فاطمه _ ملک_ زادهای خاک چگونه جرات کردیمژه هایِ بلندش را بریزانی؟چشمانِ زیبایش را بپوسانیقلبِ خسته…
انتشار: 2026/06/19 03:20 UTC
فاطمه _ ملک_ زادهای خاک چگونه جرات کردیمژه هایِ بلندش را بریزانی؟چشمانِ زیبایش را بپوسانیقلبِ خسته جانش را که مامنِ بی پناهی هایِ من بوددرد دارمدرد دارم پی آر پی کرده ام درد دارمو بر قبرت ایستاده ام گریه میکنم بادها میگویند روحِ او با ماست نمیگذاریم آب در دلش تکان بخورداما صدایت هنوز مثلِ یک جرقهاز آن روزها مانده ستچشمانِ تو پنجره ای دو جداره ستکه صدای ترسناکِ بیرون را میگیرد سیل بندی که رویِ آب شناور ستمن پر از سیل هایِ نباریده اممثلِ طحال که گلبول هایِ قرمزِ مرده را نگهمیدارددرزِ پنجره ها را گرفته امعشقِ ترا باد نبرِدآسمان در چشمانت خطی از خون ستصدایِ بال زدنِ لک لک ها آن دور.به رعد می مانَدماه لابلایِ خطِ اخم ات پخش ستو از راه رفتنش پیداستکه سُر خوردگیِ مهره داردجراتم را جمع میکنم به باد چنگ بیندازمو روحِ ترا در آغوش بگیرمآبی که انگشتری طلا در آن ستبه خوردم میدهند ترسم بریزددوباره هذیانی شده امچه آسیب پذیرِ دروغینی ست زندگیسرم را می شکندو در دامنم گردو می ریزدt.me/Adabiyyatsevanlar




