حکایات طنز بر اساس واقعیت تشابه اسمی (قسمت اول) یک عصر دلانگیز و خنک پاییزی بود. خورشید با تنبلی ت…
انتشار: 2026/07/27 17:57 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/03 19:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 19:52 UTC
حکایات طنز بر اساس واقعیت تشابه اسمی (قسمت اول) یک عصر دلانگیز و خنک پاییزی بود. خورشید با تنبلی تمام جایش را به تاریکی میداد و من فرمان ماشین را دو دستی چسبیده بودم. پایم روی گاز بود و چشمهایم خیره به خط سفید وسط جاده که مثل یک مار خجالتی و بیانتها،…حکایات طنزتشابه اسمی(قسمت دوم)اما ناگهان اوضاع تغییر کرد. یک پسر بچه دوازده ساله سراسیمه و دواندوان از حیاط بیرون آمد و به سمت خانههای همسایه دوید. طولی نکشید که دو سه نفر از مردان و زنان روستا، با چهرههایی برافروخته و عجول، یکییکی وارد حیاط پیرمرد شدند. دلشوره عجیبی به جانم افتاد. حس کردم یک جای کار بهشدت میلنگد. شاید پیرمرد حالش بد شده؟ شاید احمد از پلهها افتاده؟ دربهای ماشین را قفل کردم و با قدمهای تند وارد حیاط پیرمرد شدم. به محض ورود، چشمانم از تعجب گرد شد! صحنهای پیش رویم بود که بیشتر به فینال مسابقات کشتی چوخه شبیه بود تا یک احوالپرسی ساده! پیرمرد تنومند با یک فن حرفهای مچ دست احمد را پشت کمرش پیچانده بود و او را کاملاً قفل کرده بود. در دست دیگرش عصا را بالا برده بود و با عصبانیت و رگهای متورم گردن فریاد میزد: «قرمساق! تو از جون پسر من چی میخوای؟ کی تو رو فرستاده؟» مردان روستا هم دورشان حلقه زده بودند و با عصبانیت احمد را بازجویی میکردند. احمد هم که صورتش از درد سرخ شده بود، تا چشمش به من افتاد، مثل کسی که فرشته نجاتش را دیده باشد، فریاد زد: «داداش! بیا... تو رو خدا بیا بگو... اینا رفیقتن! بیا بگو قضیه چیه!» اهالی روستا و پیرمرد با دیدن من کمی عقب کشیدند اما همچنان گارد گرفته بودند. یکی از مردان با اخم پرسید: «تو کی هستی؟ با پسر این پیرمرد چیکار داری؟»من که دستپاچه شده بودم گفتم: «آقا به خدا سوءتفاهم شده! حمید رفیق منه. توی کرج یکی دو روز با هم همکار بودیم، اومدیم بهش سر بزنیم و حالشو بپرسیم.»پیرمرد عصایش را تکان داد و فریاد زد: «کرج؟ دروغ میگه! پسر من اصلاً رنگ کرج رو هم ندیده! اینا اومدن پسر منو بکشن!»عرق سردی بر پیشانیام نشست. گفتم: «پدر جان، مگه شما پدر حمید بیدگلی نیستی؟»یکی از مردان جوان روستا قدمی جلو گذاشت و با تعجب پرسید: «چی گفتی؟ بیدگلی؟»گفتم: «بله، حمید بیدگلی. همون که یه پژو ۵۰۴ کرمرنگ داره.» و برای اثبات حرفم اسم فرزندان حمید را هم گفتم. مرد جوان ناگهان زد زیر خنده و رو به پیرمرد کرد و گفت: «عمو اوغلی! ولش کن، دست بچه مردم رو شکستی! اینا اصلاً اشتباه اومدن. اینا سراغ حمید ملاحسین (بیدگلی) رو میگیرن. اون توی اون یکی روستاست؛ "دالنجانِ کردها"!» پیرمرد آرام دست احمد را رها کرد، اما احمد همچنان از درد مچ دستش را گرفته بود و به خودش میپیچید. تازه آنجا بود که متوجه داستان پشت پرده شدیم؛ ماجرایی که نزدیک بود به قیمت جان ما تمام شود! نگو پسر این پیرمرد که نامش تصادفاً «حمید بیدلی» (بدون گاف!) بود، چندی پیش در مشهد تصادف شدیدی کرده بود که منجر به فوت سرنشین خودروی مقابل شده بود. خانواده متوفی که محلی بودند، پدر و پسر را تهدید جانی کرده بودند و گفته بودند برای انتقام سراعشان میآیند. پیرمرد و اهل روستا هم در این مدت در حالت آمادهباش کامل به سر میبردند. وقتی احمد در آن تاریکی شب، ناگهان وارد حیاط شده و با آن نام مشابه (بیدگلی به جای بیدلی) سراغ «حمید» را گرفته بود، پیرمرد تصور کرده بود احمد همان ضارب یا آدمکشی است که برای انتقام پسرش فرستاده شده است! به همین دلیل با فنون کشتی محلی از او پذیرایی کرده بود! سوتفاهم که برطرف شد، جو حیاط ۱۸۰ درجه تغییر کرد. روستاییان مهربان کلی عذرخواهی کردند و ما را به داخل خانه دعوت کردند. پیرمرد با شرمندگی فراوان بساط چای داغ و نبات را راه انداخت. اما بخش کمدی ماجرا اینجا بود: وقتی استکانهای چای کمرباریک را جلوی ما گذاشتند، مچ دست احمد چنان توسط پیرمرد پیچانده و فشرده شده بود که رد انگشتان زمخت پیرمرد روی پوستش بنفش شده بود. احمد بیچاره هر کاری میکرد، اصلاً توان و قدرت نداشت استکان چای را بلند کند! انگشتانش میلرزید و مجبور شد استکان را با دو دست و با کمک دست چپش دهان ببرد، در حالی که با گوشه چشم، نگاهی غضبآلود به من میانداخت که او را به این مهمانیِ پرماجرا دعوت کرده بودم. سفر ما بعد از خوردن آن چای پر از اضطراب و خداحافظی با اهالی دالنجان ترکیه، در دل شب ادامه پیدا کرد؛ در حالی که احمد اینبار حتی با دست مصدومش هم ولکنِ ترمز خیالی صندلی شاگرد نبود...ادامه دارد...✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane

