مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 291 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 274 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ گرگ عشق اگر عشق باشد: نقاب بر چهره نمیزند ...میدانم رو تُرش خواهید کرد؛ حق دارید؛ امّا: عشق، گرگیست در لباسِ گرگ... ✍ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
✔️ گرگعشق اگر عشق باشد:نقاب بر چهره نمیزند...میدانم رو تُرش خواهید کرد؛حق دارید؛امّا:عشق، گرگیست در لباسِ گرگ...✍ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● بسمِل شیرازی○ سدهٔ سیزدهمبستند پای ما و شکستند بال ما؛سنگ است آن دلی که نسوزد بهحال ما@amir1972diba
من از زندگی چیز زیادی نمیخواستم، در واقع من سالها بود به این نتیجه رسیده بودم که اگر از زندگی چیز زیادی بخواهم زندگی هم از من چیزهایی خواهد خواست که خیلی خوب میدانستم نمیتوانم از عهدهشان بربیایم. با زندگیام رفتار مسالمتآمیزی داشتم. به او فشار نمیآوردم تا مجبور نباشم فشار او را تحمل کنم.📙سه گزارش کوتاه دربارهی نوید و نگار#مصطفی_مستور@bookhapdf
زنگ حساب/ ستار ۱۳۵۶
«Sattar - Zange Hesab | ستار ـ زنگ حساب» را در YouTube تماشا کنیدyoutu.be/LqDUVfzMkWY
اشعار امیرحسین دیبایی pinned a photo
✔️ کِی.......!؟از بوفه به بانک، جَست زد وسوسهمانخطهای نوارِ قلب، شد هندسهمانانگار دهانمان به شیر است هنوز؛کِی، آب گذشت، از سرِ مدرسهمان...؟□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● واقف لاهوری(هندی)○ سدهٔ دوازدهمدردمند از کوچهٔ دلدار میآییم ماآه کز دارالشفا، بیمار میآییم ما...!@amir1972diba
.اگر از من بپرسید که برای انجام چه کاری به این دنیا آمدهام، من، به عنوان یک هنرمند، به شما پاسخ خواهم داد که: من اینجا هستم تا با صدای بلند زندگی کنم.#امیل_زولا.@MinimalForLife
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ یک الفبچّه که از دال، کمر-گوژتر است... در، آینههای مخفیات بنگر! از شیشه و جیوه، دستِ من، رد شد... این دستِ بهیادماندنی، تا کِتف: - مجروح شده! بگیر و نازَش کن! این بستهٔ خسته از معمّا را: تحویل بگیر و زود بازَش کن! از شیشه و جیوه، دستِ من، رد شد؛ یکمرتبه،…»
✔️ یک الفبچّه که از دال، کمر-گوژتر است...در، آینههای مخفیات بنگر!از شیشه و جیوه، دستِ من، رد شد...این دستِ بهیادماندنی، تا کِتف:- مجروح شده! بگیر و نازَش کن!این بستهٔ خسته از معمّا را:تحویل بگیر و زود بازَش کن!از شیشه و جیوه، دستِ من، رد شد؛یکمرتبه، هول کردی و بد شد..."ما چون دو دریچه، روبروی هم" ☆رؤیای من و تو، رفت و آمد، شدشعرِ "اَخَوان" به یاریام آمد؛مَشّاطه شد و سخن، مُجعّد شدانگار حضور داشتم، وقتی:نامِ پدرم "علیمحمّد" شد...هشتاد، دو سال، کمترک طی شد؛یکبارِ دگر، پدر، مُجرد شد...افتاد و بپا نخاست تا کوچش؛خون-ترجمهٔ اَقوم و اَقعد شد...آن شمع، شکست، از کمر، چون دال؛آن جمع، چه غمگِنانه، مُفرد شد...در گسترهٔ تمامِ اشعارم:عطرِ پدرم، چه پُر بَسامَد شد...!... برگَرد، پسر به اوّلِ شعرت!گرچه به پدر، دلت مُقیّد شد...شعر و شر و شور و شهدِ شیدایی،شِکّر، شبِ عاشقی، مُشدّد شد...در چرخهٔ نابِ قَرع و اَنبیقات:خونم عَرَقِ هزار درصد، شد...طرحی که تهیست از نگاهِ تو:با قیدِ هزار فوریت، رد شددر، آینههای قدّیات بنگر!تصویرِ من و تبِ تو، همقد شدسنگی که زدی به شیشهام آنشب:یاقوت و عقیق شد؛ زِبَرجَد شدپایم به چه قصّهای شد آخر باز:از جیوه و شیشه، دستِ من، رد شد...از پنجره، کوچه را تماشا کن!از بامِ تو، داربستِ من، رد شد...تو، رو به فضا، سقوط میکردی؛در لحظهٔ صِفر، دستِ من، سد شد...ما خوب به جانِ مرگ، افتادیم؛در کل، تو بگو! برایمان بد شد...!؟صف بسته، هزار قافیه، امشب؛در پایِ تو، بیملاحظه، رد شد...هر حرفِ قِصار و نکتهٔ مویین:وقتی تنه زد به دل، مُجلّد شددر لحظه، سرودم و غلط دارد؛یک جایِ دلت ولی لحاظش کن!طبعِ من اگر کمی کج و کولهست:با خطکشِ بخششات، ترازَش کن!...تقویم ز بارداریاش حیران؛کِی چارصد از هزار و سیصد، شد...!؟□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba☆ مصراعی از عالیجناب مهدی اَخوان ثالث
