
تماس با من:@behzadmehrani7 اینستاگرام👈 www.instagram.com/behzadmehraniتوییتر👈 www.twitter.com/behzadmehrani-------------------------بهزاد مهرانیام. خواندن و نوشتن برای من نه معنای زندگی که خود ِ زندگی است.
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 62 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 63 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
نوید محمدزاده!در روزهایی که دهها هزار ایرانی به دست رژیم اسلامی کشته شدند، از تو واکنشی متناسب با ابعاد این جنایت هولناک ندیدیم. خیابانهای ایران از خون جوانان پر شد، خانوادهها بر پیکر فرزندانشان نشستند و زندانها از معترضانی انباشته شد که تنها جرمشان نخواستن جمهوری اسلامی بود؛ اما تو ترجیح دادی سکوت کنی.روزی که در پایان نمایش «سیصد» دیگران سرود «ای ایران» را خواندند، لبهایت بسته ماند. تنها پس از اعتراض گستردهٔ مردم بود که در اجرای بعدی به همخوانی پیوستی. امروز اما برای فلسطین نهتنها زبان، بلکه تمام قامتت را به میدان آوردهای: پیراهنی به رنگ پرچم فلسطین پوشیدهای، عکس گرفتهای و آن را با قلب و علامت پیروزی منتشر کردهای.مسئله این نیست که چرا برای فلسطینیان دل میسوزانی. هر انسانی حق دارد نسبت به رنج انسانهای دیگر حساس باشد. مسئله این است که چرا حساسیت تو درست از همان جایی آغاز میشود که جمهوری اسلامی نیز میپسندد؛ چرا برای به زعم خودت قربانی دوردست پرچم میپوشی، اما هنگامی که قاتل در وطن خودت چند ده هزار ایرانی را به خاک و خون میکشد، از تو صدایی شنیده نمیشود؟«همدردی»ای که فقط در محدودهٔ امن و مجاز حکومت ابراز شود، شجاعت اخلاقی نیست؛ ارزانترین شکل خودفروشی سیاسی است. هزینهای ندارد و نه تنها مجوز و موقعیت حرفهای را به خطر نمیاندازد بلکه تحسین دستگاه تبلیغاتی همان رژیمی را به همراه میاورد که قاتل مردم ایران است.تو پرچم همان آرمانی را بر تن کردهای که رژیم اشغالگر اسلامی بیش از چهار دهه ثروت، امنیت و آیندهٔ ایرانیان را به نام آن به تاراج برده است؛ درحالیکه مردم ایران بارها در خیابانها و ورزشگاهها فریاد زدهاند:«نه غزه، نه لبنان؛ جانم فدای ایران»«فلسطین را رها کن؛ فکری به حال ما کن»«پول نفت گم شده؛ خرج فلسطین شده»«فلسطین، سوریه؛ عامل بدبختیه!»و....نوید محمدزاده!هنرمندی فقط به بازی خوب!، جایزه و شهرت نیست. لحظهای میرسد که جامعه از هنرمند میپرسد: هنگامی که ما را میکشتند، تو کجا ایستاده بودی؟ کنار مردم، مقابل قاتل، یا در محدودهٔ امنی که قاتل برایت تعیین کرده بود؟همدردی زمانی معنا دارد که برای صاحبش هزینه داشته باشد. پوشیدن پرچمی که رژیم نیز آن را بر دوش میکشد، شجاعت نیست؛ شجاعت آن بود که وقتی مردم ایران را میکشتند، کنار مردم و مقابل قاتل میایستادی.پیراهن فلسطین شاید امروز از سوی رژیم برایت تشویق بخرد، اما سکوتت در برابر خون ایران از حافظهٔ ملت ایران پاک نخواهد شد و مردم از کنارت نخواهند گذشت؛ همان مردمی که یکصدا فریاد میزنند:پرچم فلسطین رو بکون تو ...ونت! بکن تو ...ونت!✅@behzadmehrani77
