من داستان شما را نمیدانم.نمیدانم در کدام صبح، برای آخرین بار آسمان را نگاه کردید. نمیدانم آخرین…
انتشار: 2026/07/09 12:15 UTC
من داستان شما را نمیدانم.نمیدانم در کدام صبح، برای آخرین بار آسمان را نگاه کردید. نمیدانم آخرین باری که خندیدید، به چه خندیدید. نمیدانم چه کسی در زندگیتان بود که صدایش آرامتان میکرد. نمیدانم دلتان برای چه چیزی بیشتر میتپید؛ برای یک خانه، یک آدم، یک رؤیا یا حتی یک روز معمولی که دیگر هیچوقت تکرار نشد.نمیدانم کفشهایتان خاک کدام راه را به خود دیده بودند. نمیدانم دستهایتان پیش از آنکه از حرکت بایستند، چه ساخته بودند. نمیدانم چند بار عاشق شده بودید، چند بار شکست خورده بودید، چند بار از نو شروع کرده بودید.نمیدانم چه چیزی شما را خوشحال میکرد.نمیدانم چه چیزی شما را میشکست.نمیدانم در سکوت شب، وقتی همهچیز آرام میشد، چه فکرهایی از ذهن شما عبور میکرد.از شما تقریباً هیچی نمیدانم.و شاید همین، بزرگترین بیعدالتی زمان باشد؛ اینکه آدمی سالها زندگی کند، هزاران لحظه را از سر بگذراند، با هزاران فکر و احساس و خاطره پر شود، و بعد تمام آن جهان بیانتها در چند خط خلاصه شود.یک نام.یک تاریخ.یک تصویر.یک جای خالی.من مسیر زندگیتان را نمیدانم؛ فقط نقطهی پایانش را میشناسم.نمیدانم اولین قدمهایتان کجا برداشته شد، اما میدانم آخرین قدمتان کجا متوقف شد.نمیدانم چه رؤیاهایی داشتید، اما میدانم کدام لحظه تمام رؤیاهایتان را خاموش کرد.از شما چیزی نمیدانم؛ جز اینکه روزی کودکی بودید، روزی جوانی بودید، روزی کسی شما را صدا میزد، کسی منتظرتان بود، کسی به بازگشتتان امید داشت.شما یک نام نبودید.یک عدد نبودید.شما یک زندگی بودید؛ زندگیای که تمام نشد، بلکه از شما گرفته شد.چگونه میشود تمام جهانِ یک انسان را از دست داد و فقط جای گلولهاش را به خاطر سپرد؟من داستانتان را نمیدانم.اما زخمتان را میشناسم.من چهرهی زندگیتان را نمیشناسم.اما جای مرگتان را به یاد دارم.من پایان داستان را حفظ کردهام، اما خودِ داستان را از یاد بردهام.