● ابوالحسن ورزی○ معاصرزندگی، قصّهٔ تلخیست که از، آغازش:بسکه آزرده شدم، چشم به پایان دارم...@amir1972diba
وقتی خوشبختی رو پیدا کردی، سؤالپیچاش نکن...! 🇺🇸 چارلز بوکوفسکی @amir1972diba
وقتی خوشبختی رو پیدا کردی، سؤالپیچاش نکن...!🇺🇸 چارلز بوکوفسکی@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ مجذوب، میان این دو حالت ... بعضی شعرها چُنان روح دارند، وَ حسِ زندگی، از سراپاشان فوران میکند، که عمیقاً به این باور میرسی که در اصل، با انسانی روبرو هستی که باید پدید میآمده؛ امّا بههر دلیلی، تا کنون، پای بهدنیا ننهاده و ناچار باید به تجلّیاش…»
✔️ مجذوب، میان این دو حالت... بعضی شعرها چُنان روح دارند،وَ حسِ زندگی، از سراپاشان فوران میکند، که عمیقاً به این باور میرسی که در اصل، با انسانی روبرو هستی که باید پدید میآمده؛ امّا بههر دلیلی، تا کنون، پای بهدنیا ننهاده و ناچار باید به تجلّیاش در هیأت و قالبِ شعر، بسنده کرد...و خیلی وقتها بههمین اعتبار، وسواس و وسوسهای پُرشور، تو را فرا میگیرد که با آن شعرهای سرشار از نفَس و ضربان و نبض، آدموار رفتار کنی و آدم، حسابشان کنی؛تا آنجا که فیالمثل بههنگامِ ورقزدنشان، خِطاب به آنها بگویی:● ببخشید پریدم وسطِ حرفتان!● شرمنده که مزاحمِ آرامشتان شدم!● آیا میتوانم چند دقیقهای کنارتان باشم؟● خدای من! مثلِاینکه تب دارید!● جنس و نوعِ آشفتگیتان چقدر جذاب و نادر است!● شما چقدر با جذبهاید!● خلوتکردن با شما، لمسِ دامنِ رؤیاست..● خوشا بهسعادتِ اوّلین بیقرارانی که شما را دیدهاند!● قسم میخورم شما را پیشاز این، جایی ديدهام!● معذّب نیستید از اینکه خیره و با منظور، براندازتان میکنم...؟● حتّی اگر رابطهٔ ما، یکطرفه نیز باشد، با جان و دل، پذیرا هستم"...و خلاصه، مضامین و آداب و تعارفات و عرضِحالهایی از ایندستعکسِ این حالت نیز صادق است؛یعنی با انسانی مواجه شوی که انگار در اصل، شعری عَذب و جانانه بوده؛ امّا به دلیل یا دلایلی که بر ما پوشیده است، در نهایت، بهصورتِ آدمیزاد، ظاهر شده؛در اینجا نیز خارخار و نیازی سوزان، در تو، میجوشد و تکثیر میشود و با همهٔ وجود، میخواهی با آن شخصِ خاص، شاعرانه، برخورد کنی؛ انگار که با یک شعر ناب؛مِن بابِ نمونه، برگردی به او بگویی:○ وحشتناک، کنجکاوم که بدانم نطفهتان، کِی وَ کجا بسته شد○ شرط میبندم که با الهام، نسبتِ خونی دارید○ شما هرگز نیازی به اصلاح ندارید○ چگونه اینقدر، تازهتازه، به این دوران رسیدید...!؟○ با من از دشواریهای نگهداری و انتقالتان بگویید!○ اجازه دارم رازِ ماندگاریتان را بپرسم...؟○ چقدر ناگفته دارید بینِ خطوط...!○ با خود، عهد کردهام شما را حفظ کنمو دلگویههایی در اینمایهها...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba☆ عذب بر وزنِ قلب؛ بهمعنی:خوش، خوشگوار، روان، سَلِس[سلیس]☆☆ خارخار بر وزنِ کارزار؛ بهمعنی:خواهش، وسوسه، دغدغه، میل، تپش
.کوششِ من گرفتن نشانی از اوست،که پنهان شده آنقدر در کلمه،که کلمهها را زیباتر میکند از معنیها. #پرویز_اسلامپوراز کتابِ نامههای پرویز اسلامپور و #یدالله_رویاییگردآوری: #افشین_دشتی.@MinimalForLife
