امیر سرلشگر موسوی در دیداری، موفقیت های خود را در ارتش حاصل دعای خیری میدانست که در کودکی پیرزن محله برای او کرده بود؛ و راویت از این قرار است که: در محله های پایین شهر قم، زنی سالخورده که از قضا دو برادرش را رضاخان اعدام کرده بود، با چهره ای پریشان که به دیوانه ها میزد زندگی می کرد. پیرزن را به خانباجی می شناختند. کودکان گاهی خانباجی را اذیت میکردند و گاهی به خاطر ظاهر متفاوت و چوبی که همیشه همراه ش بود، از او میترسیدند. در یکی از روزها سرلشکر موسوی که کودکی دوازده ساله بود از محله پیرزن میگذشت که صدای ناله ای را شنید. به سمت صدا که رفت متوجه شد که کودکان برای اذیت کردن خانباجی چوب او را با پا لگدمال میکنند و پیرزن که گویی تمام دارایی اش را از دست داده، گریه می کرد. امیر سرلشکر که نمی توانست نسبت به ظلمی که به پیرزن داشت می شد بی تفاوت باشد، به سمت بچه ها دوید و آنها را از آنجا دور و چوب را دو دستی به خانبازی داد و به سمت خانه روانه شد. هنوز چند قدمی نرفته بود که پیرزن نگاهی قدرشناسانه به سرلشکر زد و گفت:« ننه الهی بشی قاضی عسگر » بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: نِه ننه الهی بشی سرتیب سرلشگر...#تولید_محتواو اینکه هشتگ #یاد_شهدا#معرفی_شهید بسیج دانشجویی خواهران فرهنگیان البرز: 🆔️@basijamirkabir