هسته تلخقسمت هفتم بر اساس واقعیت وقتی برای نخستین بار پا به کالیدورهای سرد و طولانی زندان گذاشتم، ح…
انتشار: 2026/06/29 01:55 UTC
هسته تلخقسمت هفتم بر اساس واقعیت وقتی برای نخستین بار پا به کالیدورهای سرد و طولانی زندان گذاشتم، حس میکردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. زندگی بیرون از این دیوارهای بلند هم چیزی بهتر از زندان نبود. پدرم هنوز در زندان بود، مادرم به دام هروئین افتاده بود و روزبهروز بیشتر در تاریکی فرو میرفت. علی، برادر نازنینم، آوارهی کوچهها و خیابانها شده بود؛ مثل سایهای بیپناه که هرجا شب میشد همانجا میافتاد. گاهی به خانه سر میزد، آن هم وقتی که دیگر پولی برای مصرف نداشت؛ نه چیزی برای دزدیدن پیدا کرده بود و نه از میان زبالهها لقمهای نصیبش شده بود. آن وقت، با چشمانی گود افتاده و لبهایی خشک، در خانه پیدایش میشد؛ چند ساعتی میماند و دوباره گم میشد در همان کوچههای بیانتها. خواهرانم هم دیگر برایم اهمیتی نداشتند. هرچه میگفتم، هرچه التماس میکردم، انگار به گوششان نمیرسید. بزککرده از خانه بیرون میرفتند و هر وقت دلشان میخواست برمیگشتند. دیگر نه حرفی اثر داشت، نه خواهشی. هرکدام در مسیر خودشان افتاده بودند؛ مسیری که من از دیدنش هم شرم داشتم. چند روز اول را در قرنطینه گذراندم. خماری مثل ماری زهرآگین به جانم افتاده بود. بدنم میلرزید، استخوانهایم تیر میکشید و تب و بیحالی امانم را بریده بود. گاهی درد آنقدر شدید میشد که حس میکردم تا مرز مرگ پیش رفتهام. به خودم میپیچیدم، ناله میکردم و دیوارهای سرد قرنطینه را با چشمانی نیمهباز نگاه میکردم. در آن روزها حتی به پدرم هم فکر نمیکردم؛ همان پدری که میدانستم در همین زندان نفس میکشد. چند روز بعد، کمکم توانستم روی پا بایستم. مأموران مرا به حمام فرستادند. موهای ژولیده و درهمم را با ماشین تراشیدند؛ گویی میخواستند گذشتهام را هم همراه آن موها بتراشند. وقتی از حمام بیرون آمدم، در آینهی کدر دیوار به صورتم نگاه کردم؛ مردی که میدیدم، دیگر شباهتی به آن نوجوان سرزندهی سالهای دور نداشت. هر روز حدود یک ساعت اجازهی هواخوری داشتیم. آن یک ساعت کوتاه، تنها زمانی بود که میتوانستیم آسمان را ببینیم. در همان هواخوری بود که زندانیهای بندهای دیگر هم دیده میشدند. یک روز، میان جمعیت چشمم به چهرهای آشنا افتاد. پدرم بود. چند زندانی دورش حلقه زده بودند. با همان حالت همیشگی ایستاده بود؛ شانهها عقب، سینه جلو، و لحنی که بوی لاتی و قدرت میداد. طوری رفتار میکرد که انگار هنوز همان عباس قدیم است؛ مردی که روزگاری برای خودش بروبیایی داشت، نوکر و خدمهای در اطرافش میچرخیدند و هرچه میگفت، بیچونوچرا انجام میشد. باورم نمیشد. انگار نه انگار که زندگیاش از هم پاشیده، زن و بچههایش هرکدام به گوشهای از بدبختی افتادهاند و خانهای که روزی پر از صدا و نور بود، حالا به ویرانهای خاموش تبدیل شده است. دلم میخواست بروم جلو، او را در آغوش بگیرم، سرم را روی شانههایش بگذارم و مثل یک کودک گریه کنم. اما چیزی در درونم مانع شد؛ بغضی سنگین، آمیخته با کینه و دلخوری. پاهایم بیاختیار برگشتند و به سمت در خروجی هواخوری که به کالیدور میرسید، راه افتادم. در همان راه یکی از دوستانم را دیدم؛ از بچههای دورهی بازپروری. وقتی از احوال هم پرسیدیم و ماجرای زندانی شدنم را برایش گفتم، ناگهان صدای سه سوت نگهبانها در فضا پیچید. این علامت پایان هواخوری بود. باید فوری محوطه را خالی میکردیم.رضا کاظمی: خوشبختانه همان دوست در همان کالیدوری بود که من منتقل شده بودم. من در کف سالن، نزدیک دستشوییها جا داشتم؛ جایی که بوی نم و رطوبت همیشه در هوا معلق بود. او مرا به اتاق خودش برد. اتاقی سه در پنج، با تختهایی که سه طبقه روی هم چیده شده بودند. نُه تخت برای نُه نفر، و چهار پنج نفر دیگر هم کف اتاق میخوابیدند. هوا سنگین بود و صدای نفس کشیدن آدمها در تاریکی شب به گوش میرسید. آن شب، تا دیر وقت بیدار ماندم. برای دوستم از پدرم گفتم؛ از اینکه امروز او را دیده بودم و نتوانسته بودم پیشش بروم. حس عجیبی داشتم، چیزی شبیه عذاب وجدان، چیزی میان دلتنگی و خشم. صبح روز بعد، در هواخوری چشمم به دنبال او میگشت. میان جمعیت میچرخیدم و هر چهرهای را با دقت نگاه میکردم. ناگهان کسی از پشت، دستانش را روی چشمانم گذاشت. برای لحظهای مکث کردم، اما بلافاصله شناختمش. گفتم: «بابا...» صدایی آشنا و گرم در گوشم پیچید: «جانِ بابا...» برگشتم و در آغوشش افتادم. دستهایش دور شانههایم حلقه شد. پنج سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. حتی زمانی که آزاد شده بودم، جرأت نکرده بودم به ملاقاتش بروم. میترسیدم اگر مرا ببینند، به خاطر اعتیادم گیر بدهند و دوباره پایم به زندان باز شود.