بزرگواری، تنها چیزیست که در این دنیای خاکی، به آدمها اهمّیّت و شایستگی میدهد. بهنظر من، فقط دو دسته آدم، وجود دارند:آنهایی که بزرگوارند و آنهایی که نیستند؛ و من به سنّی رسیدهام که دیگر باید انتخاب کرد؛ باید یکبار و برای همیشه، تصمیم بگیری کیها را دوست داشته باشی و کیها را ول کنی، با آنهایی که دوست داری، یکی بشوی و برای جبرانِ زمانهایی که با بقیّه، هدر دادهای، تا دمِ مرگ، از آنها جدا نشوی...دیگر، راهِ گریزی نیست و انتخابِ خودم را کردهام. میخواهم فقط آدمهای بزرگوار را دوست داشته باشم و فقط با بزرگواری، زندگی کنم.🇫🇷 مارسل پروست@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «بشقابپرندهای فرود آمدهاست...!؟ نه! چرخِ کبود است؛ شنود آمدهاست تأمینِ وثیقهٔ عدم، با بنده! یک سوءتفاهم، بهوجود آمدهاست... □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
بشقابپرندهای فرود آمدهاست...!؟نه! چرخِ کبود است؛ شنود آمدهاستتأمینِ وثیقهٔ عدم، با بنده!یک سوءتفاهم، بهوجود آمدهاست...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● نظیری نیشابوری○ سدهٔ دهم و یازدهمشعله از قهر، به بال و پرِ پروانه نکرد:آنچه از لطف، کند شهد به بالِ مگسی!غم و اندیشه، مرا زود درآورد از پای؛پایبرجاتر از این، میطلبد عشقِ کسی!؟محملی نگذرد از بادیهٔ ما؛ ورنه:همه در وجد و سماعایم به بانگِ جرسی@amir1972diba
من رنجِ بسیار کشیدهام و میکِشم؛امّا بهآرامی و در عینِ کرامت، رنج میبرمدر تلاشام که رنج را «معنا» کنم؛در تلاشام رنج را عمیقاً «درک» کنم؛تنها امیدوارم به حدِ کافی:برای درکِ رنجِ زندگی،خردمند باشم◇ سایاداویو جوتیکا [ میانمار ]@jahan_tarjome
اشعار امیرحسین دیبایی pinned a photo
در رهِ دل، چه لطیف است سفر! هیچ مگو!♤[ مولانا ]♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤✔️( سَ فَ ر ) را میکنی هِجّی برایم...؟از سین و فِ و رایِ سفر، هیچ مگو!از سرعتِ فوجِ رهگذر، هیچ مگو! ☆در غربتِ جمعه، زادگاهت، قفس است؛از جمعهٔ غربت که دگر هیچ مگو...!□ امیرحسین دیبایی | چالوس@amir1972diba☆ سرعت: سفوج: فرهگذر: ر= سفر
● قدسی مشهدی○ سدهٔ یازدهمچون اعتبارِ خَلق، ز بیاعتباری است:از اعتبارِ مَردمِ عالَم، چه اعتبار!؟از ساغرِ تهی، چه تمتّع بَرَد کسی!؟از دیدهای که نیست در او، نم، چه اعتبار!؟در کشوری که باب بُوَد جنسِ اشک و آه:از چشمِ بینم و دلِ بیغم، چه اعتبار!؟نامِ خِرد، کسی نبَرَد در دیار عشق؛از روستا، به شهرِ مُعَظّم، چه اعتبار!؟@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «#نورباعی تقویم مگر از آهن است اوراقش...!؟ سمسار، همینکه دست زد، دیسک بُرید □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
#نورباعیتقویم مگراز آهن است اوراقش...!؟سمسار، همینکه دست زد،دیسک بُرید□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● نادم لاهیجی[ملّا نادم لاهیجی گیلانی] نامش "شهسوار بیگ" است.○ سدهٔ یازدهمسرگشتگی ز سر، نرود مَردِ عشق را؛گر بعدِ مرگ، سنگ شوَم، آسیا شوم@amir1972diba
دل ما همیشه شکسته است؛امّا امیدواری:هرگز از جیب چپ پیراهنمانکم نشد...🇹🇷 ناظم حکمت@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «بویِ خودِ خودِ عشق، میداد... آمیزهای از رایحهٔ عطرهای جاری در هزار توهای مراکزِ خریدِ تکِ دنیا و عطرِ سکرآورِ سیگارهای کمیاب و خاطرهناک... و پیپهای با عشق و حسرت، چاق شده در لابیِ هتلهای زنجیرهایِ پنجستاره و البتّه از همه، بوییدنیتر: شمیمِ نفَسبخشِ…»
بویِ خودِ خودِ عشق، میداد...آمیزهای از رایحهٔ عطرهای جاری در هزار توهای مراکزِ خریدِ تکِ دنیاو عطرِ سکرآورِ سیگارهای کمیاب و خاطرهناک...و پیپهای با عشق و حسرت، چاق شده در لابیِ هتلهای زنجیرهایِ پنجستارهو البتّه از همه، بوییدنیتر:شمیمِ نفَسبخشِ موّاج و رها در صندوقخانههای قدیمی؛و نِکهَتِ چارقدِ مادربزرگهای گمشده در تقاطعِ بخارِ سماور و دود و دمِ قلیان......نفَسش که بیهوا، میگرفت:تمامِ عطرها تصدقِ سکوتش میرفتند...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● آذر بیگدلی○ سدهٔ دوازدهمخاکش، اگر ز دوری، بر باد رفته باشد:آن، یار نیست، کِش، یار، از یاد رفته باشدباآنکه کُشت، خود را، از عشقِ خسرو، امّا:مشکل ز یادِ شیرین، فرهاد رفته باشد...@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «ای دورتر از چینِ کهندامنِ مهتاب! نزدیکتر از ترجمهٔ روشنِ مهتاب! از سینهٔ مادر، تو چه نوشیدهای، ای ماه! کِت، هیبتِ شیر است و جلای تنِ مهتاب؟ بی چشمِ تو، دنیا همه از چشمِ من افتاد؛ چون دکمهٔ افتادهٔ پیراهنِ مهتاب از فاجعهٔ اُنس و جدایی، چه بگویم: تابیدن…»
