در خود گریستم..به دفعات در خود گریستم؛و لبخندی که مدتها به مکافات روی صورت چسباندهبودم روی لبانم…
انتشار: 2026/07/06 19:30 UTC
در خود گریستم..به دفعات در خود گریستم؛و لبخندی که مدتها به مکافات روی صورت چسباندهبودم روی لبانم خشک شدو اشتیاقم برای همه چیز کور...وسط زندگی به خودم آمدهبودم و دیدهبودم که تا بالاترین موقعیتهای ممکن رفتهبودم و تمام زور خودم را زدهبودم اما همه چیز خیلی وقت بود که تمام شدهبود.من داشتم درختی خشک را آبیاری میکردم و به نجات ریشههای پوسیده، امید داشتم!روی دوش من، جنازهای بود که با خود این سو و آن سو میکشاندم و انتظار داشتم معجزه شود و نپذیرفتهبودم که "مرگ"، پایان تمام چیزها و رابطهها و رابطهها و رابطهها و آدمهاست...
