پشتِ سرم، غبارِ خاطرهست،پیشِ رو، سکوتی بیانتها،و من، مردی میانِ بودن و رفتن،که از خود نیز میگریز…
انتشار: 2026/06/24 09:08 UTC
پشتِ سرم، غبارِ خاطرهست،پیشِ رو، سکوتی بیانتها،و من، مردی میانِ بودن و رفتن،که از خود نیز میگریزد.دلم را به نسیم خواهم سپرد،تا شاید از لابهلایِ درختان،به یادِ چشمی بیفتدکه روزی مرا میخواند به ماندن.در باد، نامم را رها خواهم کرد،تا به گوشِ کوه برسد،و در آغوشِ دریاسایهام را به موجها بسپارم.از خاک برخواهم خاست،چون جرقهای در شعلهی نخستین،که از دلِ تاریکی زاده میشودبرای روشناییِ دوباره.در سینهام پرندهای بینام میتپد،که راهِ آسمان را میداند،و هر ضربانش،دعاییست برای رهایی از خویش.من از تبارِ رفتنام،از نسلِ کسانی که در آتش زیستهاند،تا به نور برسند.و این سفر، پایان نداردجز در نگاهی کهاز آنِ خداست.من، فرزندِ راهام،عاشقِ گمشدن در خودکه هر قدم، از جهان دورترو به حقیقتی نزدیکتر میکند.پس بگذار بروم،بیآنکه ردّی بماند جز صدایم،که در باد میپیچد، آرامچون نامی فراموششدهدر دهانِ شب.#سید_محمود_حسینی