ای دورتر از چینِ کهندامنِ مهتاب!نزدیکتر از ترجمهٔ روشنِ مهتاب!از سینهٔ مادر، تو چه نوشیدهای، ای ماه!کِت، هیبتِ شیر است و جلای تنِ مهتاب؟بی چشمِ تو، دنیا همه از چشمِ من افتاد؛چون دکمهٔ افتادهٔ پیراهنِ مهتاباز فاجعهٔ اُنس و جدایی، چه بگویم:تابیدن و یکباره نتابیدنِ مهتابنالید پلنگی، شبِ مرگش، نوکِ کوهی:"یکبوسه، نشد سهمِ من از گردنِ مهتاب"□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● فصیح الزمان شیرازی○ [۱۳۲۴ - ۱۲۴۰]خورشیدیبه اختیار، زدم دل، به زلف یار، گرهبه کارِ خویش فکندم به اختیار، گرهصبا چگونه گشاید ز زلف یار، گره؟که هست هر گرهِ زلف او، هزار گرهشمارهٔ گرهِ زلف او، به سبحه مکن!که صد گره، چه کند در برِ هزار گره؟زِ اَبروی عرقآلودهات، گره بگشای! مخواه بر دَمِ شمشیرِ آبدار، گره!بههم گره زدهای، از فسون، دو گیسو را؛کسی بهجز تو، نزَد مار را به مار، گره...محبّت، از دو طرف، خوش بُوَد که عاشقِ زار:کند چو گریه، فتد در گلوی یار، گره...@amir1972diba
دریا به عشق، میمانَد؛به درونش میروی و نمیدانی بیرون خواهی آمد یا نه...چهبسیار کسان که جوانیِ خود را به پای او ریختند!شیرجههای سرنوشتساز...زیرآبیهای مرگبار...گرفتگیِ عضلات...جریانهای تندِ آب...صخرههای ناپیدا...گردابها...کوسهها...عروسان دریایی...وای بر ما اگر صرفاً بهخاطرِ پنجشش غریق، دست از شنا برداریم!وای اگر به دریا پشت کنیم؛تنها بهخاطرِ آنکه راهِ بلعیدنِ ما را میداند!دریا به عشق، میمانَد؛هزاران نفر، از آن، لذت میبرند؛یکنفر امّا بهایش را میپردازد...🇬🇷 دینوس خریستیانوس | یونان |◇ برگردان : فریدون فریاد@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «عشاق، چهها که میسپارند به هم... پیشانیِ داغ، میفشارند به هم... انگار اتاقهای خاموشِ جهان: یکجورِ عجیب، راه دارند به هم... □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
عشاق، چهها که میسپارند به هم...پیشانیِ داغ، میفشارند به هم...انگار اتاقهای خاموشِ جهان:یکجورِ عجیب، راه دارند به هم...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● نادر نادرپور○ معاصر [۱۳۷۸ - ۱۳۰۸]آن قهوههای تلخِ دهنسوزوان حلقههای دودِ پریشان:بر پیشخوانِ کافهٔ میعاددر شهرِ دوردستِ جوانی...آن قلبِ کودکانهٔ ساعت:بر سینهٔ برهنهٔ دیوار؛وان ساعتِ تپندهٔ پنهان:در ماورای پیرهنِ من...هر یک ز شوقِ لحظهٔ دیدار:در اوجِ اضطرابِ نهانی...آن بوسهٔ درشتِ نخستین:بر سرخیِ عطشزدهٔ لب؛با خندهای به گسترشِ موج:بر چهرهای به روشنیِ آب؛در لحظهای که افتد و دانی...آن بانگِ گامهای هماهنگ:در کوچههای خاکی و خاموشوان گفتگوی زنجره با ماه:از لابلای برگ درختاندر جملهای دراز و نفَسگیر؛با لکنتِ شدیدِ زبانی...آن یادهای دورِ کهنسالآن پارهعکسهای قدیمیهمراهِ بادهای حوادث:سوی دیارِ گمشده رفتند؛سوی کرانهای که از آنجا:هرگز نه هیچگونه خبر هست؛هرگز نه هیچگونه نشانی...اکنون در این خیالِ شِگِفتم:کز انهدامِ جیوهٔ هستی،آیینهٔ زلالِ ضمیرم:خالی ز نقشِ خاطره، گردد؛چون آسمان نیلیِ مغرب:از آفتاب زردِ خزانی...آنگاه، من در آنشبِ نِسیان:نوزادِ سالخوردهٔ قرنم؛کز بختِ بد، بهخاطرِ من نیست:جز یادِ دلخراشِ تولّد؛با گریهای بهشدتِ فریاد:در بسترِ سکوتِ جهانی...@amir1972diba
