مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 91 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 92 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
شدم اسیر کمندت، شدم تباهِ نگاهتبگو چهسان برهم من از این چنین خوشِدامی؟#امیرپرهام_عبدی@amirparha_a
نقشِ فردایی دگر بر صفحهی دفتر بیارقصهای شیرینتر از افسانهی ساغر بیاباورم را زندهتر کن با کلامی راستیندر عبور از تیرگیها، مشعلِ باور بیارتا بشوید تیرگی را از دلِ این روزگاربادهای گلگون و روشن در دلِ ساغر بیارعدل و انصافی بپا کن در قضاوتهایِ خویشسمتِ مظلومانِ عالم، نصرتِ داور بیارمرزها را پاک کن، صلحِ جهانی ساز کنشور و شادی بازهم بر کلِ این کشور بیاراز صدفهایِ حقیقت در مسیرِ زندگیجامهای فرخنده از اجمالِ هر گوهر بیارعشق را بر مسندِ شاهی ببر در این جهانبر سرِ هر مَرد و زن آیینه ی، افسر بیار#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
سلام ای صبح و ای نور سپیدمکه با نامت سراپا هست امیدم#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
عالم از دیدنِ رخسارِ تو مدهوش و خرابوای اگر پرده برافتد ز جمالِ تو به خواب#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
موجِ دریا سرِ خود را به تکانِ دِژ زدصخره لرزید ولی قایقِ ما غرق نشد#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
جمعه،زخمِ دهانبازکردهی هفته است؛جغرافیایی گنگ،که اندوه در آن، بیوقفه تکثیر میشود.جهان، ماشینِ کوکیِ کهنهایست که روی تکرار راه میرود...و منبا هر خندهات،هیاهویِ زمان را کم میکنم.با فرار از زوایای تاریک،تو را در انجمادِ ثانیههای گس،بیشتر، «دوستتترت» میدارم؛آنجاست که واژهها سقوط میکنند،و تنهایی،تسلیمِ همین «دوستتترت» داشتنهایمان میشود.#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
چو خورشیدِ رویت برآمد ز شرقدل و جانِ من شد در آن نور غرق#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
ظــهــر،داغ اســتوَ جـهـان...در اوجِ تـابـسـتـان؛امّـا خـیـالـت،چـون سـایـهسـارِ درخـتـی کـهـنـسـالرو رویِ کـلافـگـیِ ایـن روزهـامـیافـتـد.دلــگــرم بــاش...ایـن فـصـلِ پـر از نـورسـهـمِ روشـنـایـیِ تـو راپـس خـواهـد داد.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
مژدهی وصل تو کو کز سر جان برخیزمطایر قدسم و از دام جهان برخیزم#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
شــعـر يعـنـي، مـن ســـاده مـي نـويـســم.، « د و س ت ت د ا ر م » وَ ايـن سـاده ... بـلـــنــدتــريـن شــعـر جـهان سـت .#اميرپرهام@Amirparham_a
بعضی غصهها درمان نمیخوان،فقط یه نفر رو میخوان که نترسه از شنیدنشون؛که وقتی دنیا گفت «قوی باش»،کنارت بشینه و بذاره برای چند دقیقه ضعیف باشی.آدمِ درست همونیه که نمیخواد غصهتو ازت بگیره،میمونه کنارت تا سبکتر بشی.چاییش شاید سرد بشه،حرفهاش شاید تموم بشه،اما خودش از کنارت نمیره.آره…زندگی فقط قسمت کردنِ خندهها نیست؛گاهی قشنگترین شکلِ دوست داشتن اینه کهیکی بگه:«بیا… امشب لازم نیست حالت خوب باشه،من هستم که با هم بد بگذره.»#امیرپرهام_عبدی#دلی
نیمهشب که میرسد،دلتنگی شکل دیگری پیدا میکند؛میشود طنابِ داریکه از سقفِ تاریکِ خیال آویزان است،و هر بار که به خاطرهای فکر میکنی،یک گره محکمتر دورِ قلبت مینشیند.عجیب است…آدم گاهی نه از غم،که از زیادیِ حرفهای نگفته خفه میشود.نیمهشب،همهچیز ساکت استجز قلبی که بلد نیستچطور دلتنگی را آرام کند؛فقط میتپد،فقط فکر میکند،فقط خودش میدانداَه…این نیمهشبِ لعنتیچقدر طولانیست…و چقدر آدم رابا خودشتنها میکند.#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a#ساعت_به_نیمه_شب#دلتنگی.
