آزانبار؛ سفره تا کلاسآبگوشتهای آزانبار چیز دیگری بود. گوشت گوسفندی که در دشت و تپههای اطراف چرا ک…
انتشار: 2026/06/19 20:05 UTC
آزانبار؛ سفره تا کلاسآبگوشتهای آزانبار چیز دیگری بود. گوشت گوسفندی که در دشت و تپههای اطراف چرا کرده بود، نانهای محلی بزرگی که فقط مخصوص آبگوشت میپختند و تیلیتی که میکردیم، همه چیز عالی بود. گوشت کوبیده نداشتیم، اما بهجایش سیبزمینی ورقهای سرخشده همراه با گوشتی که کمی در روغن تفت خورده بود، مزه آبگوشت را دوچندان میکرد. اگر کنار اینها ترشی هفتهبیجار و پیاز سفید آبدار هم بود، لذتش چندبرابر میشد. گاهی هم ماست گوسفندی یا بز این خوشمزگی را کامل میکرد.خورد و خوراکمان هم حسابی جور بود. هر هفته دو بکس ماءالشعیر لیمویی بهجای آب میخریدیم و هر وعده یک بطری را تمام میکردیم. زیتون شکسته و پرورده همیشه سر سفره حاضر بود و برنامه غذایی منظم، سفرهمان را رنگین نگه میداشت.یک روز حاجی خواب بدی دید. صداهایی که در خواب از خودش درمیآورد، ترسناک بودن ماجرا را نشان میداد. محسن نزدیکش بود، ولی آرامآرام میخواست بیدارش کند. ناگهان علی از فاصلهای دورتر روی حاجی پرید و او را بیدار کرد. حاجی که تازه چشم باز کرده بود، با دلخوری به بقیه و مخصوصاً محسن نگاه کرد و گفت: "اگر کسی پیش محسن از تشنگی بماند و بمیرد، یک لیوان آب هم دستش نمیدهد."محسن که آدم کمحرفی بود ولی گاهی حاضر جوابیهای بامزهای میکرد، با شوخی گفت: "حاجی حالا از علی تشکر کن، بعد بیا منو فحش بده!" همه زدیم زیر خنده و حاجی هم لبخندی زد و آرام شد.حاجی همیشه میگفت: "چشمهای علی مثل عقربههای شبنماست؛ همیشه بیداره و آدم نمیفهمه خوابه یا بیدار!"حمام مدرسه عجیب بود. بالای حمام باز بود و ما شبی تصمیم گرفتیم حسنداداش را اذیت کنیم. وقتی رفت حمام، علی از زیر شیروانی رفت بالا و ما هم پشتیبانی میکردیم. چند پارچ آب سرد رساندیم دست علی. حسنداداش شیر آب گرم را باز کرد و علی هم آب سرد را ریخت روی سرش. حسنداداش که از شوخی ما بیخبر بود، مدام داد میزد: "چه بلایی سر آبگرمکن اومده؟"من هم میگفتم: "صبور باش ببینیم گرم میشه یا نه." چند دقیقه گذشت و او همچنان غر میزد که "فکر کنم خراب شده". من هم گفتم: "حوصله کن."خسته از سرمای آب، یکدفعه از حمام پرید بیرون؛ درست همان لحظه که چشمش به حاجی افتاد با پارچ آب در دست! حسنداداش نیمهعریان در حیاط مدرسه دنبال حاجی دوید و ما هم از شور و نشاط آن شوخی جوانیمان ساعتها میخندیدیم.روزی آقای محمدی، کارشناس تکنولوژی آموزشی، به من گفت طرحی جدید آمده که اگر ۳۰۰ هزار تومان به حساب نوسازی واریز کنیم، کلاس هوشمند در مدرسه راهاندازی میشود. ما که تا آن روز فقط اسم هوشمندسازی را شنیده بودیم، دستبهکار شدیم و از اهالی آزانبار پول جمع کردیم. اهالی همیشه نگاه و لطف ویژهای به مدرسه داشتند و بههمین خاطر هزینه خیلی زود جمع شد. پس از تحویل تجهیزات، نصاب بلافاصله کار را انجام داد و ما تبدیل شدیم به اولین مدرسه سطح شهرستان که صاحب کلاس هوشمند است؛ آنهم در دورترین نقطه استان!شروع کردیم به استفاده از قلم نوری و برد هوشمند. همکاران و دانشآموزان استقبال کردند. علی هم علاقه خاصی به فناوری داشت و معتقد بود باید شیوههای تدریس متنوع و جذاب باشد. او میگفت حتی محیط آموزشی و مدیریت کلاس هم باید تنوع داشته باشد. در کلاس هوشمند، فیلمهای تاریخی جذاب و بهروز پخش میکردیم و حتی آزمونهایی بهصورت بازی برای بچهها طراحی میکردیم.سرانه مدرسه هم کفاف هزینههای جاری را میداد. با همان سه میلیون تومان، دور تا دور محوطه را سیمان کاری کردیم و پردههای خوشرنگ و روشنی برای کلاسها خریدیم.حالا که فکر میکنم میبینم آن شادیها وامدار سادگیمان بود. انتظار برای یک وعده آبگوشت، شوخیهای ساده و خندههای دستهجمعی. ما نه با داشتههای مادی، که با سرمایه محبت و بازیگوشی، آن روزها را ماندگار کردیم. آزانبار نمونه کوچکی از یک جامعه همبسته بود؛ جایی که مرز بین فرد و جمع محو میشد و مفاهیمی مثل مشارکت، اعتماد و سرمایه اجتماعی در عمل معنا پیدا میکرد. پول جمع کردن برای کلاس هوشمند، بدون این اعتماد جمعی و حس تعلق ممکن نبود. انگار هر کس سهمی از خندهها و پیشرفت مدرسه داشت و همین، آن روزها را ساخت.✍️ابوالفضل مقیمبیگی@delneveshtehvakhaterat