شاید خوشحالی، همین باشد که احساس نکنی باید در مکانی دیگر، مشغول کاری دیگر و جای شخص دیگری باشی...🇺🇸 اریک وینر@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «ای شادیِ صد چرخ و فلک، در دلِ من! وی شورِ بسا حقِ نمک، در دلِ من! تو، بذرِ امیدی که سَرِ داشتنت: دعواست میانِ صد تَرَک، در دلِ من... #امیر_حسین_دیبایی»
ای شادیِ صد چرخ و فلک، در دلِ من!وی شورِ بسا حقِ نمک، در دلِ من!تو، بذرِ امیدی که سَرِ داشتنت:دعواست میانِ صد تَرَک، در دلِ من...#امیر_حسین_دیبایی
● مجدالدین بغدادی○ سدهٔ ششمدر بحرِ محیط، غوطه خواهم خوردنیا غرق شدن یا گهری آوردنکار تو، مخاطرهست؛ خواهم کردن؛یا سرخ کنم روی، بِدان، یا گردن...@amir1972diba
...و هر انسانیبیشتر بهوسیلهٔ چیزهایی که نمیگوید، شناخته میشود🇫🇷 آلبر کامو؛ نوبلیستِ فقید فرانسوی@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «زمینگیر بود؛ امّا عاطل و باطل، نه! خاطره، پشتِ خاطره میبارید؛ و در من، باغ، پشتِ باغ میرویانید ...میگفت: روزی، روزگاری از صدای سوختنِ قاصدکها موی بر اندامِ جنگل، خبردار میایستاد؛ بسکه خبرها را داغداغ برمیداشتند قاصدکها...! ■ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
زمینگیر بود؛امّا عاطل و باطل، نه!خاطره، پشتِ خاطره میبارید؛و در من، باغ، پشتِ باغ میرویانید...میگفت:روزی، روزگاریاز صدای سوختنِ قاصدکهاموی بر اندامِ جنگل،خبردار میایستاد؛بسکه خبرها را داغداغبرمیداشتند قاصدکها...!■ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
♤ مولانا◇ دیوان شمسدوش، آمد پیلِ ما را باز، هندِستان به یادپردهٔ شب میدرید او، از جنون تا بامداددوش، ساغرهای ساقی، جمله مالامال بود؛ایکه تا روزِ قیامت، عمرِ ما چون دوش، باد!کِی بمانَد زان هوا، اَشکالِ حسی، برقرار؟چون بمانَد برقرار، آنکس که یابد، این مُراد؟یار، ما افتادگان را زین سپس، معذور داشت؛زانکه هرجا اوست ساقی، کس نمانَد بر سَداد☆@amir1972diba☆ بر سَداد ماندن: قائم ایستادن، سرپا بودن، تعادل داشتن
مرا بِرَهان از گذشتهٔ بهکمال، نرسیدهام!که از پشت به من، چسبیدهاست؛و مرگِ مرا دشوار میکند🇮🇳 تاگور(در کنار اینشتین)@out_of_harmony@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «#نورباعی ۱ چون گنج، درونِ خویش دفنم کردی؛ باید بروم پزشکیِ قارونی ۲ بدجور زدی؛ دستِ خودت نیز شکست در رابطه با علّت و معلول... - بساست! □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
#نورباعی۱چون گنج، درونِ خویشدفنم کردی؛باید برومپزشکیِ قارونی۲بدجور زدی؛دستِ خودت نیز شکستدر رابطه با علّت و معلول...- بساست!□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● کلیم کاشانی○ سدهٔ یازدهمما تکیه به یاریِّ هوادار، نداریمکاهیم؛ ولی پشت به دیوار، نداریماز حوصلهٔ ما، غمِ عالَم نبُوَد بیش؛آن غم که بُوَد حِصّهٔ غمخوار، نداریم☆در طینتِ ما، جذبهٔ اِبرام نباشدخاریم و به دامان کسی، کار نداریمتا چشمِ تو دیدیم، ز دل، دست کشیدیمما طاقتِ تیمارِ دو بیمار، نداریمسر- برهِنه بودن، گُلِ دستارِ جنون است؛آراسته، ماییم که دستار نداریم...@amir1972diba☆ حِصّه بر وزنِ قصّه؛ بهمعنی: سهم و بهره
〇🍂یادم هست وقتی عاشق شده بودم حتا در راه رفتن هم احتیاط میکردم، انگار ظرفی درون سینهام جا داشت که پر از مایعی گرانبها بود و من میترسیدم که این مایع گرانبها از درونِ آن جاری شود. ■✍: #ایوان_تورگنیف [ Ivan Turgenev / روسیه ]🔺از رمان «رودین» #جهان_شعر_و_ترجمه〇🍂|🆔 @jahan_tarjome
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ گل یا پوچ...!؟ گُل، رفته مُرَخصی؛ جهان، پوچ شده چشمانِ فلک، از این رکب، لوچ شده یک جدولِ ضرب، حاصلِ هجرتِ توست؛ انگار که هیچ، ضرب در پوچ شده بُگذار رباعیام، سهبیتی بشود! حالا که گزینهٔ همه، کوچ شده... □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
