.🌦 @Barankavir🔴 روزهای بیصدای تلگرام🟢 شبهای بیخوابیِ پس از جنگ⭕️ دلنوشتهی یکی از اعضای «باران…
انتشار: 2026/08/15 17:49 UTCدریافت: 2026/08/16 08:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 08:41 UTC
.🌦 @Barankavir🔴 روزهای بیصدای تلگرام🟢 شبهای بیخوابیِ پس از جنگ⭕️ دلنوشتهی یکی از اعضای «بارانکویر» بهمناسبت ۱۳ سالگی تلگرام💠 شاید وقتش رسیده که یک اعتراف بکنم. نه، نه اعترافی که سنگینیاش روی دوش آدم بماند، بلکه از همان اعترافهای سادهی آدمهای تنها که دلشان برای روزهای عادی تنگ شده.🔸چند ماهی بود که گوشی را کنار گذاشته بودم. تلگرام را هم. نه از روی زهد یا قهر، از سرِ درماندگیِ آن روزها. روزهایی که زندگیام را گم کرده بودم میانِ هزارویک کارِ ناتمام و روزمرگیِ بیرنگ. گفتم یک نفس تازه کنم، برگردم به خودم، به خطِ مستقیمِ زندگی. اما جنگ آمد.🔸ناگهان گوشی و تلگرام بیمعنا شدند. اصلاً نمیدانستی با که حرف بزنی، چه بخوانی، چه بنویسی. فقط تلویزیون بود که تصویرِ روز را برایت روایت میکرد و اخبارِ شب را به صبح وصل میکرد. روزها از پیِ هم میگذشتند و من خیره به قابِ کوچکِ جعبهی جادویی، زندگی را تماشا میکردم.🔸اما عادت، چیزِ عجیبی است. آرامآرام، گوشهای از دلم شروع به تپیدن کرد؛ تپشی که اسمش را گذاشتم دلتنگی برای تلگرام. عجیبتر اینکه بعضی شبها، این دلتنگی آنقدر اوج میگرفت که نفسم را میبُرید. بعد از ده، دوازده سال عادتِ روزانه، ناگهان قطع کردنش، مثل این بود که یک عضو از پیکرِ روزگارت را جدا کرده باشند.🔸تا اینکه جنگ تمام شد. اولش باورمان نمیشد. اما کم کم خبرِ وصل شدنِ اینترنتِ بینالملل پیچید. من هم مثلِ کسی که بعد از یک سفرِ طولانی به خانه برمیگردد، با عجله رفتم سراغ تلگرام. اشتیاقم را هیچکس ندید که چه بود؛ من به امیدِ صدا، به امیدِ همان مکثهای آشنا، به امیدِ آدمهای گروهها و کانالها وارد شدم.🔸اما سکوت، پرتقالِ تلخی بود که میبایست میچشیدم. گروهها خالی بودند. انگار که همهی اعضا یکشبه بخار شده باشند. در کانالها فقط چند مدیرِ تنها با خطِ سفیدِ وضعیتشان، پستهای فراموششدهای گذاشته بودند. بقیهی کانالها، با آن همه عضوِ بیجان، مثل قبرستانِ بزرگی بودند که فقط باد در لابهلایِ پیامهای کهنهاش میپیچید.🔸ناامید، رفتم سراغ «بارانِ کویر». جایی که همیشه برایم پناهگاهِ قلم بوده. آنجا هم سکوت بود. سکوتی محض، مثلِ شنزارِ کویر بعد از طوفان.🔸تا اینکه یادِ صفحهی شما افتادم. رفتم و چک کردم. نوشته بود: «لانگ تایم». همان دو کلمه کافی بود تا بفهمم شما هم هنوز به جادهی مجازیها برنگشتهاید. و معلوم نبود کی برمیگردید. در آن لحظه، چیزی در من شکست. یا شاید چیزی شکل گرفت. نتوانستم خودم را کنترل کنم. بیصبرانه، شروع کردم به درج پیام. شاید از سرِ دلتنگی، شاید از سرِ این توهم که اگر بنویسم، کسی میخواند، اگر صدا کنم، صدایی برمیگردد.🔸و شما آمدید. بعد از چهل و هشت ساعت. اما آمدنِ شما، پر کرد آن خلأ را، آن شبهای بیصدای تلگرام را.🔸راستش را بخواهید، دلتنگیِ تلگرام فقط بخشی از ماجرا بود. آن کِرمِ کهنهی اطلاعرسانی که سالها در وجودِ هر روابطعمومیای لانه کرده، در من هم بود. آن وسوسهی همیشگی که باید خبر را رساند، حرف را زد، تصویر را نشان داد. انگار که اگر ننویسی، آن اتفاق هیچوقت نیفتاده. آن تشویقِ درونی برای فعالیتِ رسانهای، خبری، فرهنگی. تحریکی که نه از بیرون که از درونِ آدمِ قلمبهدست میجوشد.🔸اما حالا، وقتی به آن روزها فکر میکنم، یک چیز را خوب میفهمم: روزگارِ جنگ، مثلِ کابوسی بود که نفسهایت را میگرفت. خوابی که در آن، هیچکس صدایت را نمیشنید و تو در میانِ غبار، راهِ خانه را گم کرده بودی. خدایا، خدا کند دیگر برنگردد. خدا کند که آن قابِ سیاهوسفیدِ خاطره، برای همیشه در آلبومِ تاریخ بماند و هیچکس دیگر، نه در این سرزمین و نه هیچجایِ دیگر، طعمِ آن روزها را نچشد.🔸اگر پایداریچیها بگذارند. اگر آنها که هر روز، هر لحظه، چوبِ خطکشی به دست دارند، اجازه دهند که کابوسها فقط در فیلمهای ترسناک باقی بمانند و نه در کوچههای زندگیمان. اگر بگذارند که دوباره صدایِ تلگرام، نه صدایِ هشدار، که صدایِ سلامِ دوباره باشد.🔸امید که چنین شود.📅 ۲۳ امرداد ۱۴۰۵ 🌦 بارانکویر 🇮🇷 @Barankavir