بهانهها همیشه چمدانبهدستپشتِ در ایستادهاند.آمدن، اماچای میخواهدو صندلیِ رو به پنجره؛بیا و بمان!عصر که میشود،دلشورهی رفتنتغروب را هم تاریکتر میکند.#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
فرشِ خشخش زیرِ پایِ دختری از جنسِ برگجامهی نارنجیاش بر تن، خزانِ قبلِ مرگ#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
چایِ داغ و غزل و پنجرهای رو به امیدسهم امروز من از سفرهی زیبای خداست#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
من آن غریق توهستم که در شب قطبیاسیرِ موجِ مجعّد به ساحلِ تو شدم#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
به روی دیدهام جانا، قدم با چشمِ تر داریبه دل عطر تمنا و به لب رازِ اثر داریبه زیر چتر زلف خود شب تاریک تنهاییببین با روی چون ماهت چه غوغایی دگر داریدل آشفتهام هر دم به سوی کوی تو پویدخوشا چشمی که در راهش تو تصویر گذر داریبه پای قامت سروت که شد فخر چمنزارانببند آن شال زرین را که خوش طوقی کمر داریدرون سینهٔ عاشق، چراغی از صفا روشنز نور معرفت جانا، درون خود گهر داریدل من در هوای تو ندارد باک از طوفاناگر چه در مسیر خود هزاران ره خطر داریدر این بستان پاییزی که برگ از شاخهها ریزدتو چون نخل امید ما، امید صد ثمر داریمیان کاروانِ ما که رو سوی افق داردتو با آن چشم بینایت، نشان از راهبر داریبیا و آستر برکش بر این تنهایی مفرطکه در این کلبهٔ احزان، رخی همچون قمر داریتجلی میکنی هر دم به صد رنگ و به صد جلوهکه در آئینهٔ چشمت شکوهی از هنر داریبیا رو سوی باختر کن مرو در ظلمت مغرب که تو در مشرق چشمم طلوعی مستمر داری #امیرپرهام_عبدی@amirparham_a
خورشید بهانهست که بیدار شوم منصبحم به حقیقت ز تماشای تو خیزد#امیردرهام_عبدی@amirparham_a
شب از آیینهٔ چاهِ دلم تصویرِ غم میخواستخدا ماهی فرستاد و مرا دریا عطا فرمود#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
همه دوست داشتنامو تو شعر برات نوشتماز راه دور باغصه من از نگات نوشتمدلتنگیمو با یه آه بابغض غم نوشتمعاشقونه با گریه با خون دل نوشتمالهی من فدات شم فدای اون چشات شمبی تو روزام چه سرده بیا گرم نگات شملعنت به هرچی حیف و لعنت به درد دوریلعنت به هرچی ای کاش به دوری وصبوریدلتنگ هم که هستیم از عشق هم که مستیمکاشکی که دورنبودیم درو رو غم می بستیمتو شعرامم میخونی اونقدر به پات میشینمیا دستات رو میگیرم یا از دوریت میمیرمهمه دوست داشتنام رو تو شعر برات نوشتماز راه دور باغصه من از نگات نوشتم #اميرپرهام@Amirparham_a
به تختِ خویش نبالید شهریارِ دلم که تاج، پیشِ غبارِ رهِ تو چون خاک است#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
تیمور اگر به آتش، شهر و دیار سوزاند چشمت به یک نگاه، دل از عالمی ربود چنگیز اگر با خشم، جهان به خون کشید پیشِ سپاهِ چشمِ تو شمشیر واگشود#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