✔️ گل یا پوچ...!؟گُل، رفته مُرَخصی؛ جهان، پوچ شدهچشمانِ فلک، از این رکب، لوچ شدهیک جدولِ ضرب، حاصلِ هجرتِ توست؛انگار که هیچ، ضرب در پوچ شدهبُگذار رباعیام، سهبیتی بشود!حالا که گزینهٔ همه، کوچ شده...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● مسیح کاشانی○ شاعر و طبیب سدهٔ یازدهمهنگامِ نزع، تا تو نیایی به دیدنم: ☆صدبار اگر بهلب رسدم جان، فرو بَرم@amir1972diba☆ نزع بر وزنِ وضع؛ بهمعنی: جان کندن
هیچوقت، به هیشکیهیچّی نگو!اگه بگی:دلت واسه همه، تنگ میشه...🇺🇸 جی. دی. سالینجر@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «✔️ از صندوقخانهٔ تکبیتها ما که ناچار، مطیعِ دلِ طوفان شدهايم: لااقلکاشکه کوبیده به "یک" صخره شویم! ✍ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
✔️ از صندوقخانهٔ تکبیتهاما که ناچار، مطیعِ دلِ طوفان شدهايم: لااقلکاشکه کوبیده به "یک" صخره شویم!✍ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
پیِ دردِ تو، مهمانخانهای ساخت:چو برهم زد قضا آب و گِلِ من◇ کاتبی ترشیزی ¤ سدهٔ نهم@amir1972diba
انسان، دو سال، نیاز دارد تا حرفزدن بیاموزد؛پنجاه سال، نیاز دارد تا سکوت را بیاموزد!🇺🇸 ارنست همینگوی● نوبلیستِ فقید آمریکایی@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «دیوانه چگونه خویش را حفظ کند...!؟ کِی دلشده، دلپریش را حفظ کند...!؟ هجران، رکبِ قدیمیِ معشوق است؛ تا فرّهِ ایزدیش را حفظ کند... □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
دیوانه چگونه خویش را حفظ کند...!؟کِی دلشده، دلپریش را حفظ کند...!؟هجران، رکبِ قدیمیِ معشوق است؛تا فرّهِ ایزدیش را حفظ کند...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● واثق نیشابوری○ عهد صفویبی خدمتِ اَبدال، کس اَبدال نشدواثق نشد آنکه اهلِ این حال، نشددر ضمنِ کلاهِ نمد است این معنی؛بر سر نرسید، هرکه پامال نشد@amir1972diba
لئوناردو پُل آلیشان[ناردو] (زادهٔ تهران ۴ مارچ ۱۹۵۱ – درگذشتهٔ ۸ ژانویهٔ ۲۰۰۵ سالتلیکسیتی، یوتا) داستاننویس، شاعر، مترجم و استاد دانشگاه ارمنیِ ایرانی/آمریکایی بود. او در آثارش چند جا از سوختنِ خود در میان شعلههای آتش، سخن گفتهاست و غریب اینکه بههمینسان…به قِدمتِ عشق، سوگند:در گلوگاهِ مندرخت سیبی هست؛که از آنمردی رابر دار کردهاند.اگر دهان میگشایم و روی میگردانی،بگردان!امّا به قِدمتِ عشق، سوگند:که تباهیِ من از مِی و افیون نیست؛اوست که در گلوگاهم آویخته است ومیپوسد؛آرامآرام...♧ لئوناردو آليشان@amir1972diba
لئوناردو پُل آلیشان[ناردو] (زادهٔ تهران ۴ مارچ ۱۹۵۱ – درگذشتهٔ ۸ ژانویهٔ ۲۰۰۵ سالتلیکسیتی، یوتا) داستاننویس، شاعر، مترجم و استاد دانشگاه ارمنیِ ایرانی/آمریکایی بود.او در آثارش چند جا از سوختنِ خود در میان شعلههای آتش، سخن گفتهاست و غریب اینکه بههمینسان نیز از دنیا رفت. آپارتمان کوچکش در سالتلیکسیتی، طعمهٔ حریق شد و او در میان شعلهها جان داد.لئوناردو آلیشان از جمله نویسندگانیست با آثاری کمشمار، امّا مهم. او با وجودِ اینکه دستکم از سه زبان و فرهنگ، تغذیه کردهاست، انگار به هیچیک از آنها تعلّق ندارد. به زبان انگلیسی مینویسد؛ امّا دغدغهها و موتیفهاش آنقدر، شرقی و آنقدر شخصیست که کسی او را جزو شاعران آمریکایی نمیداند ○ دربارهٔ گذشتهٔ ایرانیارمنیِ خود و خانوادهاش مینویسد؛ امّا فارسیزبانان، تقریباً او را نمیشناسند ● ارمنیها نیز با اکراه، او را در میان نویسندگان ارمنی، جای میدهند. تعلّق او به چند زبان و فرهنگ، بهجای اینکه باعث شود در چند جامعه، شناخته شود، باعث شده در هیچ جامعهای، او را دستکم، جزو فرهنگِ رسمیِ خود، نشناسند. [ویکیپدیا]@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «مرگ، همچون خبرِ انحلالِ ناگهانیِ کافهای پُرطرفدار است؛ و عشق، به تأخیر انداختنِ سفارشِ آخرین قهوهٔ تلخ، در واپسین شبِ همان کافه و شعر، توضیحِ عکسِ دستهجمعیِ نینداختهایست از اجتماعِ صمیمیِ صندلیها در فردای انحلال؛ در حالیکه از سر و کولِ میزها بالا میروند…»
