#روایت_دانشجویی|اولین دیدار و آخرین دیدار ما.."به نام خداگاهی بعضی اتفاقها در زمانی که باب میل ماس…
انتشار: 2026/07/13 20:00 UTC
#روایت_دانشجویی|اولین دیدار و آخرین دیدار ما.."به نام خداگاهی بعضی اتفاقها در زمانی که باب میل ماست رخ نمیدهند؛ چرا که زمانبندی ما با خداوند متفاوت است. سالها اشتیاق و تشنگی در دل میماند تا روزی که خودش دعوت کند.بالاخره بعد از سالها انتظار، دعوت شدیم؛ دعوتی که برای همه ما اولین دیدار بود.هفدهم تیر، راهی مشهد شدیم؛ با دلی آمیخته از شوق و اندوه. آمده بودیم تا عزیزمان را به آسمان بسپاریم.این بار راهی مشهد شده بودیم نه فقط برای زیارت، بلکه برای دیدار با عزیزی که سالها نام و یادش در دلها مانده بود؛ دیداری که قرار بود آخرین دیدارمان باشد. آمده بودیم تا در کنار مردم، با چشمانی اشکبار، با شهید عزیزمان وداع کنیم و او را به آسمان بسپاریم.مشهد، غوغایی از اندوه بود؛ شهری غمگین و پریشان. روزی عزیزش را برای انجام عهد و مسئولیتی الهی که بر دوشش بود راهی تهران کرده بود؛ عزیزش رفت تا به وظیفهاش وفادار بماند و امروز، پس از وفای عهد، مشهد او را نه با قدمهایش، که باید پیکر مطهرش در آغوش بگیرد پس از رسیدن و اسکان، همراه دوستان راهی حرم آقا شدیم. مسیر پر از جمعیت بود. صحنها پر شده بود و امکان زیارت ضریح حضرت شمسالشموس را نداشتیم. در یکی از صحنهایی که هنوز اندکی خلوتتر بود، جا گرفتیم و از همانجا سلام دادیم.صبح روز بعد، بار و بندیل خود را بستیم و راهی موکب شدیم. مترو آنقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. به اولین ایستگاه رفتیم تا شاید بتوانیم سوار شویم. بالاخره موفق شدیم.همه بودند؛ پیر و جوان، کودک و سالمند. مسیر همه ما یکی بود و مقصد نیز یکی. دیگر فرقی نمیکرد باحجاب باشی یا بیحجاب، از هر قشر و عقیدهای که باشی؛ همه عاشق بودند و دلهایشان برای یک مقصد میتپید.هر کس شعاری میداد و شور عجیبی در میان مردم بود. در آخرین ایستگاه پیاده شدیم و کوچه به کوچه به دنبال «کوشش ۲۶» گشتیم تا به موکب برسیم. مردم همه راهی خیابان اصلی بودند و سرانجام ما هم به موکب رسیدیم.مسئولیت ما نگهداری از کودکان بود؛ شیرینترین مسئولیتی که میتوانست نصیبمان شود. کنار فرشتههای کوچک، خستگی معنا نداشت. دنیای بیریای بچهها همان دنیایی است که شالوده و آیندهجامعه را میسازد؛ دنیایی پر از صداقت، سادگی و مهربانی.برای اینکه همه فرصت دیدار داشته باشند، مسئولیتها را بین خود تقسیم کردیم و به دو گروه شدیم. هر گروه در شیفت خود راهی مراسم تشییع میشد و گروه دیگر در موکب میماند. برخی از دوستان با ازخودگذشتگی، از حق دیدار گذشتند و کنار کودکان ماندند تا خدمت بر زمین نماند و دیگران بتوانند در مراسم حاضر شوند.من در گروه دوم بودم؛ قسمت شد که برای دیدارت راهی شوم. کوچه به کوچه میآمدیم. مسیر طولانیتر از همیشه به نظر میرسید و زمان کش میآمد. سیل جمعیت مانند رودخانهای خروشان در حرکت بود. من، فاطمه و شیوا دستهای هم را گرفتیم تا از هم جدا نشویم و برای رسیدن به مقصد میدویدیم.بالاخره به کوچهای رسیدیم که هنوز پیکر مطهرت از آن عبور نکرده بود. پس از بازرسی، در نزدیکترین مکان ممکن برای دیدنت جا گرفتیم.هیجان،، دلهره و غم ،شوق همه وجودم را فرا گرفته بود. آرام و قرار نداشتم. کاش اینگونه دیدارت رقم نمیخورد...خودروی حامل پیکرت نزدیک شد. صدای گریه و فریاد مردم بلند شد. پرچم سهرنگ ایران تو را در آغوش گرفته بود ای ایرانی ترین رهبر ...اشکها امان نمیدادند تا پیکرت را تماشا کنم. داشتم نگاهت میکردم، اما نه چهره نورانیات راصدایت زدم: «آقا جان...»مثل تمام کسانی که برای دیدارت میآمدند، شاید میشد خواستهای داشت؛ انگشتری طلب کرد یا نشانی از تو خواست. اما تمام خواستن من فقط یک چیز بود...کاش میشد از میان ما نروی.کاش این آخرین نگاه، آخرین سلام و آخرین دیدارمان نبود.برای تو دست تکان دادم و منتظر ماندم؛ مثل تمام دیدارهایت در بیت رهبری که با لبخند دستت را برای مردم تکان میدادی. منتظر بودم دوباره همان لبخند را ببینم، اما همهاش خیال بود...تو میرفتی و آن صحنه، روضه مجسم کربلا بود. همه «حسین، حسین» میگفتند، بر سر و سینه میزدند و اشک میریختند. چه کسی جز حسین(ع) میتوانست دلهای داغدارمان را آرام کند؟آمدی، ای خادم حضرت خورشید، و در آغوش امام رئوف، حضرت رضا(ع)، آرام گرفتی.سالها آرزوی دیدارت را داشتیم؛ گمان میکردیم روزی تو را در میان لبخندها و سلامها خواهیم دید، اما قسمت ما این بود که اولین دیدارمان، آخرین دیدار باشد.آمده بودیم برای دیدنت، اما نه آنگونه که در خیال داشتیم؛ آمده بودیم تا با چشمانی اشکبار، با تو وداع کنیم.این، اولین دیدار و آخرین دیدار ما بود✍به قلم زهرا یگانه پور/دانشجوی رشته مشاوره #روایت_بدرقه 🇮🇷|بسیج دانشجویی دانشگاه بجنورد|🇮🇷@Basij_ub