به روی دامنِ مخمل، گلاب افشان و تَر داریمیانِ هالهی سیمی، رخِ رشکِ قمر داریبکش با سرمهی شب بر حریرِ ماه، نقشت راشبیه حضرتِ مانی، خطوطی جلوهگر داریچو فانوسی که میسوزد میانِ مِه، به تنهاییدرونِ سینهات رازی، ز داغی شعلهور داریدرختِ ریشهداری تو، که در طوفانِ این عالمبه جای این تنِ لرزان، به دوشت بال و پَر داریتنورِ سینه را با شعلهی عشق روشن کنکه در اعماقِ این آتش، غباری مثل زر داریقلم در دستِ تو جادوست، وقتی شعر میباریبه هر واژه که میگویی، هزاران بالِ پر داریغزلبانوی باغ من، نگاهت باغِ آیینهصبوری میکنی اما دلی غرقِ خطر داری#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
پشتِ پاییز ایستادهامجایی که باد با هوای برهنه،آخرین برگِ معلق را تکان میدهد.نگاه کن!چگونه پنجرهی رسوادستِ سرمای نخست را رو کرده است.من در پاچینِ نگاهتبه بلندیِ وارونهی این سکوت مینگرم؛به نغمهی ابری که در تهماندهی تنفسِ شب،هراسِ کودکانه رابر تهنشینِ تلخندِ ما گریه میکند...به راستی عشق،شاید همین ابرِ بیخواب استکه بر بومِ دلتنگی میبارد.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
طعمِ لبخندِ رُخت شهد و شکر بود و دگرکارِ مدهوشیام از حسرتِ گفتار گذشت#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
گرچه باران شست بارِ غصّه را از دوشِ منهمچنان سنگین غمی بر دلِ مدهوشِ که بود؟نقشِ نامی مانده بر دیوارِ تاریکِ هبوطاین خطِ پر پیچ و خم، امضایِ مخدوشِ که بود؟شمع هم آهسته در سوگِ سیاهی آب شدراستی این شعلهیِ روشن، قباپوشِ که بود؟در سکوتِ سردِ شب سازی نوایِ غم نواختنغمهیِ جانسوزِ این سازِ بلاکوشِ که بود؟از هجومِ بادِ وحشی، باغبان در خود شکسترازِ این پژمردگی در غنچهیِ نوشِ که بود؟قفلِ لبها را گشودم تا بگویم رازِ دلمهرِ خاموشی ولیکن سهمِ آغوشِ که بود؟عاقبت بارِ سفر بستیم و دل غافل که بازقصهیِ آوارگی آویزه بر گوشِ که بود؟#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
دلم لرزید چون موجی که در هنگامِ مغرب پیِ آغوشِ تو سر میگذارد روی دامانم#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
شاهِ جهان که تاجِ محل را بنا نمودیک خط ز ابروانِ تو را ادعا نکرد#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
صبح،با نتِ چشمانِ تو آغاز میشودوقتی پلک میگشاییخورشیدروشنترین سلامش رابه پنجرهی اتاق ما میفرستد.تو بخندتا بهارِ نارنجهادر آغوشِ من شکوفه کنند...#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
بر شانهیِ طهرانِ پیر افکنده شالِ غم بارانِ تندی که چنارِ سبزِ امید را کُشت#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
حوالیِ عصرحوالیِ همین عصرِ مهآلود،که طهرانپشتِ دودش پنهان میشود،تو لبخند میزنیو تابستان، گرمایش را لایِ درختانِ ولیعصر جا میگذارد.ببین چگونه زمان ایستاده است؛کافههای قدیمیعطرِ تو رابه چایِ دارچین ترجیح میدهند،و کوچه،زیرِ قدمهای مابه خوابی عمیق و عاشقانه میرود.بگذار بارانِ آرامِ این ساعت،تمامِ گذشته را بشوید؛اینجا، حوالیِ تو،هر عصر،زماندوباره اختراع میشود…#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
instagram.com/reel/DbnAKYAoHPS/?igsh=dDdu… من در اینستاگرام.ممنون میشم حمایت کنید صفحه من در اینستاگرام رو دوستان عزیز.🙏
موی فر داری و با آن دلربایی میکنیدر دلِ آشوبِ من فرمانروایی میکنی#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