بارها نوشتهام که صدای داریوش، از نوجوانی تا امروز، یکی از صداهای محبوب من بوده است؛ اما انتشار مهملی به نام «توهم توطئه»، نقطهٔ پایانی بر این علاقه گذاشت.در سرزمینی که تنها چند ماه پیش، چند دههزار تن از بهترین فرزندانش به دست رژیم سلاخی شدند و هنوز هر روز جوخههای قتل و اعدام در خیابانهایش برپاست، خوانندهای به خود اجازه میدهد ملتی را در اوج جانفشانی، رنج و تهیدستی اینگونه تخطئه کند. بهجای آنکه از رشادت جوانان این سرزمین بسراید، در هیئت وهیبت معلم اخلاقی پرگو و کمعمل ظاهر میشود؛ به مردم زخمخورده طعنه میزند و آنان را گرفتار «توهم توطئه» معرفی میکند.این جسارت، پیش از هر چیز، محصول کوتاهبودن دیوار ماست. وقتی هنرمند بداند بابت تحقیر قربانیان و سرزنش مردمی که با دست خالی به جنگ یک ماشین کشتار رفتهاند، هزینهای نخواهد پرداخت، خود را نه در جایگاه خواننده، بلکه در مقام قاضی یک ملت مینشاند.این ترانه یکی از مصادیق همان رفتاری است که پیشتر دربارهاش نوشتهام. ابزار دست یک رژیم سرکوبگر و توتالیتر شدن، لزوماً به این معنا نیست که از آن پول نقد بگیری، حکم مأموریت داشته باشی یا رسماً به استخدام دستگاه امنیتی درآمده باشی. گاهی کافی است همان سخنی را بر زبان بیاوری که دستگاه سرکوب به شنیدن آن نیاز دارد: قربانیانش را تحقیر کنی، خشم مردم را بیماری و توهم بخوانی و درست در لحظهای که جامعه به همبستگی نیاز دارد، بذر تردید، انفعال و خودسرزنشی بپاشی.هنرمند و روشنفکر در چنین نظامی، گاه کارکردی مهمتر از مأمور رسمی تبلیغات پیدا میکند. سخنان یک بازجو یا مجری تلویزیون حکومتی از پیش بیاعتبار است؛ اما همان سخن، هنگامی که از دهان هنرمندی محبوب و ظاهراً مستقل بیرون میآید، میتواند به دروغ دستگاه قدرت اعتبار عاطفی و اجتماعی ببخشد. حکومتهای توتالیتر دقیقاً به همین اعتبار عاریتی نیاز دارند: کسی که ظاهراً بیرون دستگاه ایستاده، اما در لحظهٔ تعیینکننده زبان دستگاه میشود.چند روز پیش مجید واشقانی، از چهرههای نزدیک به دستگاه امنیتی رژیم، گفت جایی میان سردار تنکسیری ــ که به ادعای او برای خلیج فارس جان داده ــ و ابی، که حاضر نشده ترانه خلیج فارس را در امارات بخواند، تنکسیری را انتخاب کرده است. سپس، چون عدهای این مقایسه را نادرست دانسته بودند، گفت: پس مقایسه را درست میکنم؛ میان ابی و داریوشی که خواند آزادی در کولهبار بیگانه نیست، داریوش را انتخاب میکنم.(نقل به مضمون)این نخستین بار نیست که چهرههای درونی و پیرامونی جمهوری اسلامی اینگونه از داریوش تمجید میکنند. این تمجیدها تصادفی نیستند؛ دستگاه قدرت بهدرستی تشخیص میدهد کدام صدا، حتی بیآنکه رسماً حکومتی باشد، در لحظهٔ حساس به یاری روایت رژیم میآید.اگر پیش از این کسی چنین همصداییهایی را اتفاقی میدانست و نسبت به نقش برخی سلبریتیها در تحکیم رژیم برآمده از نکبت ۵۷ تردید داشت، ترانهٔ «توهم توطئه» باید به این خوشباوری پایان داده باشد. مسئله دیگر «توهم توطئه» نیست؛ مسئله تقسیم کاری آشکار است: رژیم مردم را میکشد و هنرمند محبوب، بهجای قاتل، قربانی را بر صندلی اتهام مینشاند. برای خدمت به زندانبان همیشه لازم نیست کلید زندان را در دست داشته باشید؛ گاهی کافی است زندانی را متقاعد کنید که دیوار و زنجیر، ساختهٔ توهم خود اوست.✅@behzadmehrani77
