ترم پنجم دانشگاه بودیم و همکلاسیها پولی به من سپرده بودند که بروم برای همه خوراکی بخرم. پانزده رو…
انتشار: 2026/06/20 02:08 UTC
ترم پنجم دانشگاه بودیم و همکلاسیها پولی به من سپرده بودند که بروم برای همه خوراکی بخرم. پانزده روبل از آن را دزدیدم و ادعا کردم که حتماً صندوقدار اشتباه کرده است و آنها هم باور کردند. این فقط دزدی ساده نبود. موضوع این نبود که فقیر بیچارهای از یک ثروتمند دزدی کند. صرفاً اعتمادی نقضشده نبود. محروم کردن گرسنهای بود از غذا، دانشجویی که رفیقت هم بود. و مهمتر اینکه کسی این کار را کرده بود که ابداً نیاز مالی نداشت، برای همین بود که حرفم را باور کردند. این عمل را وقتی بخواهید با قتل یک دوست مقایسه کنید، حتماً به نظرتان شیطنت ناچیزی میآید. مگر نه؟ برخلاف شما، یادم میآید که کیفور شده بودم از اینکه اینطور بینقص و ماهرانه کار را به انجام رسانده بودم. و زل زدم توی چشمهایشان، صاف توی چشمهای همانهایی نگاه کردم که توانسته بودم بدون کوچکترین ترس و واهمهای فریبشان بدهم. آری، چشمهای من سیاه و زیبا و صادقاند و آنها هم باورش کردند. بیش از هر چیزی به این دلیل به خودم افتخار میکردم که ذرهای عذابوجدان نداشتم. هنوز که هنوز است، مزهی آن شام شاهانهی بیموردی را که با پول دزدی برای خودم سفارش دادم و با لذت و اشتها خوردم زیر دندانم حس میکنم.اما مگر همین حالا ندامتی احساس میکنم؟ عذابوجدانی دارم از عملی که مرتکب شدهام؟ دریغ از سر سوزنی.ناراحتم. احساس میکنم خیلی غمگینم، جوریکه هیچ انسانی تابهحال نبوده است. و موهایم دارد خاکستری میشود. اما این چیزی دیگر است. چیزی دیگر. چیزی است وحشتآور و پیشبینیناپذیر. چیزی که سادگی دلهرهآورش به باور نمیآید.•تنگناحکایت یک سرگشتگی روانیلئانید آندرهیف / ترجمهی رضا بهرامی

