حکایت گرگ و گله !گرگی به سبب هوشیاریِ چوپان نمیتوانست به گله بزند و گوسفند شکار کند.از قضا روزی پو…
انتشار: 2026/08/17 01:18 UTCدریافت: 2026/08/17 17:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 17:25 UTC
حکایت گرگ و گله !گرگی به سبب هوشیاریِ چوپان نمیتوانست به گله بزند و گوسفند شکار کند.از قضا روزی پوست میشی را یافت.پس آن را به بر کرد و به میان گله رفت.برهای گرگ را در پوستین میش دید و خیال کرد که مادرش است و او را دنبال نمود.گرگ بره را به دنبال خود به گوشهای کشاند و خورد.او مدتها گوسفندان را به همین حیلت فریب میداد و دلی از عزا در میآورد.گرگ این را خوب میدانست که اگر بخواهد از چماق چوپان محفوظ باشد و بدون نگرانی از گوسفندان بخورد، باید هم رنگ آنان باشد.چون بسی ابلیس آدم روی هستپس به هر دستی نشاید داد دست🍃🌸🆔 محضرمولانا@afzali_mr
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- کاشانه رندان · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ۱۰:۳۷
- در محضر مولانا · تطابق دقیق — ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ۱۷:۲۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
