اگه بخوام از اولِ اولش بگم، میشه روزی که خانوم دولتخواه (کاربر پلیس+۱۰) ازم پرسید دوست داری کدوم ار…
انتشار: 2026/06/30 19:21 UTC
اگه بخوام از اولِ اولش بگم، میشه روزی که خانوم دولتخواه (کاربر پلیس+۱۰) ازم پرسید دوست داری کدوم ارگان خدمت کنی؟ و من با خنده پرسیدم مگه انتخابیه؟ اونم در جواب لبخند زد و گفت برای شما که متاهلی تقریباً آره! به احتمال ۹۹٪ همون ارگانی که بخوای خدمت میکنی. نمیدونم چرا گفتم نیروی انتظامی. یعنی نه که ندونم. در عرض چند ثانیه با خودم دودوتا چهارتا کردم: ارتش که میگن خیلی سخته. سپاه هم که... نه... پس نیروی انتظامی! و این گونه بود که سرنوشت خودم رو به این لباس سبز خیارشوری پیوند زدم و داستان رسماً شروع شد. چند وقت بعدش هم مشخص شد که باید دورهی آموزشی رو توی پادگان شهید بیگلری مشگین شهر سپری کنم. یکی از سردترین شهرهای ایران، توی فصل زمستون. چی از این بهتر؟!هیچوقت اون غروب قبل اعزام رو یادم نمیره. عکسش رو استوری کردم و هنوزم توی گوشیم دارمش؛ انگار آسمون شوخیش گرفته بود. اون شب، با این که یلدا بود، اما خیلی زودتر از تموم شبهای قبل سحر شد! حقیقتش نگرانی خاصی نداشتم. بیشتر هیجان یک تجربهی ناشناخته بود و بس. اما یکدفعه همه چیز عوض شد. بابا گفته بود که نمیاد برای بدرقه کردن من، چون ممکنه کارای اعزامم طول بکشه و اونوقت کسی نیست به مرغ و خروسای زبون بسته برسه. منم فکر میکردم واقعاً دلیلش همینه. اما...من توی این ۲۹ سال گریهی پدرم رو غیر از فوت اقوام نزدیک برای چیز دیگهای ندیدم (خدا رو شکر). اما صبح ۱ دی ۱۴۰۴، وقتی بغلش کردم تا خداحافظی کنیم و دیدم گوله گوله اشک میریزه، خدمت مقدس اجباری به حال بهمزنترین و مزخرفترین تجربهی زندگیم تبدیل شد...
