تنها سرنخ، جرقههای آبی عجیبی بود که توی خون دایی پیدا شده بود.اما وسط کوهستان، مسیرم با یه اتفاق ع…
انتشار: 2026/06/30 13:31 UTC
تنها سرنخ، جرقههای آبی عجیبی بود که توی خون دایی پیدا شده بود.اما وسط کوهستان، مسیرم با یه اتفاق عجیبتر گره خورد پیکر نیمهجون یه پسر سیاهپوش رو پیدا کردم. از روی خالکوبیش فهمیدم سرباز ارتش سارنیاست؛ همون دشمنی که باید ازش فرار میکردم میخواستم رهاش کنم ولی نتونستم وقتی دستم رو روی زخمش گذاشتم تا خونریزی رو بند بیارم🕯🌗 چیزی دیدم که نفس رو توی سینهم حبس کرد خون اون هم آبی بود. 💙@Baran_book |📕🔗تنها سرنخ، جرقههای آبی عجیبی بود که توی خون دایی پیدا شده بود.اما وسط کوهستان، مسیرم با یه اتفاق عجیبتر گره خورد پیکر نیمهجون یه پسر سیاهپوش رو پیدا کردم. از روی خالکوبیش فهمیدم سرباز ارتش سارنیاست؛ همون دشمنی که باید ازش فرار میکردم میخواستم رهاش کنم ولی نتونستم وقتی دستم رو روی زخمش گذاشتم تا خونریزی رو بند بیارم🕯🌗 چیزی دیدم که نفس رو توی سینهم حبس کرد خون اون هم آبی بود. 💙@Baran_book |📕🔗