به هرکدامشان که اعتراض کنید، پاسخ آمادهای دارند: «من از جمهوری اسلامی پولی نگرفتهام؛ فقط عقیدهام را بیان میکنم.»بسیار خوب؛ ممکن است واقعاً پاکتی از وزارت اطلاعات یا حوالهای از سپاه دریافت نکرده باشید. اما همدستی با یک حکومت فقط در دریافت پول نقد خلاصه نمیشود. گاهی رژیم بهجای پرداخت دستمزد، برایتان صحنه فراهم میکند، مجوز میدهد، درها را باز میگذارد، رسانه در اختیارتان میگذارد و امکان شهرت و درآمدی را فراهم میکند که منتقدان واقعی از آن محروماند.شما هم در مقابل، همان «عقاید شخصی» را بیان میکنید که جانیان حاکم میپسندند: جنایت اصلی را به حاشیه میبرید، خشم مردم را افراطیگری مینامید، قربانی و قاتل را کنار یکدیگر مینشانید و با چند انتقاد آبکی از فلان نماینده یا مدیر درجهچندم، برای خود چهرهای مستقل و منتقد میسازید. بعد همین استقلال نمایشی را در بازار سادهلوحی میفروشید.این معامله الزاماً قرارداد و فیش حقوقی ندارد؛ سازوکارش بسیار ظریفتر است: حکومت برای شما امکان دیدهشدن و کسب درآمد فراهم میکند و شما نیز چهرهای قابلتحمل و حتی دوستداشتنی از حکومت میسازید. سهم رژیم، عادیسازی جنایت است و سهم شما، صحنه و شهرت و منفعت. این همان دستمزد غیرنقدیِ مالهکشی است.دلیل ادامهدادن این نمایش نیز روشن است: هنوز بخشی از جامعه با دیدن یک انتقاد کمخطر، باقی کارنامهتان را فراموش میکند. میدانید میتوان پشت به مردم ایستاد، برای رژیم آرنجمالی کرد و بعد با یک جملهٔ دوپهلو، دوباره لباس «هنرمند مستقل» پوشید.اما اگر هزینهٔ اجتماعیِ رژیمشویی از سود آن بیشتر شود، ناگهان بسیاری از این «عقاید شخصی» نیز تغییر خواهند کرد. آن روز معلوم میشود چه اندازه از این مواضع، محصول باور بوده و چه اندازه تابع بازار.لازم نیست همهٔ مالهکشها از جمهوری اسلامی پول بگیرند؛ کافی است جمهوری اسلامی برای مالهکشیشان بازار بسازد. وظیفهٔ ما هم روشن است: این بازار را از رونق بیندازیم؛ تا هیچکس نتواند با چند انتقاد تزئینی، هم از سفرهٔ رژیم بهره ببرد و هم در صف مردم جا بزند.✅@behzadmehrani77
تروریستدزدی؛دعوای جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق بر سر «گروه ابوذر»!یکی از اختلافات جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق پس از انقلاب، دعوا بر سر تصاحب «گروه ابوذر» و «افتخارات» این گروه تروریستی بود.گروه ابوذر را شماری از جوانان مذهبی نهاوند در سال ۱۳۵۱ تشکیل دادند. فعالیت آنان از جلسات قرآن، انجمنهای مذهبی ضدبهائیت و ارتباط با روحانیانی مانند عبدالرحیم ربانی شیرازی و محمدرضا فاکر خراسانی آغاز شد، اما خیلی زود به بمبگذاری، آتشزدن، تهیهٔ اسلحه و قتل کشیده شد. [۱]یکی از مهمترین اقداماتشان، انفجار ساختمان «سازمان زنان» یا «خانهٔ زنان» نهاوند بود. قرار بود این مرکز در آذر ۱۳۵۱ افتتاح شود، اما اعضای ابوذر که فعالیت اجتماعی زنان، بیحجابی و آموزش رقص به دختران را بخشی از «فرهنگ بیگانه» میدانستند، ساختمان را شبانه با دینامیت منفجر کردند. [۲]عبادالله خدارحمی در نسخهای از دفاعیات که سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۸ منتشر کرد، دربارهٔ انگیزهٔ این عملیات میگوید:«کار اینجور سازمانها و مؤسسات، آن هم در یک شهر کوچک مثل نهاوند، چیست؟ جز فرهنگزدایی؟ جز قالبکردن فرهنگ بیگانه توی این مملکت؟ میخواهند زنان ما را بیشخصیت کنند؛ از آنها عروسکهای مصرفکننده بسازند… ما سازمان زنان را بهعنوان سمبل چنین توطئهای منفجر کردیم.» [۳]گروه ابوذر همچنین سینما تاج نهاوند را به اتهام نمایش فیلم «مستهجن» آتش زد، خودروهای ژاندارمری و ادارات دولتی را سوزاند و به خانهٔ محمود مومنی ــ مردی که او را «سرمایهدار»، «نزولخوار» و «زالو» مینامیدند ــ حمله کرد تا پولش را برای خرید اسلحه و مواد منفجره بگیرد. مومنی در این حمله کشته شد. [۴]خدارحمی در دفاعیات خود دربارهٔ این قتل نیز گفت:«ما قصد کشتن او را نداشتیم؛ میخواستیم پول اسلحه و مهمات را از او بگیریم و در راه خدا و خلق استفاده کنیم؛ اما مقاومت کرد و در شرایط اضطراری کشته شد.» [۵]بهمن منشط نیز در پاسخ به رئیس دادگاه توضیح داد:«ما پول او را، که در واقع پول مردم بود، میخواستیم تا با آن اسلحه و مواد منفجره تهیه کنیم.» [۶]در تیر ۱۳۵۲، عبادالله خدارحمی، ولیالله سیف و حجتالله عبدلی برای تهیهٔ اسلحه به قم رفتند. آنان تصمیم گرفتند پاسبان محمدرضا مدنی را خلع سلاح کنند. مدنی با ضربات متعدد چاقو کشته شد، اسلحهاش به دست مهاجمان افتاد و در تیراندازی بعدی، دو مأمور دیگر نیز زخمی شدند. دستگیری این سه نفر، ساواک را به دیگر اعضای گروه رساند. [۷]حالا تصور کنید گروهی تروریستی مانند ابوذر، که در کارنامهٔ فعالیتش چیزی جز دزدی، قتل، آتشزدن و جنایت ندارد، برای جمهوری اسلامی و مجاهدین خلق آنقدر رشکبرانگیز است که دعوا بر سر تصاحب میراثش، این دو پسرعمو را به جان هم میاندازد.پس از انقلاب، سازمان مجاهدین خلق برای افزودن گروه ابوذر به تاریخچهٔ خود دستبهکار شد. این سازمان در بهار ۱۳۵۸ کتابچهای با عنوان زندگینامه و دفاعیات شهدای گروه ابوذر منتشر کرد و روی جلد آن، اعضای گروه را «وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران» نامید. [۸]مجاهدین حتی در متن منتشرشده از دفاعیات خدارحمی، این عبارت را گنجاندند:«تحت تأثیر درخشش تابناک مبارزهٔ مسلحانهٔ مجاهدین خلق ایران، چارهٔ نجات این مردم را جز در مبارزهٔ مسلحانه ندیدم.» [۹]جمهوری اسلامی نیز از سوی دیگر تلاش فراوانی کرد تا این گروه را وابسته به روحانیت و اعضایش را مقلدان خمینی معرفی کند و افتخار نسبتداشتن با این وحوش را نصیب خود بداند.در روایت جمهوری اسلامی، اعضای ابوذر به جوانانی تبدیل شدند که «به ندای امام خمینی لبیک گفتند»، «پیرو روحانیت مبارز» بودند و در «مسیر ولایت» حرکت میکردند. در این روایت، خواندن رسالهٔ خمینی و ارتباط با روحانیانی چون ربانی شیرازی و فاکر خراسانی، عملاً به فرمانبرداری سیاسی و تشکیلاتی از خمینی تعبیر شد.در این نوشته قصد ندارم تعیین کنم کدامیک درست میگویند و این «افتخار» واقعاً متعلق به کدامیک است؛ خمینی یا مجاهدین. مسئلهٔ مهمتر این است که اختلاف این دو جریان بر سر محکومکردن انفجار، سرقت و قتل نبود؛ هر دو طرف این اعمال را افتخار میدانستند. دعوا فقط بر سر این بود که افتخار آن جنایتها باید در کارنامهٔ کدامیک ثبت شود.دعوا بر سر حقیقت نبود؛ دعوای دو وارث انقلاب ۵۷ بر سر تصاحب خون، اسلحه و «افتخارات» یک گروه تروریستی بود. برای دیدن منابع✅@behzadmehrani77
