیر از تو باشد، امضا نخواهم کرد."🔸 اصرار کردم بیاید تا به قدرِ یک پذیراییِ کوچک، دِینِ این بزرگی را ادا کنیم؛ پاسخ داد: "چرا باید وقتِ ریاستِ بیمارستان برای من گرفته شود؟ کار خاصی نمیکنم." و در کمالِ حیرت، قرارمان را میدانِ امام حسن مجتبی(ع) گذاشت.🔸 همراه با دکتر یوسفیان (ریاست بیمارستان) و حاج محمد اوقانی (مدیرعامل خیّرین)، با شتابِ کسی که به دیدارِ رازی میرود، خود را به میدان رساندیم. و آنجا، در پیادهروِ شلوغِ میدان، جایی که عابران از معجزهای که در کنارشان میگذشت بیخبر بودند، روی جدولِ سنگیِ خیابان، سندِ یکصد میلیارد تومانی امضا شد.🔸 آن لحظه سهل و ممتنع بود: امضای بزرگترین وقفِ تاریخِ بیمارستان، نه روی میزهای مُجللِ چوبی، که روی پیادهروِ سردِ شهر؛ میانِ هیاهوی مردمی که نمیدانستند مردِ کنارِ دستشان دارد سندِ ماندگاریاش را امضا میکند.دستانش که از سند جدا شد، ردّی نورانی بر آن باقی ماند؛ ردّی که گویی از جهانی دیگر بر این کاغذِ خاکی تابیده بود.🔸 او با موتورسیکلتش رفت، در حالی که بخشی از یک عمر را بخشیده بود. شاید بزرگترین بخششها همینگونهاند: بیصدا میآیند، بینام میمانند، و پیش از آنکه جهان فرصت کند صاحبشان را بشناسد، در تاریخِ زندگیِ دیگران جاودانه میشوند.✍️محسن اویسی- 28تیر05*━═━⊰❀🌼❀⊱━═━*#نسل_فردای_آران_و_بیدگلhttps://telegram.me/joinchat/BF5--Tz08JYO3J05UhY35w




