✳️🔴 🔸یک دردِ دل...از رنجی که میبریم!چند وقت پیش مادرم سرما خورده بود و بهخاطر تنگی نفس و سرفههای…
انتشار: 2026/07/16 17:56 UTC
✳️🔴 🔸یک دردِ دل...از رنجی که میبریم!چند وقت پیش مادرم سرما خورده بود و بهخاطر تنگی نفس و سرفههای شدید، او را به مطب دکتر بردم.خیابان آنقدر شلوغ بود که حتی یک جای پارک هم پیدا نمیشد. صدای خسخس سینه و سرفههای مادرم، اضطرابم را چند برابر کرده بود. بالاخره یک ماشین از جای پارک خارج شد، اما قبل از اینکه من برسم، راننده دیگری با عجله وارد آن شد. از ماشین پیاده شدم و با احترام خواهش کردم اجازه بدهد من پارک کنم؛ گفتم مادرم حال خوبی ندارد. اما قبول نکرد...!چند دقیقه بعد، با سختی جای دیگری پیدا کردم و خودمان را به مطب رساندیم.وقتی وارد شدم، حدود ۵۰ نفر در انتظار بودند. از چند نفر خواهش کردم اگر ممکن است اجازه بدهند مادرم زودتر ویزیت شود. منشی گفت باید رضایت خود بیماران را بگیرید.به تکتکشان گفتم: «مادرم تنگی نفس دارد، حالش خیلی بد است.» اما تقریباً همه گفتند: «ما هم مریضیم.»رفتم سراغ چند نفر جوانتر، شاید دلشان بیشتر به رحم بیاید. یکی از آنها در جوابم گفت: «یه چیزی پهن کنید، همینجا روی زمین بخوابونیدش!»همان لحظه انگار دنیا روی سرم خراب شد...نه بهخاطر اینکه نوبت ندادند؛ بهخاطر اینکه همدلی را فراموش کرده بودیم.آن روز، بعد از اینکه همه آن حدود ۵۰ نفر وارد مطب شدند، نوبت ما رسید.اما هنوز بعد از گذشت این همه مدت، یک سؤال ذهنم را رها نمیکند:چرا؟چرا گاهی درد دیگران را نمیبینیم؟ چرا عجله و گرفتاری، انسانیت را از یادمان میبرد؟ مگر مهربانی چقدر هزینه دارد؟«شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیارمهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟»▪️فرستنده:F@bagheno83


