➖مکاشفات شبانههفته چهارم ِ پیش از کوچ است.آقاسعید پیامی مفصل فرستاده:_حنیف جانمن امروز از بیمارستان…
انتشار: 2026/06/28 23:31 UTC
➖مکاشفات شبانههفته چهارم ِ پیش از کوچ است.آقاسعید پیامی مفصل فرستاده:_حنیف جانمن امروز از بیمارستان مرخص میشم...تماس می گیرم.با خنده شیطنت آمیزی که پشت کلام می تواند متوجه شودمی گویم:+ آقااابرادر منکجااا؟!اومدم.می گوید:_ آخه الان بد موقع اس.می دونم سر کاری.مشغله داری.نیا لطفاً.سمانه جان و برادرم هستن. می گویم:+ شما عزیز دل منی.مگه میشه؟حرکت می کنم الان.خوشحال می شود.خوشحال می شوم.بیمارستان گیل رشت شلوغ است.کارهای ترخیص در حال انجام است تا برای ادامه روند درمان راهی بیمارستان جم تهران شوند.پیشانی اش را می بوسم.از آخرین گزارش درمانش می گوید.از پزشکان گیلان قدردانی می کند.از جوانی می گوید که پزشکی را رها کرد تا پژوهشگری اجتماعی را برگزیند.از همکاران انجمن می پرسم.لبخند تلخی می زند.در می گذریم.مثل همیشه کمترین سهم صحبت مان به مختصات بیماری می گذرد.باقی به فلسفه و عرفان و ادبیات و جامعهشناسی و تاریخ و سیاست.صحبت مان باز به خاطرات دهه پنجاه و شصت آقاسعید می رسد.از جنبش چریکی تا تحولات جاری.از نگرانی برای ایران.بیشتر میگوید و بیشتر گوش می دهمبلکه بیشتر بیاموزم.می گوید:_حنیف جان تو برام بگوبا لبخند می گویم:+از عشق باید گفت که خوش تر از سیاستهبا لبخند می گوید:_به بهمی گویم:+به تعبیر مولاناچو رسول آفتابم به طریق ترجمانیبه نهان از او بپرسم به شما جواب گویمچشم هایش می درخشد.غذایش سرد شده.اصرار می کنم به صرف غذا.می گوید:_مهم نیست الان مشغول صرف غذای روح هستم با توعه نازنین!می گویم:+شما هم استاد ما هستی هم رفیق ما هم الگوی ما.می دونید خیلی دوستتون دارم؟آرام می خندد.ادامه میدهم:+شما غذا میل کنید من هم براتون موسیقی پخش می کنم.می گوید:وقتی می خندم این سمت صورتم فرمشو از دست میدهکج میشهاز کنترلم خارج شده.با آرامش و بی هیچ نگرانیتوضیح پزشکی را تشریح می کند.لبم را می گزمکه گریه ام نگیرد.آب دهانم را فرو می برمکه گریه ام نگیرد.لبخند می زنمکه گریه ام نگیرد.اماموفق نمی شوم.پسپنهانش می کنم.ساعاتی گذشته است.سخنمان مثل همیشه از دقیقه به ساعت کشید.می گوید:_هربار می خوایم دقایقی در حد حال و احوال صحبت کنیمآخرشحرف مون به ساعت میرسه.به یاد دو سال پیش می افتم.مهمانش بودممباحثه امان در تاریخ سیاسی به چهار-پنج ساعت رسید.اشتراکاتی که بیش از پیش مرا به او نزدیک کرد.سمانه خانم چند بار می آید و می رود.برادر آقا سعید هم می آید وسایل را جمع می کند.خدمات بیمارستان برای بردن ظرف غذا می آید اما ظرف همچنان پر است.آقا سعید با فروتنی و متانت عذرخواهی می کند.روز کوچ است.خانم مرتاضی عزیزم زنگ می زند.با اشتیاق پاسخ می دهمامامینو خانم صدایش می لرزد:_آقا حنیف گویا آقاسعید...موبایل را نگه می دارم.لبخندم فرو می افتد.کلمات فرو می افتند.کلمات سقوط می کنند!این حال را می شناسم.به سختی کلمات را، مفاهیم را هضم می کنم.برخلاف قدیم ترها، تلاش نمی کنم چیزی بگویم.چند روز پیش صحبت می کردیم.وضعیت بیماری اش با ثبات بوداماحواسم بود که مبادا ناگهان ترکم کند.تلخی ترک شدن را می دانم.چقدر؟خوب!آشنایم که چه می کند با روح آدم.می دانمش.این است کهدر نسخه ی متاخرمآگاه ترم کهبیشتر برای عزیزانم وقت و عاطفه بگذارم.بیشتر بگویم دوستشان دارم.بیشتر عشق هدیه دهم به زندگی.رها از خسّت دل و زبان که دامنگیر آدمی است.بعد آخرین دیدار بیمارستان می دانستم شاید کمتر زمانی باقی باشدپسحال را قدر می دانستم.خواستم برای نشست جدید همراه مان باشدسخنرانی ضبط کند.می خواستم صدایش بیشتر بماند.معرفت و مرامش بیشتر به گوش برسد.هفته ی پیش از کوچ است.برایم می نویسد:« سپاس بسیار دارم حنیف جانماصولا به باورم ضرورت اصولی است که شاید تا همیشه صحنه و رسانه را که اساسا خانه استیجاری من بوده است، رها کرده به موطن خود (روح و شاید سخن) باز گردم.ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را »ساعت از نیمه شب گذشته است.صفحه چت مان را باز می کنم.در سکوت خانهآخرین فایل صوتی آرشیو را پخش می کنم.آن زمان که جراحت روحم عود کرده بود_بی هیچ کلامی_برایش این تصنیف را فرستاده بودم:از برت دامن کشان رفتم که رفتم...آری برادرحالتو رفته ایو مندور از رسانه و صحنه که خانه های استیجاری ما هستندساکن دلتنهادم پنجرهبه رشت بارانی نگاه می کنم.حضرت باران بر دلم می بارد؛یٰا نوراً بَعدَ کُلّ نورٍ➖عباس نعیمی جورشری/ حنیف| ۸ تیر ۰۵ _ حوالی ۳ بامداد دوشنبهپ.ن./سخنرانی های مشترک با استاد کوچیده ی عزیز اسمعیل خلیلی•امید در روزگار جنگ•نسبت علوم اجتماعی و دانشگاه•صلح در آینه فرهنگ و سیاست ایرانی•علیه خشونت•صیرورت ایران فرهنگی@abbasnaeemi