بر ایوانِ خاک، آتش اگر زنده مانده استیعنی هنوز خاطرهای هیزمِ این خانه است.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
نوبهار آمد و آن غصهی بسیار گذشتبویِ گل آمد و هنگامهی دیدار گذشتدلِ من در پیِ آن خندهی دلفار گذشتهمه شب گریه کُنان از سرِ بازار گذشتقدمی رنجه کن و سویِ دلِ خسته بیادگر آن غصهی جانکاه و شبِ تار گذشتطعمِ لبخندِ رُخت شهد و شکر بود و دگرکارِ مدهوشیام از حسرتِ گفتار گذشتآمدی، باغ دگر حاجتِ مشّاطه نداشتتا که بر ساحتِ آن، رویِ تو گلزار گذشتمرغِ دل پر بکشید و به گلستان بنشستنغمهخوان شد که دگر نوبتِ آزار گذشتصنما، همدمِ من، محرمِ اسرارِ دلیمحنتِ دوری و آن حالتِ ناچار گذشت#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
Amirparham.a pinned «چشمانت را که دیدم، فهمیدم همهی تاریکیها برای بلعیدنِ نور نیامدهاند… بعضی تاریکیها سالها در انتظارِ دستی ماندهاند که چراغی در آنها روشن کند. تو شبیه خونآشامی بودی که قرنها در ویرانهی یک شبِ بیپایان نامِ کسی را زیر لب تکرار کرده بود؛ موجودی که…»
چشمانت را که دیدم،فهمیدمهمهی تاریکیهابرای بلعیدنِ نور نیامدهاند…بعضی تاریکیهاسالها در انتظارِ دستی ماندهاندکه چراغی در آنها روشن کند.تو شبیه خونآشامی بودیکه قرنهادر ویرانهی یک شبِ بیپایاننامِ کسی رازیر لب تکرار کرده بود؛موجودی که مرگاز او گریخته بود،اما زندگیهرگز درِ خانهاش رانزده بود.میگفتنداز تو باید گریخت…از سایهایکه بر دیوارِ زمان افتاده بود،از چشمانیکه طلوعِ هزار خورشید را دیده بودندو هنوزدر حسرتِ یک صبحِ واقعی میسوختند.اما هیچکس نمیدانستپشتِ آن سکوتِ سرد،قلبی مانده بودکه قرنهاصدای خودش رانشنیده بود.تو شکارچیِ جانها نبودی…تو آخرین بازماندهی نسلی بودیکه مرگ را از دست داده بود.و منگردنم را پنهان نکردم؛نه از شجاعت،نه از بیپروایی…فقط میدانستمآنچه در جستوجویش بودهایدر رگهای من نیست.در همان لرزشیستکه قرنها پیشقلبت را ترک کرده بود؛همان که حالابا دیدنِ منآرامآرامبازمیگردد.اگر امشبلبهایت به من نزدیک شوند،شاید خونِ مرا ننوشی…شاید فقطاین تاریکیِ کهنه باشدکه آرامآراماز رگهایت بیرون میرود.و شایدپس از هزار سال،برای نخستین بار،کسی تو رانه به چشمِ یک هیولا،که به چشمِ انسانی ببیندکه فقطبیش از حد طولانیتنها مانده است.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
ما سنگوارههای یک تصمیمِ جمعی هستیم،انجمادِ یک فرمولِ کهنهکه بر پیشانیِ خاک تکرار میشود.از حافظهی آینه گریختهایم،تا در بلندای این مسلخِ بیصدابه ردّپای خود اصالت ببخشیم.هر تن، حجمی از یک تنهاییِ متورم است؛سایههایی همشکل و بیشناسنامهکه اصطکاکِ جاده را تاب میآورند،اما هرگز به مقصد نمیرسند.افق، دهانِ گشودهی یک نیستیِ مطلق استو ما،مترسکهای منظمی هستیمکه برای تشییعِ جنازهی زمانِ خویشصف کشیدهایم.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
دوش از لب پیمانه، رازی به دلم بنشستکان رندِ غزلخوان هم، از نرگس او شد مستساقی قدحی آورد، روشن ز رخ جاناندل در خم زلفش از، غوغای جهان وارستتا سلسلۀ مویش، بر باد پریشان شدعقلی که به خود نازید، از بندِ مَجازَش رَستصد دل به یکی جرعه، از دست بشد ناگاهتا قفلِ دَرِ می را، آن ساقیِ مهرو بستدر دایرۀ رندان، جایی نبود ما راالا که به بوی او، شوری به جهان پیوستما گوشهنشینانِ دِیریم و خطاپوشانتا عشق بر این مسند، پیروز و سرافراز استای دل تو چه میجویی؟ در صومعه و خلوتکآنجا که غمش آمد، تسبیح ز هم بشکست#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
