آنچه میترسم اعتراف کنم این است که گویا من همیشه رمانتیک بودهام. و شاید خیلی بیراه نباشد که بگویم…
انتشار: 2026/06/30 20:27 UTC
آنچه میترسم اعتراف کنم این است که گویا من همیشه رمانتیک بودهام. و شاید خیلی بیراه نباشد که بگویم ایدهآلیست. به اندیشهی انسان و قدرت بیحدوحصر آن باور داشتم و کل تاریخ بشر را اندیشهای پیروز میدیدم. دورهای که حرفش را میزنم خیلی هم دور نیست. ترسناکتر از این برایم نیست که فکر کنم تمام زندگیام توهمی بیش نبوده است، و در تمام زندگیام ابله بودهام، مثل آن بازیگر دیوانهای که زمانی در سلول کناری من بود. از همهجا کاغذهای قرمز و آبی جمع میکرد و هر کدام را یک میلیون روبل قیمت گذاشته بود. به ملاقاتیها التماس میکرد از این کاغذها برایش بیاورند و یا آنها را از کمدها میدزدید. نگهبانها دستش میانداختند و آزارش میدادند. او هم با تمام وجود از آنها بیزار بود، اما من را دوست داشت. وقت رفتن از اینجا هدیهای یک میلیون روبلی برای من به یادگار گذاشت. گفت: «ناقابل است. فقط همین یک میلیون است، باید مرا ببخشید، خرجم خیلی زیاد شده، خیلی زیاد، و دخلم کفاف نمیدهد.» بعد هم مرا کناری کشید و به پچپچه گفت: «دارم میروم ایتالیا. میخواهم پاپ را عزل کنم و یک واحد پول تازه برای آن کشور معرفی کنم. از همینها. یکشنبه هم خودم را قدیس اعلام میکنم. ایتالیاییها خیلی شاد میشوند. آنها هر وقت قدیس تازهای میآید خوشحال میشوند.»نکند زندگی من هم توهمی از جنس همین کاغذهای میلیونی بوده باشد؟•تنگناحکایت یک سرگشتگی روانیلئانید آندرهیف / ترجمهی رضا بهرامی

