سرابِ وعدههایت عاقبت از عقل دورم ساختشرابِ ناامیدی بندِ غم در جانِ جامم کردکبوتر بودم و شوقِ پریدن در سرم میزدولیکن گردشِ دوران اسیرِ قفلِ دامم کردبه دل گفتم که راهِ عاقلان را پیشِ رو گیردخیالِ پختگی با عشق، اما باز خامم کردسکوتِ ممتدم در دادگاهِ دل گواهی دادکه بغضِ بیامانِ گریه لکنت در کلامم کردهما بختِ خوشی بودم که در اوجِ سرافرازیسقوط از مِهرِ او آوارهی هر کوی و بامم کردمن آن صیدم که صیادم به تیرِ طعنهها فرسودهجومِ عشقِ ناگاهت ولی یکباره تمامم کردمن آن صیدم که صیادم به تیرِ طعنهها فرسودچنان بیگانه شد با من که حتی ردِّ سلامم کردبه جز حسرت نبودم سهمی از دنیایِ زیبایتغمِ هجرانِ تو حتی تنفس را حرامم کرد#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a