instagram.com/reel/DbnAKYAoHPS/?igsh=dDdu… من در اینستاگرام.ممنون میشم حمایت کنید صفحه من در اینستاگرام رو دوستان عزیز.🙏
هر صبح نسیم از تو پیغامِ بهاران داشتگل نیز زِ شوقِ تو بر خاکِ سحر بنشست#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
در خلوتِ شب دیدم خورشید زِ چشمِ توبر عرش تجلّی کرد، در سینهٔ من پیوست#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
به هر سو سر فرود آوردن، آیینِ عاشقان باشدکه گاهی اوجِ بالیدن، در آغوشِ خزان باشدمرا از رنگِ زرّینم گمانِ عافیت مَبَردچه بسیار آتشی کز زیرِ خاکستر نهان باشدنسیمی میرسد روزی، مرا از خویش میچیندخوشا آندم که پایان نیز، شروعِ دیگران باشداگر امروز خاموشم، مگو از شور خالیامسکوتی هست کز هر بانگ، رساتر در جهان باشدمرا در مشتِ تقدیرم، شکست آموخت پابرجاکه خمکردن اگر عیب است، چرا قوسِ کمان باشد؟ز خود چیزی نمیخواهم، جز آنقدر که بعد از منکسی با نانِ گرمی، گرمِ ذکرِ آسمان باشدخدایا، عاقبت کاری کن آنسان محوِ عشقم کنکه سهمِ من فنا باشد، ثمر از من عیان باشد. #امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
دِلا دِلخوش به عِشقی شو که باران را بَرَقْصانَدکه این یِک شُعلهیِ کوچک، جَهان را از فَنا رانَد#امیرپرهام_عبدی @Amirparham_a
شب آمد تا مرا در چاهِ اندوهم زمینگیرَدسحر با بالِ یک ماهی، به سوی آسمانم برد#امیرپرهام_عبدی
از جان گذرم گر تو مرا خوانی به خویشکز مهر تو جان یافتهام، نیست مرا بیش#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
در مزارِ تنهایی خویش در پوستههایی از انزوا پیله کردهایم و اصالتِ سبزِمان را در هیاهوی خاک مچاله ساختهایم؛ حال آنکه در امتدادِ رگهای تاریکمان درختی رو به آسمان ایستاده است که دستهایش را به ضیافتِ نور میگشاید و در سینه، ضربانِ تپندهٔ یک خورشید را پنهان…آویخته از ستونهای سستِ بادبه هیئتِ پرندگانِ سنگی درآمدیمتا در بسترِ خاک،هراسِ پیله را بجویم.آنجا که موریانههای زمانتار و پودِ واهمهها را میجوندو جامهٔ عریانیِ ما رابا نخهای خاکستریِ تردید میبافند.ما، سهمِ خوابِ خویش رابه پاسبانانِ زمستان فروختیم؛و اکنون،در کورسوی این درختِ بیهیاهو،ریشههایماندر تمنای رهایی،طعمِ آهن و افیون را مزمزه میکند.بیدار شو...پیش از آنکه شب،آخرین بقایای رویا را در دهانِ گور سقط کند.#امیرپرهام_عبدی#بداهه
ریشه در ظلمت فرو بردیم و در بند زمین غافل از آن کِشتزارِ آفتابِ برین #بداهه_تصویری #امیرپرهام_عبدیدر مزارِ تنهایی خویشدر پوستههایی از انزوا پیله کردهایمو اصالتِ سبزِمان رادر هیاهوی خاک مچاله ساختهایم؛حال آنکه در امتدادِ رگهای تاریکماندرختی رو به آسمان ایستاده استکه دستهایش را به ضیافتِ نور میگشایدو در سینه،ضربانِ تپندهٔ یک خورشید را پنهان دارد.ما سهمِ خود را از آسمان فراموش کردهایم...#امیرپرهام_عبدی #بداهه
