فصل دوم : کسی که همیشه گوش می دهدسالها تصور می کردم گوش دادن یک مهارت است. بعدها فهمیدم گوش دادن یک…
انتشار: 2026/07/01 18:14 UTC
فصل دوم : کسی که همیشه گوش می دهدسالها تصور می کردم گوش دادن یک مهارت است. بعدها فهمیدم گوش دادن یک سرنوشت است.برخی انسانها برای سخن گفتن به دنیا می آیند. برخی برای ساختن.برخی برای جنگیدن.و برخی برای شنیدن.من از گروه آخر بودم.از همان سالهای دور، آدم ها راحت تر از آنچه انتظار داشتم، دردهایشان را برایم تعریف می کردند.گاهی در یک مهمانی،گاهی در یک سفر،گاهی در صف انتظار،و بعدها در اتاق مشاوره انگار بعضی آدمها ناخواسته به پناهگاه تبدیل می شوند.و پناهگاه بودن، اگر چه زیباست، اما همیشه آسان نیست.سالها به گریه های دیگران گوش دادم.به خیانت هابه جدایی هابه ترس از تنهاییبه اضطراب مرگبه حسرت هایی که سالها در دل مانده بودند.گاهی وقتی مراجع از اتاق بیرون می رفت.داستانش نیز با او می رفت.اما همیشه نه.برخی داستانها در اتاق می ماندند.روی صندلیروی دیواردر سکوت و گاهی در من هیچ کسی در دانشگاه به ما نمی آموزد با غم هایی که به خانه می بریم چه کنیم؟به ما نظریه یاد می دهندآسیب شناسی یاد می دهنداما کمتر کسی درباره سنگینی ، شنیدن حرف می زنددرباره لحظه ای که پس از پایان جلسه، ناگهان متوجه می شوی قلبت از داستان انسانی دیگر فشرده شده است.سالها طول کشید تا بفهمم همدلی، فقط نزدیک شدن به رنج دیگری نیست. هنر بازگشتن نیز هست.اگر نتوانی بازگردی،در درد دیگران گم می شوی.اگر بیش از حد فاصله بگیری، دیگر آنها را نمی فهمی.و زندگی حرفه ای ما، راه رفتن روی همین مرز باریک است.گاهی از خود می پرسیدم:چند نفر در زندگی من واقعا می دانند که من چه احساسی دارم؟چند نفر مرا نه به عنوان روانشناس، بلکه بعنوان یک انسان می بینند؟انسانی که او نیز روزهای خوب و بد داردمی ترسددلش می شکنداشتباه می کندخسته می شودو گاهی فقط نیاز دارد کسی بی هیچ تحلیلی کنارش بنشیندیکی از تناقض های زندگی درمانگران همین استما مهارت شنیدن داریماما همیشه کسی را برای شنیده شدن پیدا نمی کنیم. مردم اغلب به ما مراجعه می کنند تا سبک تر شونداما کمتر کسی می پرسد: آن کسی که بار دیگران را می شنود، بار خودش را کجا می گذارد؟ سالها طول کشید تا بفهمم مراقبت از خود، خودخواهی نیست.ضرورت استدرست مانند چراغی که برای روشن کردن دیگران، باید خودش نیز روشن بماند.روزی تصور میکردم قوی بودن یعنی همیشه در دسترس بودن. امروز می دانم قوی بودن یعنی گاهی خاموش کردن تلفن.بستن در اتاق.نپذیرفتن یک جلسهو گوش دادن به صدایی که از درون می گوید : حالا نوبت توست.شاید بزرگترین درسی که در این سالها آموخته ام این باشدهیچ انسانی نمی تواند برای همیشه پناهگاه دیگران باشد، اگر جایی برای پناه خودش نداشته باشدو آن پناهگاه ، بیش از هر چیز ، باید درون خود او ساخته شود.جایی آرامجایی امنجایی که بتواند برای چند دقیقه ، همه نقش ها را زمین بگذارد.و فقط یک انسان باشدنه درمانگرنه مشاورنه نجات دهندهفقط انسانی که حق دارد خسته شود، حق دارد گریه کند و حق دارد گاهی به جای شنیدن، شنیده شود.تامل پایانیشاید بلوغ حرفه ای زمانی آغاز شود که درمانگر بفهمد مسئول درمان همه جهان نیست.گاهی کافیست کنار انسان دیگری بنشینید با تمام دانششبا تمام نادانی اشبا تمام انسان بودنشو حضور داشته باشدهمینپرسش برای خوانندهشما برای چه کسانی پناهگاه امنی هستید؟وقتی خسته می شوید، خودتان به کجا پناه می برید؟@BaHam_Esf

