انگار زویا زاکاریان، ۵۰ سال پیش این ترانه رو برای امروز نوشته.عزیز بومی، ای هم قبیلهرو اسب غربت، چه…
انتشار: 2026/07/10 09:57 UTC
انگار زویا زاکاریان، ۵۰ سال پیش این ترانه رو برای امروز نوشته.عزیز بومی، ای هم قبیلهرو اسب غربت، چه خوش نشستیتو این ولایت، ای بااِصالتتو مونده بودی، تو هم شکستیتشنه و مومن، به تشنه موندنغرورِ اسمِ دیار ما بوداون که سپردی، به باد حسرتتمام دار و ندار ما بودکدوم خزونِ خوش آوازتو رو صدا کرد، ای عاشق؟که پر کشیدی، بی پروابه جستجوی شقایقکنار ما باش که محزونبه انتظار بهاریمکنار ما باش که با همخورشید و بیرون بیاریمهزار پرنده، مثل تو عاشقگذشتن از شب، به نیت روزرفتن و رفتن، صادق و سادهنیامدن باز، اما تا امروزخدا به همراه، ای خسته از شباما سفر نیست، علاج این دردراهی که رفتی، رو به غروبهرو به سحر نیست، شب زده برگرد توییتر پناه فرهاد بهمن