جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 157-خوشیهای جهان چون خارش دست است در خسرو و شیرین نظامیمهینبانو دلش…
انتشار: 2026/07/06 14:42 UTCدریافت: 2026/08/08 00:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:02 UTC
جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 157-خوشیهای جهان چون خارش دست است در خسرو و شیرین نظامیمهینبانو دلش دادی شب و روزبدان تا نشکند ماهِ دلافروزیکی روزش به خلوت پیش خود خواندکه عمرش آستین بر دولت افشاندکلید گنجها دادش که برگیرکه پیشت مرد خواهد مادر پیردرآمد کارِ اندامش به سستیبه بیماری کشید از تندرستیچو روزی چند بر وی رنج شد چیرتن از جان سیر شد جان از جهان* سیرجهان* از جان شیرینش جدا کردبه شیرین هم جهان* هم جان رها کردفرو شد آفتابش در سیاهیبنه در خاک برد از تخت شاهیچنین است آفرینش را ولایتکه باشد هر بهاری را نهایتنیامد شیشهای از سنگ در دستکه باز آن شیشه را هم سنگ نشکستفغان زین چرخ* کز نیرنگسازیگَهی شیشه کند گَه شیشهبازیبه اول عهد زنبور انگبین کردبه آخر عهد باز آن انگبین خوردبدین قالب که بادش در کلاه استمشو غَره که مشتی خاک راه استز بادی کاو کلاه از سر کند دورگیاه آسوده باشد سرو رنجوربدین خان کاو بنا بر باد داردمشو غَره که بد بنیاد داردچه میپیچی درین دام گلوپیچ؟که جوزی پوده بینی، در میانْ هیچچو روباهان و خرگوشان منه گوشبه روبهبازیِ این خوابِ خرگوشبسا شیر شکار و گرگ جنگیکه شد در زیر این روبه پلنگینظر کردم ز روی تجربت هستخوشیهای جهان* چون خارش دستبه اول دست را خارش خوش افتدبه آخر دست بر دست آتش افتدهمیدون جام گیتی* خوشگوار استبه اول مستی و آخر خمار استرها کن غم که دنیا *غم نَیَرزدمکن شادی که شادی هم نَیَرزداگر خواهی جهان* در پیش کردنشکمواری نخواهی بیش خوردنگرت صد گنج هست ار یک درم نیستنصیبت زین جهان* جز یک شکم نیستهمی تا پای دارد تندرستیز سختیها نگیرد طبع سستیچو برگردد مزاج از استقامتبه دشواری به دست آید سلامتدهان چندان نماید نوشخندیکه یابد در طبیعت نوشمندیچو گیرد ناامیدی مرد را گوشکند راه رهایی را فراموشجهان* تلخ است خوی تلخناکشبه کم خوردن توان رست از هلاکشمشو پرخواره چون کرمان در این گوربه کم خوردن کمر دربند چون مورز کم خوردن کسی را تب نگیردز پر خوردن به روزی صد بمیردحرام آمد علف تاراج کردنبه دارو طبع را محتاج کردنچو باشد خوردن نان گلشکروارنباشد طبع را با گلشکر کارچو گلبن هر چه بگذاری بخنددچو خوردی گر شکر باشد بگنددچو دنیا را نخواهی، چند جویی؟بِدو پویی، بَدِ او چند گویی؟غم دنیا کسی در دل نداردکه در دنیا چو ما منزل ندارددرین صحرا کسی کاو جایگیر استز مُشتی آب و نانش ناگزیر استمکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگکه بد باشد دلی تنگ و گلی تنگجهان* از نام آن کس ننگ داردکه از بهر جهان* دل تنگ داردغم روزی مخور تا روز ماندکه خود روزیرسان روزی رساندفلک با این همه ناموس و نیرنگشب و روز ابلقی دارد کهن لنگبر این ابلق که آمد شد گزیندچو این آمد فرود آن برنشینددر این سیلاب غم کز ما پدر بردپسر چون زنده مانَد چون پدر مرد؟کسی کاو خون هندویی بریزدچو وارث باشد آن خون برنخیزدچه فرزندی تو با این تُرکتازی؟که هندوی پدرکش را نوازیبزن تیری بدین کوژ کمانپشتکه چندین پشت بر پشت تو را کشتفلک را تا کمان بیزه نگرددشکار کس در او فربه نگرددگوزنی را که ره بر شیر باشدگیا در زیر پی شمشیر باشدتو ایمن چون شدی بر ماندن خویش؟که داری باد در پس چاه در پیشمباش ایمن که این دریای خاموشنکرده است آدمی خوردن فراموشکدامین ربع را بینی ربیعی؟کزان بُقعه برون ناید بقیعیجهان* آن به که دانا تلخ گیردکه شیرینزندگانی تلخ میردکسی کز زندگی با درد و داغ استبه وقت مرگ خندان چون چراغ استسرانی کز چنین سر پُرفسوسندچو گل گردنزنان را دستبوسنداگر واعظ بود گوید که چون کاهتو بفکن تا منش بردارم از راهو گر زاهد بود صد مرده کوشدکه تو بیرون کنی تا او بپوشدچو نامد در جهان* پاینده چیزیهمه ملک جهان* نَرزَد پشیزیرهآورد عدم رهتوشهٔ خاکسرشت صافی آمد گوهر پاکچنین گفتند دانایان هشیارکه نیک و بد به مرگ آید پدیداربسا زننام کآن جا مرد یابیبسا مردا که رویش زرد یابیخداوندا چو آید پای بر سنگفتد کشتی در آن گردآبهٔ تنگنظامی را به آسایش رسانیببخشی و به بخشایش رسانی(بخش 46)آرامش و پرواز روح