گل گل بادهاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇https://t.me/arabkhaneاُلِحگونَّا فی ایتا 👇https://eitaa.com/arabk…
انتشار: 2026/08/16 17:50 UTCدریافت: 2026/08/19 12:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 12:55 UTC
گل گل بادهاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
پستهای تلگرام — عرب نت💞عربخانه
#سیاح 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه قسمت پنجم : ◀️ نام ها و نشان های عوارض جغرافیایی بورگان اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 eitaa.com/arabkhane#%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8… 🔺 مصاحبه با حسین بخشی از رودخانه بورگان #عربخانه - قسمت ششماُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
گل گل باده اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 eitaa.com/arabkhane%D8%A8%D9%87 سوی شیخ صالحقسمت پنجم: گل گل بادهاز تپه سنگی با تمام خرافات سنگینش به چند تا عکس بسنده کردیم و آن را پشت سر گذاشتیم. گیاهان مختلف با اشکال و رنگهای گوناگون در مقابل چشمان ما خود نمایی می کردند. گوشترگ، شیح، زرق، حرمل، ابدند، کاتتیت...تا اینکه یک گیاه دایره ای شکل چرخان و متحرک پر از خارهای تیز در مقابل پاهای ما ظاهر شد. گویا می خواست بگوید، من هم هستم. اصلا من امپراتور خارهای مسیر هستم.انا گلت:-اشتو شوکه هی ذی، حواسکم یکون علیها.-احمد رئیس عنان سخن را در دست گرفت:ال ذی آلشوکه یگولون گل گل باده. الیشن اَلهُوّا راحه اِل کل ماعد ال یرید یگلگلها.بچه که بودم این نام و اصطلاح را شنیده بودم، ولی سالها بود که شاید این نام دیگر در دایره لغات ذهنم جایی نداشت. یادم آمد که به هر چیز گرد و دایره ای و چرخان، گلگله یا گلانکه می گفتیم، جوجه های تازه از تخم درآمده پرنده های کوچک مثل گنجشگ هم گلاگل خوانده می شدند....خلاصه اینکه در دل به حافظه احمد آفرین گفتم، اما خوب یک جورهایی می شود گفت طبیعی بود که نام گیاهانی که بیشتر آنها را می بیند بیشتر در ذهنش باقی باشند.احمد آقای راهنما در طول مسیر نام انواع گیاهان را برایم و سایر عضای گروه یادآوری می کرد. گیاهانی که شاید ذهنم آنها را در گوشه ای جمع کرده بود تا کم کم آنها را بسوزاند. به یاد این ضرب المثل افتادم:از دل برود هر آنکه از دیده رود.مسیر خاکی ما ادامه داشت. ناو الکربلایی و کولته(مدری اشتو کربلایی چاین)، دیمه هایی که مردم در سالهای گذشته در آنها گیاهانی مختلفی مانند حنطه، اشعیر و حتی (رُبّ) می کاشتند. در قسمت بعد با ربّ بیشتر آشنا می شوید...✍احمد سلطانیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز قسمت دهم: ادامه سفر یکی دو ساعتی طول کشید که صافکار، شکل و شمایل ماشین را رو به راه کند؛ درحالی که ساعتی بود تاریکی مثل پتوی قیری روی همهجا سایه افکنده بود. حرکت کردیم. احمد با موهای بلند و صورتی که از سرما سرخ و سفید شده بود، پاچههای شلوارش…حکایات طنزقسمت یازدهمهنوز صد متری از پاسگاه دور نشده بودیم که احمد نگاهی به عقب انداخت و وقتی مطمئن شد چراغهای پاسگاه دیگر دیده نمیشوند، با عصبانیتِ تمام، فریاد زد: «نگه دار!»و چند تا حرف رکیک هم نثار من کرد. دوباره خنده به من غلبه کرد. احمد درِ ماشین را باز کرد و گفت: «میایستی؟ یا خودم را بندازم بیرون؟سرعتم را کم کردم و گفتم: «بگذار یک پارکینگ ایست بایستم؛ اینجا خطرناک است.»بالاخره در یک پارکینگ خاکی، یکی دو کیلومتر آنطرفتر، ایستادم. احمد پیاده شد و گفت: «نامرد! چه هیزمترهایی بهت فروختم! این چه رفتاری است که با من میکنی؟!»خوشبختانه توانستم قانعش کنم که سرباز او را اشتباه گرفته بود و من قصدِ سر به سر گذاشتن با سرباز را داشتم، نه او را. لبخند رضایت روی لبانش نشست… اما بلافاصله اعلام کرد که ادامهی راه را خودش رانندگی میکند.