دلنوشتهای برای آقابسم ربّ الشهداءبعضی خبرها را نمیشود فقط شنید؛بعضی خبرها را باید با تمامِ جان ف…
انتشار: 2026/07/11 10:03 UTC
دلنوشتهای برای آقابسم ربّ الشهداءبعضی خبرها را نمیشود فقط شنید؛بعضی خبرها را باید با تمامِ جان فهمید.باید گوشهای نشست و گذاشت بغض، آرامآرام راه خودش را پیدا کند.خبرِ رفتنِ بعضی آدمها، فقط یک خبر نیست؛شبیه فرو ریختنِ تکیهگاهیست که شاید خودت هم نمیدانستی سالها دلت به بودنش گرم بوده است.آقا…از روزی که خبرِ رفتنتان را شنیدم، چیزی در دلِ من عوض شد.نه فقط از جنسِ غم؛از جنسِ یک دلتنگیِ عمیق که هرچه میگذرد، بیشتر خودش را نشان میدهد.انگار آدم تازه بعد از نبودنِ بعضیها میفهمد که حضورشان چقدر آرام و بیصدا در زندگیاش ریشه داشته است.من هم این روزها بیشتر از همیشه میفهمم که بعضی نامها فقط یک نام نیستند؛بعضیها برای دل، پناهاند، آرامشاند، امیدند.آقا…من شما را بیشتر از آنکه در قابِ خبرها بشناسم، در قابِ دل شناختم.در روزهایی که دنیا شلوغ بود و آدم از هجومِ اتفاقها خسته میشد،همین که نام شما میآمد، دل کمی آرامتر میگرفت.همین که تصویرتان را میدیدم، حس میکردم هنوز میشود به چیزی از جنسِ صبوری تکیه کرد؛به چیزی از جنسِ وقار، از جنسِ استقامت، از جنسِ پدری که حتی اگر دور باشد،همین که هست، دل قرصتر میشود.بعد از رفتنتان، تازه فهمیدم بعضی حضورها چقدر بیصدا، اما عمیق، در جانِ آدم جا باز میکنند.آدم گاهی سالها زیر سایهی یک نام آرامتر نفس میکشد و خودش خبر ندارد.اما وقتی آن سایه از سرش کم میشود،وقتی میفهمد دیگر نمیتواند دلش را به بودنِ آن تکیهگاه خوش کند،فقدان را نه با عقل، که با تمامِ وجودش میفهمد.آقا…دلتنگی برای شما، شبیه دلتنگی برای کسی نیست که هر روز دیده باشی و حالا نباشد.دلتنگی برای شما، دلتنگیِ یک «حس» است؛حسِ امنیت، حسِ پناه، حسِ اینکه در این جهانِ بیقرار،هنوز مردی هست که ایستادن را بلد است،صبر کردن را بلد است،و دلنگرانِ این مردم و این سرزمین است.حالا من ماندهام و جای خالیِ همان حس…ماندهام و بغضی که با شنیدن نام شما تازه میشود.میدانم شهدا نمیمیرند.میدانم مردانِ خدا از دلها رفتنی نیستند.میدانم کسی که عمرش را پای ایمان و مردم و آرمانش گذاشته،حتی اگر جسمش از میان ما برود، نامش در دلها میماند.همهی اینها را میدانم؛اما دانستن، همیشه از دلتنگی کم نمیکند.گاهی آدم همهی حقیقت را میفهمد،اما باز هم دلش میخواهد یکبار دیگر، فقط یکبار دیگر،آن صدای آشنا را بشنودو مطمئن شود هنوز این تکیهگاه، در همین حوالیِ زمین نفس میکشد.آقا…شهادتِ شما برای من فقط یک خبر نبود؛یک زخم بود…زخمی از جنسِ ارادت.از جنسِ همان محبتی که آرام و بیصدا در دل ریشه میدواند و بعد از رفتن، تازه عمق خودش را نشان میدهد.حالا هر بار که نام شما را میشنوم،چیزی درونم آهسته میشکند؛نه از سرِ ناامیدی،بلکه از سرِ همان دلتنگیِ سنگینی که برای بعضی آدمها،بعد از رفتنشان تازه آغاز میشود.شاید تمامِ حرفِ دل من در همین یک جمله خلاصه شود:شما برای خیلیها فقط یک نام نبودید.برای دلِ خیلیها، شبیه پناه بودید؛شبیه سقفی که در روزهای بارانی، خیالِ آدم را از خیس شدنِ روحش راحت میکرد.و حالا که رفتهاید،این دلها ماندهاند با جای خالیِ بزرگی که هیچ واژهای پرش نمیکند.ماندهاند با نامی که شنیدنش بغض میسازدو خاطرهای که هر بار از کنارش رد میشوند،دلشان آرام زیر لب میگوید:کاش هنوز بودی…آقا…برای شما فاتحه میخوانم و در دل سلام میدهم؛سلام به صبوریِ سالهای بلندتان،سلام به نگاهِ آرام و استوارتان،سلام به نامی که برای من و خیلیهای دیگر،فقط یک نام نبود؛تکهای از آرامشِ این روزگارِ بیقرار بود.و آخرِ این دلنوشته،فقط یک دعا در دلم مانده است:خدایا، او را با اولیایت محشور کن،و به دلهای داغدارِ ما صبری بده که از جنسِ فراموشی نباشد؛صبری که یادش را از ما نگیرد،فقط توانِ ادامه دادن با این دلتنگیِ بزرگ را به ما بدهد.آقا…بعضی رفتنها تمام نمیشوند…آدم سالها بعد هم،با شنیدنِ یک نام یا دیدنِ یک تصویر،دوباره دلتنگ میشود و آرام زیر لب میگوید:سلام آقا…شما از دلِ ما رفتنی نیستید.نویسنده : مهدیه عباسی#امام_شهید#باید_برخاست#مرور_خاطرات #قوموا_لله#امام_شهداء_القدسبسیج دانشجویی خواهران فرهنگیان البرز: 🆔️@basijAmirkabir



