صبح، خادم با طلبه ها دعوا داشت که: چرا درب مدرسه را باز گذاشته اند و اصلاً چرا بعد ازگذشتن وقت آمده…
انتشار: 2026/08/06 00:35 UTCدریافت: 2026/08/07 21:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 21:30 UTC
صبح، خادم با طلبه ها دعوا داشت که: چرا درب مدرسه را باز گذاشته اند و اصلاً چرا بعد ازگذشتن وقت آمده اند.و همه طلاب اظهار بی اطلاعی می کردند.تا آمدند سراغ ما که چه کسی برای شما درب را باز کرد؟ من گفتم: ما که آمدیم درب بازبود و جریان را کتمان کردم.صبح همان شب، همان بیست نفر آمدند سراغ ما را گرفتند و به حجره ما وارد شدند و همگی اظهارداشتند که: شما را قسم می دهیم به جان آنکه دیشب شما را از مرگ و ما را از گمراهیو ضلالت نجات داد راز ما را فاش نکن و همگی شهادتین گفته و اسلام آوردند.ما همچنان این راز را در دل داشتیم و به احدی نمی گفتیم تا مدتی بسیار بعد از آن، اشخاصیاز تهران آمده بودند و به منزل ما و گفتند: جریان آن شب را بازگو کنید.معلوم شد که آن بیست نفر به رفیقهایشان جریان را گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.سپس بعد از آن وعاظ اصفهان، مرتب جریان را روی منابر می گفتند و مردم را متوجه وجود با برکتو نورانی حضرت ولی عصر علیه السلام می کردند ».✍️پایگاه اطلاع رسانی نیک صالحی@saatibarayagha@Asemani_bashim
