خاطرهای از ۱۸ تیر برای نشوندادن سرعت بسیار پایین انتشار اخبار در اون دورهما یه فامیلی داشتیم که ج…
انتشار: 2026/07/09 11:20 UTC
خاطرهای از ۱۸ تیر برای نشوندادن سرعت بسیار پایین انتشار اخبار در اون دورهما یه فامیلی داشتیم که جمعهصبحهای خیلی زود میرفت سالن تربیتبدنی دانشگاه تهران (درست روبروی کوی) با دوستاش والیبال بازی میکرد. ۱۸ تیر صبح زنگ زد خونه ما که من کله سحر پا شدم برم والیبال ولی امیرآباد رو از سر جلال بسته بودن و درگیری بود و خردهشیشه و پر مامور و اینا. راستش ما خیلی باور نکردیم. یعنی جدی نگرفتیم. گفتیم حتما از این شلوغیای کوی بوده که هرازچندی پیش میاد. دقت کنین که اون موقع ما و اکثریت بالایی از جامعه نه اینترنت خونگی داشتیم و نه موبایل.من اون موقع دانشجوی ترم دوم بودم. دو روز قبلش امتحانام تموم شده بود و اون روز رفتم خونه دوستم ولنجک که دانشجوی پلیتکنیک بود. خونه ما نزدیک دانشگاه تهران بود ولی من به جای چمران، از مدرس رفتم بالا و هیچ چیز غیرعادی هم ندیدم. حرفای اون فامیل هم یادم رفته بود.اون دوستم شنبه ساعت ۲ بعدازظهر آخرین امتحانش رو داشت. ساعت ۱۰ و ۱۱ یکی از بچهها از پلیتکنیک زنگ زد که انجمن اومده در سالنای امتحان رو قفل زده و گفته به بچههای دانشگاه تهران حمله شده و دانشگاه تعطیله. بیخود پا نشو بیا.بازم ما درست نفهمیدیم چی شده. راهی هم برای خبر گرفتن نداشتیم. ولنجک هم مثل امروز نبود. رسما جدا از شهر بود و سوت و کور. خلاصه راه افتادیم که بیایم سمت شهر ببینیم دنیا دست کیه. سر راه گفتیم بریم دانشگاه ملی و از اونا هم یه خبری بگیریم.از همون در بالا رفتیم تو دانشکده دندونپزشکی. رفتیم تو دفتر انجمنشون. یه پسره رو صندلی ولو شده بود و داشت با ۱۱۰۰ش اسنیکز بازی میکرد (جزو اقلیت موبایلدار بود). بهش گفتیم ریختن بچههای تهران رو زدن و دانشگاهها داره تعطیل میشه. گفت نه بابا، خبری به ما نرسیده.دقت کنین که اون موقع نزدیک ۳۰ ساعت از اصل ماجرا گذشته بود.دوستم اصرار کرد که بابا من دانشجوی پلیتکنیکم و الان زنگ زدن گفتن دانشگاه تعطیل شده و همه دارن میرن دانشگاه تهران. یه پیگیری بکن. تلفن رو برداشت و به یه جایی (شاید دفتر تحکیم، شاید انجمن تهران) زنگ زد و اون ور خط تایید کردن و اینم هول شد و بلند شد بره ببینه چه کار میشه کرد.گفتم امتحانا رو تعطیل نمیکنین؟ گفت الان که فکر نکنم بتونیم.اومدیم بیرون. بچهها همه کاملا بیخبر از همهجا تو دانشگاه بودن و داشتن میرفتن امتحان بدن. ما هم بالاخره خودمون رو به شهر رسوندیم و کمکم در جریان ماجرا قرار گرفتیم.خلاصه اون موقع، حتی در سطح دانشجوها که پیگیر اخبار بودن، چنین وضعی بود. پنجشنبه جمعه رسما از دنیا قطع میشدیم.تا جایی که میدونم بیشتریها اولین خبر رو از رادیو بیبیسی شنیدن، حتی یادمه یکی از مقامات ردهبالا گفته بود من خبر رو از بیبیسی شنیدم.پایان خاطره..
