سنگسار!!!یکی نامرد نصرانیزنی را نزد عیسی برد،و در محضر شهادت دادکه این زن پاکدامن نیست!... زن از شر…
انتشار: 2026/08/01 11:55 UTCدریافت: 2026/08/02 07:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 07:37 UTC
سنگسار!!!یکی نامرد نصرانیزنی را نزد عیسی برد،و در محضر شهادت دادکه این زن پاکدامن نیست!... زن از شرم گنهچون آهوی زخمی، هراسان بودو مروارید اشکشاز خجالت روی مژگان بود،مسیحا از تأثّر،همچو گردابی به خود پیچید،و توآم با سکوتی سوی یاران دید،ز چشم همرهانشناگهان برق غضب جوشید،یکی آهسته،امّا با ادب پرسید:که ای روح مقدّساز چه خاموشی؟چرا از جرم این پتیارهاین سان دیده میپوشی؟سزای این چنین جرمیمگر بر تو مبرهن نیست؟ولی فرزند مریم،همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،نقشی بر زمین میزد،و با پای تفکرگام در راه یقین میزد،که ناگه،اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.که ای عیسی!چه میخواهی؟گناه او نمایان است،سزایش سنگباران است،چراغ عفت مریم،درون سینۀ این دیو، روشن نیست،و این بدکاره را راهی،به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.مسیحا از پی اندیشه ای کوته،سکوت تلخ را بشکست،و چون روشن چراغی،در میان دوستان بنشست،وگفت: آری،سزایش سنگباران است،ولیکن سنگ اوّل را،به سوی این زن آلوده در عصیانکسی باید بیندازد،که خود، عاری ز عصیان استو دامانش،رها از چنگ شیطان است!و میپرسم:که مردی با چنین اوصاف،اندر جمع یاران است؟مسیحا حرف خود را گفت،و سر را در گریبان کرد،و همراهان خود را،زان قضاوت ها پشیمان کرد!که را جرأت،که نزد پاک جانانجان خود راپاک از لوث خطا بیند؟که را زهره،که خود را پاک،نزد انبیا بیند؟پس از لختی،کز آن بی حرمتییاران خجل گشتند،و از محضر برون رفتند ؛مسیحا ماند و آن زن ماندو عیسی با زبان نرم،آن محجوبه را فهماند،و با اندرز های پاک،بذر عفت و نیکی،به دشت خاطرش افشاند،... و آن زن،با هوای تازه ای،بیرون ز محضر شد،و تصویر نویی،از شرع،در ذهنش مصوّر شد،که از خون بنی آدم،چراغ شرع، روشن نیست ؛و راه شرع،تنها راه، کشتن نیست!تو را،ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،نمیگویم مسیحا شو،که ایمان پیمبر،در دل و جان تو و من نیست،ولی سر در گریبان کن،و از خود نیز پرسان کن،که اعمال تو آیا،گاهگاهی،بد تر از کردار آن زن نیست؟و از داغ هزاران جرم پنهانیبگو ای مرد،ترا آلوده دامن نیست؟!!از شاعر افغان «رازق فانی»

