داستان شب 🌙 پیرمردی هر روز جلوی خانهاش یک کاسه آب برای پرندهها میگذاشت. همسایهها میخندیدند و م…
انتشار: 2026/08/09 19:04 UTCدریافت: 2026/08/10 05:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 05:05 UTC
داستان شب 🌙 پیرمردی هر روز جلوی خانهاش یک کاسه آب برای پرندهها میگذاشت. همسایهها میخندیدند و میگفتند: «این یک کاسه آب که دنیا را عوض نمیکند!» پیرمرد فقط لبخند میزد. تابستانی بسیار گرم از راه رسید. بیشتر باغها خشک شدند، اما درخت جلوی خانه پیرمرد…داستان شب 🌙موهایم خوب نیست، لباسهایم قشنگ نیست، صورتم خسته است…یک روز آینه از دستش افتاد و ترک برداشت. پسر با ناراحتی گفت:«دیگه هیچچیز درست دیده نمیشه!»مادرش گفت:«آینه خراب نشده؛ فقط تصویرت رو شکسته نشون میده.»پسر چند لحظه به آینه نگاه کرد و فهمید بعضی حرفهایی که هر روز درباره خودش میزند هم مثل همان ترکها هستند؛ خودش را خراب نکرده، اما نگاهش به خودش را خراب کرده است.از آن روز، هر وقت عیبی در خودش میدید، به جای سرزنش کردن، میگفت:«میتونم بهترش کنم.»گاهی چیزی که باید عوض کنیم، خودمان نیستیم؛ نگاهمان به خودمان است. @AmolNoor




