غزلخوان آمدی و با دلِ دیوانه خندیدی..پس از آن پابهپای عالمِ افلاک رقصیدی..نشستی درکنار چشمهی مهت…
انتشار: 2026/08/13 16:58 UTCدریافت: 2026/08/13 19:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 19:07 UTC
غزلخوان آمدی و با دلِ دیوانه خندیدی..پس از آن پابهپای عالمِ افلاک رقصیدی..نشستی درکنار چشمهی مهتاب، لبتشنهکمی از نمنمِ چشمان سرخِ ماه نوشیدی..کمال همنشین در جانِ شیرینت اثر بخشیدچه زیبا در میانِ آن شبِ تاریک تابیدی..شدی مجنونترین عاقل میان شهر بیدلهابه حالِ مستی و شیداییات هر روز بالیدی..ولی یکباره برگشتی، نماندی پیش لیلایتچرا آن شب سراغش آمدی، از عشق پرسیدی..چرا وقتیکه رؤیایت بهسر شوق رسیدن داشتبه فکر رفتن افتادی، میان راه ترسیدی..🍃🌺🍃