با همان دستهای باندپیچشده پشت فرمان نشست؛ و کارِ من سخت شد: - از یک طرف باید با او حرف میزدم که خوابش نبرد - از طرف دیگر باید مرتب پسته پوست میکردم و توی دهانش میگذاشتممیان این بند و بساط در جنگل گلستان بودیم که گرازهای وحشی، غافلگیرانه، آمدند توی نور چراغ ماشین. دیدن آنها حالمان را جا آورد؛ چند دقیقه رویِ گرازها حرف زدیم و انگار یکدفعه همهی دعواها و خاطرات تلخ از یاد احمد رفت. گرمِ حرف که شدیم، جنگل دستدستمان داد و رد شد.بعد از جنگل، احمد به من گفت: «پتو را بکش روی سرت و بخواب… تا صبح باید راه بریم.»من هم از خدا خواسته، خوابیدم. نمیدانم چقدر گذشت… که احمد مرا صدا زد و گفت: «پاشو… جاده تمام شد.»فکر کردم سر بسرم میگذارد؛ اما وقتی اطراف را نگاه کردم، دیدم راست میگوید: جاده، نزدیک یک شالیزار، به یکباره تمام شده بود؛ راهی به جلو، چپ یا راست نبود.سفر ادامه دارد…✍غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
تپه سنگی خرافات اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇 t.me/arabkhane اُلِحگونَّا فی ایتا 👇 eitaa.com/arabkhane%D8%A8%D9%87 سوی مزار شیخ صالحقسمت چهارم: تپه سنگی خرافاتناو الشنداو و دره ترسناک بعد از آن را پشت سر گذاشتیم. به بالای تپه ای دیگر رسیدیم که در مجاورت و امتداد آن تپه یا کوه سنگ نبشته رامنگان قرار دارد.سنگ نبشته ای که هنوز کامل رمز گشایی نشده و احتمالا اسرار زیادی در آن نهفته است.اسراری که با نوشته های یادگاری بعضی از بی توجهان به آثار طبیعی و میراث فرهنگی، پوشیده تر شده اند. این سنگ نبشته جزء میراث فرهنگی ثبت شده کشور محسوب می شود. این را تابلوی فلزی که به صورت خبردار، در کنارش ایستاده، می گفت.البته مدتی است که تابلوی فلزی در برابر سنگ نبشته تعظیم کرده و به زمین افتاده است.سنگ نوشته چند سال پیش سالم بود، ولی اکنون دیگر نمی شود به آن سنگ نوشته گفت. راستی روی این سنگ چه نوشته شده است؟ اشکال و تصاویر روی آن چه می گویند؟ شاید اگر رمز گشایی می شدند، اسرار زیادی از اژ....بگذریم...در بالای کوه اول بعد از ناو با یک تپه متشکل از سنگ های کوچک و بزرگ مواجه شدیم.- ذلن الحجر الیش هن احمد آقا؟احمد آقای رئیسی یکی از اهالی دوست داشتنی مقیم روستای رامنگان و راهنمای سفر ما بود که طبیعتا آشنایی بیشتری با روستا و اعتقادات و رسم و رسوم مردم داشت.-تدرون ذی التپه ایش هی؟القدیم خلگ ال اپیاده کان یغدون ال زیارت شیخ صالح، اول فل سلام کان یسلمون عل شیخ صالح:السلام علیک یا شُخ صالح البزرگوار...و فی گلبهم فل نیّه کان یسون و فل حجره کان یحطّون هِان. به مرور الزمان، الحجر زایدات و تپه مستحب من الحجر.اولین بار بود که این موضوع رو می شنیدم. تا حالا به وجود و ماهیت این تپه دقت نکرده بودم...تپه سنگی خرافاتادامه دارد...در قسمت بعد خواهیم خواند:ناگهان یک گیاه دایره ای شکل چرخان در مقابل پاهای ما ظاهر شد. گویا می خواست بگوید: من هم هستم✍احمد سلطانیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
تپه سنگی خرافاتاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane
