داستان شب 🌙 روزی پادشاهی تصمیم گرفت جانشین خود را انتخاب کند. او به همه جوانان کشور یک بذر داد و گف…
انتشار: 2026/07/29 19:45 UTC
داستان شب 🌙 روزی پادشاهی تصمیم گرفت جانشین خود را انتخاب کند. او به همه جوانان کشور یک بذر داد و گفت: «شش ماه دیگر هر کس گلدانش را بیاورد.» همه با اشتیاق بذرها را کاشتند. اما پسری به نام «آرین» هرچه تلاش کرد، هیچ گیاهی سبز نشد. با خجالت، روز موعود گلدان…داستان شب 🌙شبی مردی در جادهای تاریک راه میرفت. تنها چیزی که همراهش داشت، یک فانوس کوچک بود که فقط دو سه متر جلوتر را روشن میکرد.از دور، کوهی بلند دیده میشد. مرد با خودش گفت:«با این نور کم که نمیتوانم تا پای کوه برسم.»پیرمردی که از آنجا میگذشت، لبخند زد و گفت:«لازم نیست تا آخر راه را ببینی؛ فقط همین چند قدم را برو. وقتی جلوتر رفتی، نور هم جلوتر میآید.»مرد حرف پیرمرد را گوش کرد. قدمبهقدم پیش رفت و هر بار، همان نور کم، چند متر دیگر از مسیر را روشن کرد. تا قبل از طلوع آفتاب، به مقصدش رسیده بود.برای رسیدن به هدف، لازم نیست از همان اول تمام مسیر را بدانی. کافی است اولین قدم را برداری؛ راه، کمکم خودش را به تو نشان میدهد. @AmolNoor