مرگ، همچون خبرِ انحلالِ ناگهانیِ کافهای پُرطرفدار است؛و عشق، به تأخیر انداختنِ سفارشِ آخرین قهوهٔ تلخ، در واپسین شبِ همان کافهو شعر، توضیحِ عکسِ دستهجمعیِ نینداختهایست از اجتماعِ صمیمیِ صندلیها در فردای انحلال؛در حالیکه از سر و کولِ میزها بالا میروندمن میزِ تو را حساب میکنم؛تو نیز مساحتِ دقیقِ این مثلّث را...🔻امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● حکیم نظامی گنجوی○ سدهٔ ششم و اوایل هفتمآنچُنان زی که اگر نیز دروغی گویی:راستگویانِ جهان را، ز تو، باور گردد!@amir1972diba
هر آنچیز که بدان، دل میبازم:غنی میشود و طردم میکند🇦🇹 راینر ماریا ریلکه■ ترجمهی علی عبداللّهی□■ کتاب زمان، شمارهی ۱۱| تاریکجا |@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «یک بوسه دِه! آنچُنان که خود میدانی؛ تا سوسک شود، پستهٔ رفسنجانی تنگم بفِشار! بلکه آگه شوم از : پیچیدگیِ روابطِ انسانی... □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
یک بوسه دِه! آنچُنان که خود میدانی؛تا سوسک شود، پستهٔ رفسنجانیتنگم بفِشار! بلکه آگه شوم از :پیچیدگیِ روابطِ انسانی...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● ناصر بخارایی○ سدهٔ هشتمتو را زحمت شد ای زاهد! که بشکستی سبوی من؛که من زان باده، سرمستم که در ساغر نمیگنجد@amir1972diba
«در انتظار»غرقهی سیلابِ بىامانِ فلاکتکه بر دیوارهاى اتاق پَلشتاشنَمى نفرتانگیز پس مىدهدسخت پریدهرنگ، محکوم و بهخود وانهادهمَردى در آستانهى مرگدر پرتوِ چراغِ بالینش که مىچرخانَد و مىجنبانَد باد:بهچشم مىبیندبر دیوارِ طبلهزدهنورِ جاندارِ شگفتانگیزى:شعلهى خجستهى چشمانِ محبوب را.و در سکراتِ مرگدر سکوتِ پُرطنینِ اتاقِ احتضاربهگوش مىشنود آشکارشیرینترین سخنانِ عشقِ بازیافته رابا صداى زنى که چُنان به جان، دوستش مىداشت....و اتاق لحظهاى نورباران مىشود؛چُنانکه هرگز قصرى، از آنگونه چراغان، بهخود ندیده.همسایگان مىگویند:«حریق است.»شتابان درمىرسند وهیچ نمىبینند جز مردى تنها؛خفته در بسترى چرکینلبخندزنان علىرغمِ سوزِ زمستانىکه در اتاق مىپیچد:از شیشههای شکسته؛بهدستِ بینوایی؛و بهدستِ زمان...🇫🇷 «ژاک پرهور»@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «انگار در اعماقِ دریاهای دور در کپسولی عظیم و سیمانی رهایت کرده باشند؛ با ذخیرهٔ هوایی، پایانپذیر... فرضِ محال که رخنهای هم پدید بیاوری در بدنهٔ سیمانی؛ تازه، نابودیات را جلو انداختهای...! من ترجیح میدهم: کاوشگرانِ دریاها در فرداهای شایمَند، گزارشی…»
انگار در اعماقِ دریاهای دوردر کپسولی عظیم و سیمانیرهایت کرده باشند؛با ذخیرهٔ هوایی، پایانپذیر...فرضِ محال که رخنهای هم پدید بیاوری در بدنهٔ سیمانی؛تازه، نابودیات را جلو انداختهای...!من ترجیح میدهم:کاوشگرانِ دریاهادر فرداهای شایمَند،گزارشی اینچُنین ارائه کنند از سرنشینِ کپسولِ مسدود:"اسکلتی بشدت، بیخیال؛تکیهداده به جدارِ سیمانی؛همراه با بقایای پوزخندش"...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● جویای تبریزی○ سدهٔ یازدهم و دوازدهمبود، از سوزِ دلم، هر قطره، خون در تن، چراغ؛پیشاز آندم کز شرر در سنگ، شد روشن چراغآهم از سوزت، چراغِ دودمانِ شعله است؛میتوانم کردن از بادِ نفَس، روشن چراغمردنِ آسان، نگر! کز چشمپوشیدن رَوَد؛گرچه دارد خونِ صد پروانه، بر گردن، چراغمینماید، از نگاهِ عارفان، حالِ درون؛نورِ دل، از دیده میتابد؛ چو از روزن، چراغ@amir1972diba
این دلآشوب، بیماری نیست؛پاسخ است🇬🇷 یانیس ریتسوس[ یونان؛ ۱۹۹۰–۱۹۰۹ ]@out_of_harmony@amir1972diba
