ما معمولاً شهروند را کسی میدانیم که در یک کشور زندگی میکند، شناسنامه و گذرنامه دارد، مالیات میده…
انتشار: 2026/06/19 22:42 UTC
ما معمولاً شهروند را کسی میدانیم که در یک کشور زندگی میکند، شناسنامه و گذرنامه دارد، مالیات میدهد و از حقوق قانونی برخوردار است.اما شهروند بودن چیزی بسیار فراتر از اینهاست.یک شهروند صرفاً ساکن یک سرزمین نیست؛ او یکی از صاحبان آن سرزمین است.تفاوت میان «رعیت» و «شهروند» دقیقاً در همین نقطه نهفته است.رعیت، کشور را متعلق به حاکمان میداند و خود را تابع تصمیمهای آنان میبیند. اما شهروند، کشور را متعلق به مردم میداند و خود را در برابر سرنوشت آن مسئول میشمارد.شهروند فقط مطالبهگر نیست؛ مسئولیتپذیر نیز هست.او فقط از حقوق خود سخن نمیگوید؛ از وظایف خود نیز آگاه است.وقتی درختی قطع میشود، وقتی فساد گسترش مییابد، وقتی آزادی محدود میشود، وقتی کودکی آسیب میبیند، وقتی حیوانی در حال انقراض از میان میرود، یا وقتی آینده یک ملت به خطر میافتد، شهروند نمیتواند بگوید «به من ربطی ندارد.»زیرا شهروند بودن یعنی پذیرفتن سهمی از مسئولیت در قبال جامعه.شهروند واقعی کسی است که خود را فقط مسئول زندگی شخصی و خانوادهاش نمیداند؛ بلکه احساس میکند در برابر شهر، کشور، فرهنگ، تاریخ، طبیعت و آینده نسلهای بعد نیز وظیفه دارد.شاید به همین دلیل است که شهروندی، پیش از آنکه یک جایگاه حقوقی باشد، یک فضیلت اخلاقی است.نوعی احساس تعلق.نوعی احساس مسئولیت.و نوعی عشق به چیزی بزرگتر از خود.اما آنچه برای من شگفتانگیز است، این است که قویترین نمود این مفهوم را امروز در نسل جوان ایران میبینم. نسلی که نه در مدرسه شهروندی آموخت، نه در رسانههای حکومتی با ارزشهای مدنی آشنا شد و نه از سوی حاکمان به مسئولیتپذیری در برابر جامعه تشویق شد.برعکس.این نسل از نخستین سالهای زندگی در فضایی آکنده از دروغ، ریا، ترس، دشمنتراشی، نفرت، تبعیض و اطاعت رشد کرد.اگر قرار بود محصول هر نظامی همان چیزی باشد که میکارد، امروز باید شاهد نسلی مطیع، بیتفاوت، ترسو و بیمسئولیت میبودیم؛ نسلی که فقط به نجات خود فکر میکند و نسبت به سرنوشت جامعه بیاعتناست.اما آنچه میبینیم، درست نقطه مقابل آن است.نسلی که برای محیط زیست دغدغه دارد.برای حقوق حیوانات صدا بلند میکند.برای آزادی همنوع خود هزینه میدهد.به بیعدالتی اعتراض میکند.و بیش از هر نسل دیگری خود را در برابر سرنوشت ایران مسئول میداند.نسلی که میخواهد شهروند باشد، نه رعیت.و این برای من یکی از بزرگترین پرسشهای دوران ماست.چرا جمهوری اسلامی نتوانست آنچه را کاشته بود درو کند؟چرا پس از دههها تلاش برای ساختن انسانهای مطیع و فرمانبردار، با نسلی روبهرو شد که آزادی میخواهد، عشق میخواهد، دوستی میخواهد و مسئولیتپذیری در برابر جامعه را ارزش میداند؟شاید پاسخ در جایی عمیقتر از حکومتها نهفته باشد.شاید حکومتها بتوانند بر انسانها حکومت کنند، اما نتوانند روح یک ملت را از نو خلق کنند.شاید بتوانند کتابهای درسی را عوض کنند، اما نتوانند حافظه تاریخی یک ملت را پاک کنند.شاید بتوانند شاخهها را بشکنند، اما نتوانند ریشهها را بخشکانند.به نظر من تاریخ ایران را میشود به باغی کهنسال تشبیه کرد.باغی که در طول هزاران سال بارها مورد هجوم قرار گرفته است.از یورش بیگانگان گرفته تا حکومتهای نالایق و ویرانگر.بارها گلهایش پرپر شدهاند.بارها شاخههایش شکستهاند.بارها علفهای هرز سراسر باغ را پوشاندهاند.اما هر بار، از دل همان خاک، از همان ریشههای عمیق، جوانههای تازه سر برآوردهاند.بدون شک جمهوری اسلامی نیز چیزی بیش از یکی دیگر از همان علفهای هرز تاریخ ایران نیست.علف هرزی که مدتی نور را از گلها گرفته است، اما هرگز نتوانسته ریشههای این باغ را نابود کند.وقتی به نسل جوان ایران نگاه میکنم، همان جوانانی که با وجود همه این سالها هنوز عشق را بر نفرت، دوستی را بر دشمنی، زندگی را بر مرگ و شهروندی را بر رعیت بودن ترجیح میدهند، باور میکنم ریشههای این باغ هنوز زندهاند.و تا زمانی که ریشهها زنده باشند، بهار دیر یا زود از راه می رسد.⚡️@bardegi57