حکایات طنز قسمت نهم در آن لحظه، ماشین در پارکینگ کمیته بود و ما عملاً اسیر یک کارت پایان خدمتِ پیدا و ناپیدا شده بودیم. این بار احمد را تنها به اتاق خواستند. من از پشت پنجره نگاهش میکردم و منتظر بودم ببینم چه میشود. در دل میگفتم: «خدایا، فقط کاری…حکایات طنز قسمت دهم: ادامه سفریکی دو ساعتی طول کشید که صافکار، شکل و شمایل ماشین را رو به راه کند؛ درحالی که ساعتی بود تاریکی مثل پتوی قیری روی همهجا سایه افکنده بود.حرکت کردیم. احمد با موهای بلند و صورتی که از سرما سرخ و سفید شده بود، پاچههای شلوارش را تا زانو بالا کشید، صندلی را تا جایی که میشد خواباند، پتو را تا روی سینهاش کشید و خواست بخوابد. جاده دوطرفه بود. چراغِ ماشینهایی که از روبرو میآمدند، مثل شبحهای آتشین، مستقیم به چشمان خستهی من حمله میکردند؛ خستگی تن و جانم را پر کرده بود.در همان لحظه، به احمد که صدای نفسهای منظمش از لای پتو پیچیده بود، حسودی میکردم. حسودیم نه از سرِ بخل، از سرِ حق بود؛ چون او خوابیده بود و من داشتم با چراغهای شبحواری که هی به چشمم تهاجم میکردند، میجنگیدم.یکی دو ساعت بعد، گردنهی بدرانلو و چمن بید را پشت سر گذاشتم و به نزدیکیهای جنگل گلستان رسیدم. هنوز فکر میکردم «الحمدلله، نیمی از راه ماند» که یک نور چشمکزن مخالف، و نور پنجرههای یک ساختمان کنار جاده، نشانه پاسگاه ایست بازرسی را نشان میداد ، سرعتم را کم کردم و کنار یک سربازِ لاغراندام و قدبلند، با چهرهی آفتابسوخته و خسته، ایستادم.سرباز آرام پرسید: «از کجا میآیی برادر؟»از همان لهجهی اولش فهمیدم ،،بلوچ است . لبخند زدم و گفتم: «بچهی زاهدانی؟ یا نهبندان؟»سرباز که از ایستادن در تنهاییِ نیمهشب خسته شده بود، نگاهش نرم شد و گفت: «از نهبندان.، شما از کجایید؟»من هم که همیشه به هنرِ «پسته تعارف کردن» ایمان داشتم، یک مشت پسته برداشتم و تعارفش کردم و گفتم: «ما هم بچهی نهبندانی هستیم… و از مشهد میآییم.»سرباز پستهها را با خوشحالی برداشت و توی جیبش ریخت؛ چشمش اما یکدفعه افتاد به… موهای بلند احمد که از زیر پتو بیرون زده بود، و ساقهایش که در نور کم جاده میدرخشیدند!سرباز با کمی شرم و تردید پرسید: «…خانومه؟»و اینجا بود که دیگر کار از کار گذشته بود. رگ شیطنت من گل کرد. ، با لبخندی از آن لبخندهایی که یعنی «اینجا همهچیز خودمانی است»، گفتم: «دوستمه.»سرباز از تعجب و خوشحالی، دهانش تا بناگوش باز شد و با ذوق، و اصرارِ ناتمامی که انگار پشت چراغ قرمز خواستهای کسی را صدا کنی، گفت: «میشه صورتشو ببینم؟»گفتم: «بله، چرا که نه! بیا از اینور.»سرباز با عجله دور زد تا از شیشهی کنار احمد او را ببیند. من هم خم شدم، شیشه را پایین کشیدم و با احتیاط، با آرامشِ یک شیطان حرفهای، گوشهی پتو را گرفتم تا آهسته چهرهی احمد نمایان شود. دیدنِ آن لحظه که سرباز، قیافهی ریش و سبیل احمد را میبیند…اما احمد از همان هولِ نیمهشب، پرید و با صدای مردانه و پُرِ خواب گفت: «ها؟ چی شده؟ چیه؟»سرباز بیچاره از دیدن قیافهی احمد و شنیدن صدای مردانهاش، یک متر عقب پرید و گفت: «این… این که… این… کجاییه؟!»انگار یک لحظه مغزش قفل کرده بود. من هم که دیگر داشتم از خنده میمردم، بلافاصله گفتم: «افغانیه!»احمد نگاهی تَپکارانه به من انداخت، بعد رو به سرباز کرد و گفت: «زر میزنه… خودش افغانیه!»سرباز که حالا دیگر ناخواسته وارد یک بازی طنزِ داروغهوآدمدزد شده بود، از احمد کارت شناسایی خواست. من هم دیگر قدرت کنترل خودم را نداشتم؛ سرم را گذاشتم روی فرمان و غش کردم از خنده. میخواستم نخندم، اما خنده امانم نمیداد و این خندهی من، بیشتر سرباز و احمد را به جان هم انداخت:یکی میگفت: «کارت شناسایی!» و دیگری با ناز و عصبانیت میگفت: «حتی اگه بازداشتم کنی، کارت نشانت نمیدهم!»من اگر دیر میفهمیدم، این شوخی کار دستمان میداد. وقت مصالحه بود؛ یعنی همان موقعی که خنده تمام شود و جواب قانون پس داده شود. یک مشت دیگر تخمه و پسته برداشتم، پیاده شدم، مستقیم رفتم و در جیب سرباز ریختم و برای اینکه موضوع را بخوابانم گفتم: «دمت گرم… بسشه!»انگار موضوع تمام شد و حرکت کردیم. اما... ای کاش همانجا نزدِ سرباز نهبندانی میماندم!هنوز صد متری از پاسگاه دور نشده بودیم که ...ادامه دارد✍ غلامرضا کاظمیاُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane

