داستان شب 🌙 مردی هر روز از دست آدمهای اطرافش ناراحت میشد؛ یکی جوابش را بد میداد، یکی قدرش را نمی…
انتشار: 2026/08/18 19:05 UTCدریافت: 2026/08/18 22:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 22:50 UTC
داستان شب 🌙 مردی هر روز از دست آدمهای اطرافش ناراحت میشد؛ یکی جوابش را بد میداد، یکی قدرش را نمیدانست و یکی پشت سرش حرف میزد. یک روز پیرمردی به او گفت: «هر بار کسی ناراحتت کرد، یک سنگ کوچک در جیبت بگذار.» مرد چند روز همین کار را کرد. بعد از مدتی جیبش…داستان شب 🌙مردی سالها پیش درختی کوچک کنار جاده کاشت. مردم به او خندیدند و گفتند: «تا این درخت بزرگ شود، تو دیگر اینجا نیستی!»مرد فقط لبخند زد و گفت: «من درخت را برای خودم نمیکارم.»سالها گذشت. مرد پیر شد و روزی دوباره از همان جاده عبور کرد. درخت حالا بزرگ و پُرشاخوبرگ بود. مسافران زیر سایهاش استراحت میکردند و کودکان از میوههایش میخوردند.پیرمرد آرام زیر درخت نشست و گفت:«چه خوب که بعضی کارها قرار نیست سودشان به خودمان برسد.»ارزشمندترین کارها همیشه آنهایی نیستند که نتیجهشان را خودمان میبینیم؛ گاهی خوبیِ واقعی یعنی کاری کنی که زندگیِ آدمی بعد از تو کمی زیباتر شود.@AmolNoor



