نگارش کتاب چشمه گفتگو را آغاز کردهامبر آن شدم تا برخی از نوشتههای آن را در اینجا بازگو کنم و بازخ…
انتشار: 2026/07/04 15:01 UTC
نگارش کتاب چشمه گفتگو را آغاز کردهامبر آن شدم تا برخی از نوشتههای آن را در اینجا بازگو کنم و بازخورد آن را از شما دوستان ارجمندم داشته باشم و برایم بنویسیدنامه نخستاز چشمه گفتگو به رهگذری که هنوز نیامده استدرود...نمیدانم اکنون که این نامه را میخوانی، چه سالی است.شاید پنج سال گذشته باشد...شاید پنجاه سال...و شاید یک قرن.نمیدانم هنوز آب در رگهای من جاری است یا نه.نمیدانم درختانی که روزی نهالهای کوچکی بودند، اکنون چه اندازه سایه بر زمین گستردهاند.نمیدانم هنوز پرندگان هر بامداد آواز میخوانند یا صدای شهر، آوازشان را ربوده است.اما امیدوارم...هنوز کسی باشد که برای شنیدن صدای آب، راهی این دره شود....من روزی تنها چشمهای کوچک بودم.بینام.بیتابلو.بیهیاهو.رهگذران از کنارم میگذشتند.اندکی آب مینوشیدند...و میرفتند.تا روزی...کسی آمد.نه برای آنکه چیزی از من ببرد.بلکه برای آنکه چیزی به من ببخشد.او نخست گوش سپرد.سپس اندیشید.بعد رؤیا دید.و سرانجام، مردم را به این رؤیا دعوت کرد.از آن روز...دیگر تنها یک چشمه نبودم.بهانهای شدم برای دیدار انسانها....اگر امروز کنار من ایستادهای...از تو خواهشی دارم.وقتی آب مینوشی...یادت باشد...پیش از تو هزاران نفر از همین آب نوشیدهاند.کودکی که امروز پیر شده است...مادری که دیگر در میان شما نیست...پدری که دست فرزندش را گرفته بود...دو دوستی که شاید دیگر هرگز همدیگر را ندیدند...همه، روزی کنار من ایستاده بودند.من همهشان را به خاطر دارم.آب، حافظه دارد.سنگ نیز.درخت نیز....اگر روزی دیدی شاخهای شکست...آن را ببند.اگر دیدی زبالهای بر زمین افتاده است...آن را بردار.اگر دیدی کسی راه را گم کرده است...راهنمایش باش.اگر دیدی کسی تنها نشسته است...کنارش بنشین.شاید بزرگترین گفتوگو، همان سکوتی باشد که میان دو انسان جریان پیدا میکند....از تو نمیخواهم برای من بنایی بسازی.از تو نمیخواهم نام مرا بزرگتر بنویسی.از تو تنها یک خواهش دارم.بگذار کودکی که هنوز به دنیا نیامده است...روزی همین صدای آب را بشنود.همین نسیم را احساس کند.همین آسمان را ببیند.اگر توانستی این امانت را به او برسانی...من هنوز زندهام.با مهر...چشمه گفتگو#محسن_موسوی_زاده

