از «تیم حکومت» تا عادیسازی حمله به ایران(مهندسی گسست نمادین در جنگ شناختی علیه ایران)در پاییز ۱۴۰۱…
انتشار: 2026/06/22 23:42 UTC
از «تیم حکومت» تا عادیسازی حمله به ایران(مهندسی گسست نمادین در جنگ شناختی علیه ایران)در پاییز ۱۴۰۱ و همزمان با جام جهانی قطر، منازعه سیاسی در ایران وارد مرحلهای شد که از مرز مخالفت با جمهوری اسلامی فراتر میرفت و به بازتعریف خود مفهوم «ایران» نزدیک میشد. در بخشی از رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، بهویژه تلویزیون ایران اینترنشنال و شبکهای از رسانهها، کنشگران و حسابهای مجازی همسو با آن، خطی روایی شکل گرفت که مهمترین کارکردش جداسازی نمادهای ملی از جامعه ایران و واگذاری آنها به جمهوری اسلامی بود.نقطه آغاز این خط روایی ظاهراً ساده بود: ایران با جمهوری اسلامی یکی نیست. اما این تمایز بهتدریج به گزارهای کاملاً متفاوت تبدیل شد: هر نهاد، نماد یا میراثی که جمهوری اسلامی از آن استفاده میکند، متعلق به جمهوری اسلامی است و بنابراین باید از آن فاصله گرفت.در اینجا تمایز میان ایران و حکومت، جای خود را به نوعی «مصادره معکوس» داد. حکومت از نمادهای ملی برای کسب مشروعیت استفاده میکرد، اما مخالفان رادیکال، بهجای بازپسگیری این نمادها، آنها را به حکومت واگذار کردند. پرچم، سرود، تیم ملی، زبان دینی، آیینهای جمعی و حتی بخش بزرگی از میراث فرهنگی ایران، یکی پس از دیگری بهعنوان داراییهای جمهوری اسلامی معرفی شدند. نتیجه آن بود که جامعه مخالف حکومت باید برای اثبات مخالفت خود، از بخشی از هویت تاریخی خویش نیز اعلام برائت میکرد. هنگامی که تیم ملی ایران برای مسابقه وارد زمین میشد، منازعه دیگر فقط درباره فوتبال نبود. بازیکنان هنوز پیراهن ایران را بر تن داشتند، پرچم ایران در ورزشگاه دیده میشد و نام ایران روی صفحه مسابقه قرار داشت، اما در بخشی از فضای رسانهای فارسیزبان، این تیم دیگر «تیم ملی» نبود. آن را «تیم جمهوری اسلامی»، «تیم حکومت» یا «تیم آخوندها» مینامیدند و شکستش را نه یک شکست ورزشی، بلکه نوعی پیروزی سیاسی معرفی میکردند.این تغییر نام، ظاهراً کوچک اما از نظر سیاسی بسیار مهم بود. مسئله تنها مخالفت با چند بازیکن، فدراسیون فوتبال یا رفتارهای حکومتی نبود. هدف بزرگتر، تغییر مالکیت نمادین تیم ملی بود. نهادی که باید به کل جامعه ایران تعلق میداشت، به حکومت واگذار شد و سپس از مردم خواسته شد برای اثبات مخالفت سیاسی خود، از آن فاصله بگیرند.از منظر علوم سیاسی، این روند را میتوان نوعی «مهندسی گسست نمادین» دانست. در این فرایند، نمادهای عمومی یک جامعه از معنای ملی خود تهی و به دارایی انحصاری نظام سیاسی تبدیل میشوند. پس از آن، حمایت از این نمادها به حمایت از حکومت و نفی آنها به نشانه آزادیخواهی تبدیل میشود.از تفکیک سیاسی تا انکار ایران موجودتمایز میان ایران و جمهوری اسلامی در سطح مفهومی امر پیچیدهای نیست. حکومتها تغییر میکنند، اما کشور، جامعه، دولت، سرزمین و حافظه تاریخی تداوم مییابند. با این حال، در چهار سال گذشته، بخشی از رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، بهویژه شبکههای نزدیک به منافع راهبردی اسرائیل، این تمایز سیاسی را به یک گسست کامل هویتی تبدیل کردند.در این روایت، هر آنچه در ایران موجود بود، از تیم ملی و نیروهای مسلح تا تأسیسات علمی، آیینهای دینی و نهادهای عمومی، به جمهوری اسلامی تعلق داشت. در مقابل، «ایران واقعی» به تصویری انتزاعی از گذشته باستانی فروکاسته میشد. نتیجه آن بود که ایران معاصر، با مردم، شهرها، نهادها، تاریخ و پیچیدگیهایش، از مفهوم ایران خارج میشد و تنها به «رژیم» تقلیل مییافت.این تقلیل از نظر امنیتی اهمیت فراوانی داشت. اگر تأسیسات صنعتی، مراکز علمی، نیروهای نظامی و زیرساختهای عمومی صرفاً متعلق به حکومت معرفی شوند، حمله به آنها نیز میتواند اقدامی علیه حکومت و نه تجاوز به ایران بازنمایی شود. به این ترتیب، زبان سیاسی پیش از آغاز جنگ، هزینه روانی پذیرش جنگ را کاهش میدهد.حمله به چسب فرهنگی جامعهتیم ملی تنها یکی از اجزای این فرایند بود. در حوزه فرهنگی نیز روایتی شکل گرفت که بخش بزرگی از تاریخ اسلامی ایران را به حکومت کنونی پیوند میزد. عاشورا به آیینی حکومتی تقلیل یافت، شخصیت پیامبر اسلام موضوع انکارهای غیرتاریخی قرار گرفت و حتی فارابی، مولانا، سعدی و دیگر شخصیتهای تمدن ایرانی دوره اسلامی، با عنوانهایی چون «آخوند» یا نمایندگان یک فرهنگ بیگانه تحقیر شدند.این برخورد، نقد علمی دین یا تاریخ نبود. هدف کارکردی آن، قطعکردن پیوستار تاریخی ایران بود. ایران باستان در برابر ایران اسلامی، ملیت در برابر دین، فردوسی در برابر تشیع و نوروز در برابر عاشورا قرار گرفتند.