✳️🔴 #بازتاب_پستهای_باغ_نو #جمله_های_ماندگار 🔸دوستان عزیز و همولایتیهای گرامی 🌹 ▪️مدتی است در کانا…
انتشار: 2026/08/14 17:11 UTCدریافت: 2026/08/15 17:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 17:30 UTC
✳️🔴 #بازتاب_پستهای_باغ_نو #جمله_های_ماندگار 🔸دوستان عزیز و همولایتیهای گرامی 🌹 ▪️مدتی است در کانال «باغ نو» خاطرات، گفتهها و جملههای بهیادمانده از بزرگان دهنو منتشر میشود که به نظر من کاری بسیار ارزشمند و دوستداشتنی است؛ زیرا بخشی از تاریخ شفاهی…✳️🔴🔸گاو حشتقی🐮 #جمله_های_ماندگار حج تقی ( مردم ولایت حشتقی میگند ، یعنی حرف ج ، قلب به “ ش “ میشه ) پدر بزرگِ پدر من بوده اند . حشتقی ۸ پسر و دو دختر داشته که در اون روزگار و در اون مکان ،داشتن این تعداد فرزند و دور موندن اونها از مرگ و بلایا کمی نادر بوده است . تولدش را نمیدونم ولی فوتش در راه برگشت از سفر حج از راه آبی بمبئی بوده ودر سال ۱۳۲۲ قمری معادل. ۱۲۸۲ هجری شمسی بوده. حج تقی یک خونه بزرگ داشت که تا حدود ۵۰ سال پیش ، هنوز تا حدودی بر پا بود. دور تا دورش اتاق بود و حیاطش مثل دایره بود . یک دالون بزرگ هم داشت که چند طویله بزرگ و یک مطبخ و کاهدان در آن واقع بود ،. در طویله ها هم گوسفندان و هم جداگانه احشام شامل اسب، قاطر ، خر (ببخشید الاغ) و چند گاو شیرده و گاو نر جهت شخم زدن با هم زندگانی میگذراندند . همچنین قبل از رسیدن به درب اصلی خونه ، یک راه پله وجودداشت که به یک بالا خونه منتهی میشد .از بالاخونه معمولا برای خشک کردن علوفه و همچنین خشک کردن پشکل اسب و قاطر و خر و تاپه گاو (ببخشید) ، ( جهت استفاده سوخت کُرسی در زمستان ) استفاده میشده . خٰب تا اینجا که هیچی ولی داشته باشید تا بعد . اون زمان گداها یک بخچه به دوششون مینداختند و مردم فقط یک تکه نون به اونها میدادند و دیگر هیچ...▫️قصه گاو حشتقی اینه که: یک شب تابستان یک گدای بخت برگشته که نمیتونه خودش را به ولایتش برسونه ، به خونه حشتقی پناه میاره ، حشتقی چون عیالوار بوده و اتاق خالی نداشته یک رختخواب کنار دالون برای گدا میندازه و گدا به خواب میره . نصفه شب ، یکی از گاوهای نر ، افسارش را پاره میکنه و از طویله بیرون میاد و همه نونهای گداییِ گدای نگون بخت را میخوره. حشتقی از صدای این مشاجره نابرابر و شیون گدا بیدار میشه. گدا بر سرش میکوبیده و میگفته ، چه خاکی بر سرم شد ، نونام را خورد، حاصل زحمت یک روز کارم را خورد😥😳 حشتقی که از این جریان خیلی ناراحت شده بود ، به گدا میگه : مرد ، نونای تو که غصه نداره ، من بهت میدم ، گاو 🐂من را بگو 😳چه خاکی به سرم کنم که گاوم نون گدایی و مفت خورد و دیگه تن به کار نمیده😳 . از قضا فردا گاو در مزرعه به هیچ وجه تن به کار نمیده و حاضر به شخم زدن نمیشه و حشتقی مجبور میشه گاو را به قصابی بسپاره...#گنجینه_سخنان_بزرگان ▪️فرستنده: دکترپروین رجبی@bagheno83