❗️چرا آثار ادبی را بخوانیم؟▪️چرا باید برای مطالعه رمانها و اشعار بزرگ وقت بگذاریم، در حالی که اتفاقات مهمتری در جهان واقعی رخ میدهد. شاید به نظر مطالعه آثار ادبی اتلاف وقت باشد، اما سرانجام زمان زیادی را برای ما ذخیره میکند. زیرا، مطالعه آثار ادبی تجارب و احساسات متنوعی را با ما به اشتراک میگذارد که گاه تجربه مستقیم و درک آنها سالها و بلکه دههها زمان میبرد.@artchanel
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «آتش، عطش، آه، اشک، شبنم شدهام هر چیز که باید شده باشم، شدهام حوّا تهِ باغِ سیب، بوسید مرا؛ دیدم که برای خود، چه آدم شدهام...! □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
آتش، عطش، آه، اشک، شبنم شدهامهر چیز که باید شده باشم، شدهامحوّا تهِ باغِ سیب، بوسید مرا؛دیدم که برای خود، چه آدم شدهام...!□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
♤ بیدل دهلوی◇ سدهٔ یازدهم و دوازدهمگرفته اشکِ مرا دیده تا به دامان، رقص؛چُنینکه داد ندانم به یادِ مستان، رقصاگر ز بزمِ جنون، ساغرت به چنگ افتد:چو گردباد، توان کرد در بیابان، رقصز اضطرابِ دل، اهلِ زمانه، بیخبر اندبُوَد تپیدنِ بسمِل، به پیشِ طفلان، رقصفضولی، آینهٔ دستگاهِ کمظرف است؛بهرویِ بحر، کُنَد قطره، وقتِ باران، رقصگشادِ بال، در این تنگنا، خجالت داشت؛شرارِ ما، به دلِ سنگ، کرد پنهان، رقصمگر به باد، فروشی، غبارِ ما؛ ورنه:ز خاک، راست نیاید بههیچ عنوان، رقصبه اعتمادِ نفَس، اینقدَر چه مینازی!؟بهاشک، صرفهندارد بهدوشِ مژگان،رقصبه این ترانه، صدای سپند، میبالد؛که تا ز خود، نتَوان رَست، نیست امکان، رقص...@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned a photo
🌍 انحصار وراثتزندگی، ارثِ پدرِ همهٔ آدمهاست؛حتّی آنانی که بلد نیستند دو خط، انشای آبکی و خرچنگقورباغه دربارهٔ زندگی، سرِ هم کنندحتّی آنانی که املای درستِ واژهٔ زندگی را هم نمیدانندحتّی آنانی که قیدِ حیات را زدهاندحتّی فرزندانِ صیغهایِ سرنوشت...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● اسیر شهرستانی○ سدهٔ یازدهمدود برخیزد بهجایِ گَرد، از نقشِ قدمهرکه از کوی تو میگردد جدا، داغ است داغ@amir1972diba
کسی را نیمهٔ راه، ترک نکنید!شاید این مسیرِ او نبوده؛و فقط بهخاطرِ شما، آمدهبوده،اینهمه راه را...🇪🇬 مصطفی محمود [ فیلسوف، پزشک و نویسندهٔ مصری معاصر ]@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «غوّاصِ مُرکباتِ صد دیوانم قدرِ خطراتِ جذبه را میدانم آن موج، نیَم که حاصلِ بادِ هواست؛ محصولِ دمِ آخِرِ مغروقانم... □ امیرحسین دیبایی @amir1972diba»
غوّاصِ مُرکباتِ صد دیوانمقدرِ خطراتِ جذبه را میدانمآن موج، نیَم که حاصلِ بادِ هواست؛محصولِ دمِ آخِرِ مغروقانم...□ امیرحسین دیبایی@amir1972diba
● حزین لاهیجی○ سدهٔ دوازدهمرهینِ مِنّتِ دریا نمیتوان گشتن؛بگو به ابر، ز چشمِ من آب بردارد!@amir1972diba
بزرگترین تهدید، خطرِ از دست دادنِ "خود" است؛ که بهقدری بیسر و صدا رخ میدهد که انگار هیچ اتفاقی نیفتادهاست.🇩🇰 سورن کییرکگارد || فیلسوف سدهٔ نوزدهم| دانمارک |@amir1972diba
این، زیباترین تصویرِ تو خواهد بود؛در لحظهای که شهابها میآیند:تا آخِرین عکسها رااز زمینِ مرده، بگیرنددر لحظهای که ما آخِرین نورِ جهان رااز برقِ دندانهای مرگ میدزدیممن فقط باید ادای خودم را در آورم؛در عکسِ ثابتی که دمی بعد، خواهد سوختآنسویِ جهان نیزمَردی در قهوهخانهایکنار جادهای موهوم که از بخار دهانش شکل میگیردبا نگاه سپیدش، آخِرین نامهای تسبیحش را شماره میکند؛وقتی آخِرین دانه را بیندازد:خاطرهاش در عکس، خواهد ماند...🕯 نازنین نظامشهیدی ( ۱۳۸۳ - ۱۳۳۳ )@amir1972diba
اشعار امیرحسین دیبایی pinned «گرچه تقصیرِ خودش بود، اگر توپیدم: جگرم سوخت ز بس، آینه را کوبیدم گفتم: "اینقدر نگو عینِ عزا شد، عیدم! از تو حتّی اگر احوالِ تو را پرسیدم" سینهای صاف نمود و دهنی نیز از من! جملهای گفت که یکباره ز هم پاشیدم گفت:[من، شاهسؤالام! چهجوابی داری!؟ گسترش یافته…»