ریشه در ظلمت فرو بردیم و در بند زمینغافل از آن کِشتزارِ آفتابِ برین#بداهه_تصویری#امیرپرهام_عبدی
جان فدای آن نگاهت که جهان را روشن استبیتو این دل در میانِ خویش هم بیمیهن است#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
شب از سکوتِ چشمِ تو آیینهدار شدستاره چشمِ تو را دید و از ماه عار شد#امیرپرهام_عبدی#شب_بی_تو_مگر_بخیر_مشود؟
با لبِ خاموش، هزاران سخن از دل گفتمکس نشنید آنچه که در پردهٔ جانم جاریست#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
تنم صبحی زمستانی، نفَسها دودِ سرگردانبیا ای آفتابِ من، مکن این خانه را ویرانچنان لرزیده لبهایم میانِ انزوایِ دیکه بگدازد تماشایت یخِ رگهایِ بیجریانشکسته استخوانِ قایقم در پنجهیِ سرماکجا کِشتی برون آید از این دریایِ بیجولان؟بزن بر پیکرِ این شب هجومِ نیزهیِ نورتکه صد گل بشکفد ناگه میانِ دشتِ عریانجانحیات این نیست که این ساعتِ بیکوک میچرخدحیات آن دم که میتابی، تو ای خورشیدِ جاویدانرگِ قندیلِ دالانم که از سقفِ سکوت آویختتبِ دستت اگر باشد، شوم رودی به کوهستانشرابِ منجمد در جامِ تنهائیِ خود هستمشراری شو، بسوزانم، بریزم بر لبِ مستان#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
چه دستی در دهانِ زخم، آیینه میکاشت؟که خون هر صبح تصویرِ مرا تکرار میکرد#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
جهان بیعشق چون انبارِ باروت است و من بیتوشبیه رودیام، خشکیده در یک فصلِ بیآبی#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
ببین،چگونهتمامِ راههای هستیدر امتدادِ گامهای توسراسیمه میدوند؛گوییزمین،نخیستگرهخوردهبه انگشتانِ تو،که با هر قدمت،جغرافیایی تازهاز عشق راورق میزند.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
کدام اژدها ماهِ ما را ربود؟که شب دود بر چشمِ گردون نمود؟#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
در کوچهباغِ عشق، همپایِ بهارانهمواره سبز و صاحبِ گلزار هستیمبا تیشهی اندیشه و با تیغِ گفتاردر کارزارِ زندگی، پیکار هستیماز رنجِ عالم گرچه دلهامان شکستهستبا مهرِ یاران، صاحبِ دیدار هستیمدر دفترِ اشعار شعر ماندگاریمما راویانِ قصهی آن یار هستیمنه در پیِ نامیم و نه آوازه داریمدلبستهی معنا، نه در بازار هستیمباگفتن اشعار و شعرِ جاودانههمراهِ اهلِ عشق پا در کار هستیم#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
مَستوریِ ساحل طلبد لذتِ هجرانغواصِ غریق است که در عشق گهر یافت#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
ساحلپرست را چه غم از تشنهکامی است؟دریا کجاست تا کِشد این عشقِ تشنه را؟#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
ای صبحِ خونگرفته! چه داری در آستین؟بانگِ اذان توست یا فغان اهلِ زمین؟#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
من از نگاه تو در ماه عشق پنهانمشبیه خاطرهای دور، سخت حیرانمتو از مسیرِ نفسهای من خبر داریهنوز در تبِ آن لحظههای پیمانمبه شانههای غمم ، سایهای ز تو ماندهمن از خیالِ همان سایهها پریشانماگرچه دور شدی از مدارِ آغوشمولی بهانه به نامِ توهست سامانمکسی میانِ جهان جز تو را نمیبینمکه من به وسعتِ عشقت هنوز انسانمبهار آمد و از باغِ من عبور نکردبدونِ عطرِ تو انگار در زمستانمبیا که بعدِ تو چیزی نمانده در هستمبه جز غبارِ تو بر شانههای ویرانم#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
