داستان شب 🌙 روزی روزگاری در جنگلی سرسبز، لاکپشت آرام و دانایی زندگی میکرد. همهی حیوانات او را به…
انتشار: 2026/08/10 19:17 UTCدریافت: 2026/08/11 06:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 06:10 UTC
داستان شب 🌙 روزی روزگاری در جنگلی سرسبز، لاکپشت آرام و دانایی زندگی میکرد. همهی حیوانات او را به خاطر صبر و درایتش دوست داشتند. در همان جنگل، خرگوشی سریع و پرانرژی بود که به سرعتش افتخار میکرد و همیشه خودش را برتر از بقیه میدانست. یک روز، خرگوش با تمسخر…داستان شب 🌙روزی گنجشکی پرِ کوچکی روی زمین پیدا کرد. آن را برداشت و گفت:«این که خیلی کوچیکه، به هیچ دردی نمیخوره.»اما پیرترین گنجشک گفت:«گاهی چیزی که کوچک به نظر میرسد، اگر سر جای درستش قرار بگیرد، ارزش زیادی دارد.»گنجشک پر را کنار لانهای گذاشت که باد آن را خراب کرده بود. چند پرِ دیگر هم جمع کردند و با کمک هم لانه را محکم کردند.گنجشک کوچک لبخند زد و فهمید:هیچ کاری را فقط به خاطر کوچک بودنش بیارزش ندان؛ گاهی یک کار کوچک، شروع یک اتفاق بزرگ است. @AmolNoor


