داستان شب 🌙 روزی روزگاری در دهکدهای کوچک، پیرمردی زندگی میکرد که باغی پر از درختهای میوه داشت. ا…
انتشار: 2026/07/15 19:02 UTC
داستان شب 🌙 روزی روزگاری در دهکدهای کوچک، پیرمردی زندگی میکرد که باغی پر از درختهای میوه داشت. او همیشه با عشق درختها را آب میداد و از آنها مراقبت میکرد. یک روز پسر جوانی به او گفت: «پیرمرد! چرا این همه زحمت میکشی؟ تو که دیگر پیر شدهای، مگر میتوانی…داستان شب 🌙اندر حکایت شکر و ناشکریهای ما آدم ها"پیرمرد تهیدستی "زندگی" را در فقر و تنگدستی میگذراند، و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم میساخت.از "قضا" یک روز که به آسیاب رفته بود،دهقانی مقداری "گندم" در دامن لباسش ریخت.پیرمرد "خوشحال" شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید !!!!در همان حال با "پروردگار" از مشکلات خود سخن می گفت، و برای گشایش آنها "فرج" می طلبید و تکرار میکرد؛"ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.."پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش "باز" شد، و تمامی گندمها به زمین ریخت.او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به "خدا" کرد و گفت:من تو را کی گفتم ای یار عزیزکاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟آن گره را چون نیارستی گشوداین گره بگشودنت دیگر چه بود ؟؟پیرمرد بسیار ناراحت نشست، تا گندمها را از زمین جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی ظرفی از "طلا" ریخته اند..."تو مبین اندر درختی یا به چاهتو مرا بین که منم مفتاح راه"@AmolNoor


