داشتم چای میریختم که ناگهان یاد آن دختر کُرد افتادم؛ همان دختری که چند ماه پیش، همراه خواهر کوچکش،…
انتشار: 2026/07/25 21:20 UTCدریافت: 2026/08/01 00:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:07 UTC
داشتم چای میریختم که ناگهان یاد آن دختر کُرد افتادم؛ همان دختری که چند ماه پیش، همراه خواهر کوچکش، از زندان خانگی پدر و نامادریاش نجات پیدا کرد.یادم آمد که این مدت چندین عمل جراحی را پشت سر گذاشته، حالش رو به بهبود است و حالا همراه مادر و خواهرش به خانهای نقل مکان کردهاند که شهردار در اختیارشان گذاشته است.اما بعد دلم گرفت.با خودم فکر کردم آخر شبها، وقتی همهجا ساکت میشود، او به چه چیز فکر میکند؟ آیا هنوز گاهی بیاختیار بغض میکند و در دلش زمزمه میکند: «بابا... چرا با من چنین کردی؟»به گمانم، حسِ مظلوم واقع شدن، آن هم از سوی کسی که باید پناهت باشد، از کثیفترین و ویرانکنندهترین تجربههایی است که یک انسان میتواند از سر بگذراند. زخمی نامرئی شاید جسم را بتوان درمان کرد، اما ردّش تا سالها بر جان میماند.نمیدانم چرا امشب، درست در پایان روز، یاد آن دختر افتادم. شاید بعضی آدمها، حتی وقتی دیگر در خطر نیستند، اندوهشان از ذهن آدم بیرون نمیرود.فقط امیدوارم روزی برسد که شبهایش را بدون هجوم خاطرهها به صبح برساند؛ هرچند میدانم بعضی زخمها هرگز کاملاً خوب نمیشوند. بعضی کودکیها برای همیشه در همان خانههای تاریک جا میمانند؛ جایی که هیچوقت کسی پاسخ آن یک سؤال را نداد: «چرا؟»و آرزو میکنم خدا، جایی در وسعت عدالتش، حق تمام مظلومان جهان را از ظالمان بگیرد؛ چون بعضی اشکها روی زمین خشک میشوند، اما هرگز از حافظه آسمان پاک نخواهند شد.#عادله_زمانی @adelehz