چرا نفس نمیکشی میان واژههای من؟مگر اثر نمیکنند فغانِ سودای من؟به چشم تو چرا دگر نمیرسد نگاه من؟غروبِ تو روانه شد به بغضِ در صدای منچرا شکسته میشود امیدِ لحظههای من؟مگر نمانده ردّ تو میانِ ردپای من؟اگرچه دور ماندهای ز دستهای خستهامهنوز زنده مانده است تبِ تمنّای منبیا که بیتو گم شدم میانِ کوی انتظارنیامدی که گل کند بهارِ رویای مندمیده آهِ انتظار به خلوتِ خیالِ تومگر نمیرسد به تو طنین نوای من؟سکوت میکنی و من هنوز شعر میشومغزل روانه میشود ز چشمِ آشنای من#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
فرمانرواییِ چشمانت،تنها استبدادِ مقدسی استکه گیتی به خود دیده؛آنجا که تمامِ دموکراسیهای جهان،رأی به سقوطِ خویش میدهندتا در پناهِ یک نگاه،به بند کشیده شوند.در دادگاهِ دهر،آزادی، واژهای حقیر است،وقتی اسارت در مأمنِ آغوشتبالاترین مرتبه از رهایی میشود.بگذار فیلسوفانِ عصر،در تاریکیِ شهبندهایِ خویش،مشقِ سیاست و حقِ انتخاب کنند؛اینجا،در پیشگاهِ این عاطفهٔ اساطیری،قدرت در تسلیمِ محض خلاصه میشود.انقلابی سرخ در رگهای زمین،که تبارِ پادشاهان را به لرزه درمیآورد،و با فتحِ یک لبخند،نظمِ نوینِ ابدیت را پایهگذاری میکند.حکومتی از جنسِ نور و حماسه،که در آن،مرگ نیز به نفعِ جاودانگی،حقِ رأیِ خود را برای همیشه سلب کرده است.با من از دموکراسی بگو؛از دموکراسیِ چشمانت.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
غزلِ طوفان و جنوننگاهت مطلعِ طوفان، لبت جادویِ رستاخیزبزن آتش به تار و پودِ من، ای عشقِ شورانگیزسکوتِ مطلقِ این ساحل اسیرِ موجِ بوران شدصدایِ خندهات آمد، بارید این بغضِ حلقآویزتمامِ برجِ تدبیرم به یک چشمک فرو پاشیدشبیهِ ارتشِ سرخورده در یک جنگِ غمانگیزمن آن انبارِ باروتِ سکوتآلوده در خویشمشراری شعلهور پرتاب کن بر این شبِ ناچیزمدارِ منطقم خط خورد در شلیکِ چشمانتجنونِ باستانی سر زد از این خاکِ حاصلخیزشبکههایِ رگهایم مسیرِ اتصالِ توستجریانی شبیهِ شوک زدی بر جسمِ این دهلیزبیا پایان بده بر دولتِ این عقلِ خودکامهو رسم کن نقشهی فرجامم را، سحرآمیز#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
فنجانِ چای،روی میز به خواب رفته است.صندلیِ روبهروبه تنهاییِ من دهانکجی میکند.دلتنگی همین است؛اشیایی که بیتو،مرگ را تمرین میکنند.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
دوست داشتنتجریانِ خون استهر بار که در رگها میگردد،فقطنام تو را تکرار میکند.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
مونالیزایِ رویاییتنت ابریشمِ باران، نگاهت بومِ شیداییطلسمِ رازِ چشمانت، طلوعِ فصلِ زیبایی نگاهت مرزِ تردید است میانِ خواب و بیداریتو ای مضمونِ شعرِ من، مونالیزایِ رویایی قلممو در خمِ زلفت، رگِ خوابش گره خوردهدگر این بومِ سرگردان چه دارد جز شکیبایی؟ شفق سر میکشد از انجمادِ سایهروشنهاعقیقِ سرخِ لبهایت، بلوغِ بادهیِ صهبایی هبوطِ نور بر قابی مفرّغ، حبسِ تاریخ استچه جادویی است در لبخندِ این تندیسِ تنهایی! به رویِ بوم میلرزد نسیمِ شالیزارِ موی توعجب شوری بهپا کرده این اِعجازِ زلیخایی به رویِ پردهیِ آخر، من و شب همدمِ باراندر این قابِ فراموشی تو تنها ماهِ پیدایی #امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
