در گوشهی قفس، دلِ عاشق اسیر نیستوقتی برای پرزدن از خانه دیر نیستروزی که سر به خاکِ درت سایم از ادبشاهی به چشمِ من، کم از این مرد پیر نیستموجیم و در مسیرِ بلا غوطهور هنوزساحل برای پایِ خسته که راه مسیر نیستبا پختگیِ بلا، دلِ خامم که پخته شدبیلطفِ آتش، این دلِ سوزان خمیر نیستدر جادهای که عقل در آن خسته میشودجز دل، برای رفتنِ ما ، ناگزیر نیستما بادهنوشِ همّتِ والای خویشتنسجادهی ریاییِ ما با وزیر نیستتا زلفِ یار، سرمهی چشمِان من شوددر شهر، هیچ دیده ی بازی بصیر نیستپیرم نمود دوری و اما هنوز دلبا یادِ رویِ تو ز غمِ خویش پیر نیستهرچند عقل پنجه به رویِ جنون کشدمردِ نبرد، کمتر از آوازِ شیر نیست#امیرپرهام_عبدی@amirparham_a