این همان قصهی کابوس شبانگاه من استغمی آشفته که آویخته بر جان و تن استهمهجا تیرگی و وحشت و تنهایی…
انتشار: 2026/07/01 19:43 UTC
این همان قصهی کابوس شبانگاه من استغمی آشفته که آویخته بر جان و تن استهمهجا تیرگی و وحشت و تنهایی و مرگاثری نیست از آن دل که شبش در وطن استچه بگویم که در این ظلمتِ پیوندِ سکوتگلهای نیست اگر غصه میان سخن استرمقی نیست در این جانِ به لب آمدهاملرزه از دوری تو بر همهی این بدن استهمهشب پرسه زدن در پی تو کار من استدلم افسرده از این حسرت و داغِ چمن استشده این باغِ پر از گل به نظرم بعدِ سفرقفسی سرد که بازیچهی دستِ انجمن استخبری نیست ز یوسف که تسلا بدهدسهم این دیدهی تر، دیدنِ یک پیرهن است#امیرپرهام_عبدی@Amirparham_a