ساعت دوباره روی صفر آمد ولیکندر سینهام شوقِ تو صدها بارِ دیگر...#امیرپرهام_عبدی
در هبوط به دنیا از آشیان برداربه بال شوق، غباری ز آستان بردارکشیده مِست زجاجی به شیشهها طرحیبیا و پرده ز اسرارِ این نهان برداردوباره پنجره از عطرِ صبح لبریز استغبارِ کهنه ز آیینهٔ جهان بردارغبارِ کهنه نشسته به رویِ آینه هابیا و دستِ ارادت از این نشان بردارهزار برگِ طلا ریخت زیرِ پایِ درختبیا و روسریِ از گیسوی خزان بردارگرفته بغضِ غلیظی گلویِ باران راسحابِ صاعقهآمیز از آسمان بردارنشانه رفته غرورت دلِ ضعیف مراشکار مصلحتی کن، زه از کمان بردار#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
موجِ فیروزه پس از هر بار رفت و آمدشبوسه میکارد به رویِ گونهٔ زرینِ شنساحل و دریا به هم آمیختند، اما هنوزجایِ خالیِ تو باران میشود در چشمِ من#بداهه#امیرپرهام_عبدی
جهانامروزاز درزِ یک پارچهیِ فیروزهایسر باز کرده است.و آسمانبا پنبههایِ خیسشآرامآرامبخیههایِ نور را میشکافند.پایینتر...کسیموهایِ سپیدش راروی شانههایِ آبی شانه میزند؛هر بار که شانهگرهای را باز میکند،یک پرندهبیآنکه دیده شوداز کفِ آببه ابرها مهاجرت میکند.و افق...انگارلبهیِ کتابیستکه خدابعد از خواندنِ آخرین جملهنیمهباز رهایش کرده است.#امیرپرهام_عبدی#بداهه_تصویری
اگر دور از تو باشم، مردهای در جامهٔ زندان بگیر این جانِ لرزان را، که با تو عینِ پروازم#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
خطوطِ دستم، جادههای بیمقصدِ موازی شدند.#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
میانِ دو نبضِ جهاناز روزی کهباد، نامِ خودش رااز دهانِ پنجره پس گرفت،آسمانبه زبانِ دیگری حرف میزند.ابرهادیگر پناه نیستند؛فقط خاطرهی سفیدِ چیزیاندکه روزی میشد لمسش کرد.و هر رؤیااگر بیش از اندازه قد بکشد،از ریشهی خودش دور میشود؛شناور،بیآنکه بداندزمین هنوز منتظرِ وزنِ اوست.سالهاستمیانِ رفتن و ماندن،روی طنابی نامرئی راه میروم.نه از سقوط میترسم،نه از اوج…فقط میترسمروزی آنقدر به شگفتی عادت کنمکه دیگرهیچ معجزهایمرا به خانه برنگرداند.#امیرپرهام_عبدی #بداهه_تصویری@Amirparham_a
دلِ مجنون حکایت با صبا کردکه عشقِ او جهانم را عزا کردشب آمد، سینهام آتش برانگیخت فغانم مرغِ شب را هم صدا کردبه یادِ چشمِ مستش گریه کردمکه اشکم خاکِ راهش را طلا کردقفس بشکست و مرغِ پرشکستهبه شوقِ دیدنش رو در هوا کردطبیب آمد برایِ دیدنِ مننگاهش دردِ ما را هم دوا کرددلِ من با همه نامهربانیبه عهدِ مِهرِ پاکش هم وفا کردسحر آمد، دلم در خلوتِ خودبرایِ هر غریبی هم دعا کرددلِ تاریک و سردم در شبِ تارشبستان را به نامش پرصفا کرد#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a
ملافهها بوی آفتابِ ظهر را میدهنداما بالش، هنوز فرورفتگیِ سرت را حفظ کرده است.تو رفتهایو پارچهی کتان، تمامِ شبپلکهای بازِ مرا تماشا میکند.#پرهام_عبدی@Amirparham_a