فصل اول ؛ وقتی آخرین مراجع رفتامروز آخرین مراجع ساعت ۸ شب رفت.در را که پشت سرش بست، اتاق ناگهان بزر…
انتشار: 2026/07/01 17:19 UTC
فصل اول ؛ وقتی آخرین مراجع رفتامروز آخرین مراجع ساعت ۸ شب رفت.در را که پشت سرش بست، اتاق ناگهان بزرگتر شد. سکوت، آهسته از گوشه های اتاق بیرون آمد و روی صندلی ها نشست.دفتر یادداشت هنوز روی میز باز بود.لیوان چای نیمه سرد شده بود.و من برای چند لحظه همان جا نشستم.بی حرکت،سالهاست که پایان روزهای کاری من شبیه هم است.آدم ها می آیند.حرف می زنند.گریه می کنند.خشمگین می شوند.امیدوار می شوند.می روند.و من می مانم.اما آن شب سوال عجیبی به ذهنم آمد.اگر تمام این آدمها نباشند، اگر این اتاق نباشد، اگر عنوان روانشناس را از من بگیرند، من چه کسی هستم؟...سالهای زیادی از زندگی ام را صرف گوش دادن کرده ام.آن قدر به داستان دیگران گوش داده ام که گاهی صدای خودم در میان آنها گم شده است. من می دانستم مردی چرا از صمیمیت فرار میکنی.میدانستم یک زن چرا از همسرش خشمگین است.می دانستم کودکی چرا مضطرب است.اما پاسخ یک سوال را نمی دانستم!من این روزها از چه چیزی فرار می کنم؟...شاید دشوارترین گفتگوی زندگی، گفتگو با خویشتن باشد.زیرا در آنجا دیگر نمی توانیم پشت دانش پنهان شویم.پشت مدرک.پشت نقش.پشت تجربه.در آن گفتگو فقط حقیقت باقی می ماند.و حقیقت همیشه آرامش بخش نیست.تامل سالها تصور میکردم شناختن دیگران دشوارترین کار جهان است.امروز می دانم شناختن خود، بسیار دشوارتر است.ما معمولا آن قدر درگیر حل مسئله های زندگی می شویم که فراموش می کنیم از خود بپرسیم این زندگی با من چه کرده است؟من در طول این سالها به چه کسی تبدیل شده ام؟پرسش پایانی فصل وقتی همه نقش های زندگی ات خاموش می شوند، چه کسی باقی می ماند؟@BaHam_Esf

