.🔳 «آقای روسو چشمانش را میبندد و با پاهایش نقاشی میکشد!» اگرچه این جمله را روزنامهنگاری پاریسی در مورد آثار آنری روسو نوشته بود، امّا این نظر غالب منتقدان هنری همعصر روسو دربارۀ نقاشیهایش بود. به استهزاء او را روسوی باجگیر خطاب میکردند، گویی که پارودی متی، حواری مسیح باشد. مردی که سالها مأمور مالیات بود و در سن ۴۹ سالگی به صرافت افتاده بود که باقی زندگیاش را وقف هنر کند. و سرآخر در سال ۱۹۰۸ تنها دو سال پیش از مرگاش قدر دید.خودآموخته بود و کمپوزیسیونهای نامعمول و رنگبندیهای تیز و ناپختهاش اعصاب منتقدان هنری و مردم را به هم میریخت و جایی بین ریشخند و تعجب، تابلوهایش آویزان میماند، بیآنکه کسی بداند طی دهههای آتی، سبک نقاشیاش در آثار هنرمندان مدرن، از پیکاسو و فرنان لژه گرفته تا فریدا کالو و بعدها سیلویا پلاتِ شاعر، به شکلی ستودنی حیات دوباره مییافت.روسو در تابلوهایش وضعیتی بیبازگشت را ترسیم میکند. مناظر تخت و عمدتاً فاقد پرسپکتیو او که معطوف به طبیعتی بکر و وحشی است، گویی به عصری پیش از شکلگیری تمدن پرتابمان میکند؛ به جهانی برآمده از کتاب سِفر پیدایش. این باغ عدنی است که در قلب پاریس نفس میکشد؛ حکایت آدم و حوا است پیش از هبوط. از استیلای آدمی بر طبیعت خبری نیست و حجم انبوه سبز پاسخگوی عطش داناییست بی آنکه کیفری در کار باشد. مسئله اینجاست که نقاشیهای روسو درست هنگامی در نمایشگاه هنرمندان مستقل به نمایش درمیآمد که شهر به سرعت با سازههای فلزی پیچیده و عظیم میآمیخت و در پسزمینۀ منظر پاریس، برج ایفل با هیبتی غریب قد علم میکرد. در نتیجه، تابلوهای او را نه خیالپردازیهای کودکانۀ یک نقاش آماتور، که نقدی رندانه و چشمنواز بر وضع جاری میتوان دانست. هنگامی که مظاهر متعدد انقلاب صنعتی تبر به تنۀ طبیعت و شأن انسانی میزد و زخمهایی ماندگار و ابدی باقی میگذاشت، مفهوم توسعه در یادوارههای سرسبز و استوایی روسو رنگ میباخت. گویی او در سماجت خستگیناپذیرش برای تصویرپردازی طبیعتی خیالی و رامنشدنی، چون رِندی شوخ میپرسید چه سود از رسیدن به سرزمین موعود، وقتی از اقلیمی چنین و هوایی برای نفس کشیدن اثری نباشد.🔻#آتلیه_آرک_طرح@archtarh_sketch