ویدئویی که رژیم منتشر کرده، صحنهای تکاندهنده از استیصال حکومتی است که حتی از یک «لایک» و یک «کامنت» نیز به وحشت افتاده است. در این ویدئو، کارگر باربر ۴۱ سالهای را مقابل دوربینِ اعتراف اجباری نشاندهاند تا به بازجو پاسخ دهد: چرا زیر پست شاهزاده رضا پهلوی نوشتهای «جاوید شاه»؟ چرا پستهای او را لایک کردهای و برایشان کامنت گذاشتهای؟ چرا تصویر خاندان پهلوی را بر دیوار خانهات آویختهای؟رژیم میخواست با تحقیر و ارعاب یک کارگر زحمتکش، برای میلیونها ایرانی درس عبرت بسازد؛ اما خود به عبرتی دیگر تبدیل شد: حکومتی که روزگاری ارتش و دستگاه تبلیغاتیاش را مظهر اقتدار میدانست، امروز از تصویر یک خانواده بر دیوار خانهای محقر و از دو کلمه در فضای مجازی میلرزد.هرجا این ویدئو منتشر شد، مردم در پاسخ، آن را با شعار «جاوید شاه» و دیگر شعارهای پادشاهیخواهانه به تسخیر درآوردند؛ تا جایی که رژیم ناچار شد ویدئو را حذف کند. اعتراف اجباریِ یک نفر، به اعتراف ناخواستهٔ خود رژیم تبدیل شد: نام پهلوی نهتنها از حافظهٔ ایرانیان پاک نشده، بلکه آنچنان در جامعه زنده است که حکومت برای مقابله با یک کامنت، دستگاه امنیتیاش را به میدان میآورد.«از قضا سرکنگبین صفرا فزود.» رژیم برای وحشتآفرینی و بازسازی دیوار ترس دست به این نمایش رسوا زد، اما نتیجه درست عکس آن شد. ملتی که دیوارهای ترس را شکسته است، دیگر با بازجویی از یک کارگر و حذف یک ویدئو به سکوت بازنمیگردد.این ویدئو نمایش قدرت رژیم نبود؛ سند هراس آن بود. حکومتی که از «جاوید شاه» نوشتن یک کارگر میترسد، پیشاپیش صدای فروریختن خود را شنیده است.✅@behzadmehrani77
رژیم اسلامی آنقدر به بیچارگی و دریوزگی افتاده که شهروندان را به خاطر یک لایک و کامنت زیر پست شاهزاده رضا پهلوی دستگیر و وادار به اعتراف اجباری میکند.رژیم به راستی از ملت ایران بیش از بمبهای آمریکا و اسرائیل هراس دارد.✅@behzadmehrani77
عارفان ما گاه تن را قفسی دانستهاند که روح آرزوی رهایی از آن دارد. پس از ۱۸ و ۱۹ دیماه، بارها معنای تلخ این تصویر را با تمام وجود احساس کردهام. داغ آنهمه جوان و رنج آنهمه خانوادهٔ سوگوار، طعم زندگی را چنان تلخ کرده است که گاهی آدم میخواهد چشم بر این جهان ببندد و به جایی دور از اینهمه خون، بیداد و اندوه پناه ببرد.اما درست در همین لحظه باید به یاد آورد که ما هنوز کاری ناتمام داریم. رفتن ما چیزی از قدرت ستمگران و دژخیمان کم نمیکند؛ آنچه آنان را شکست میدهد، ماندن، ایستادن و ادامهدادن ماست. آنان جوانان ما را کشتند تا بازماندگان را به نومیدی بکشانند، حافظهٔ جامعه را خاموش کنند و میدان را از انسانهای معترض ایرانگرا و وطنپرست خالی سازند. پس زندهماندن ما فقط یک انتخاب شخصی نیست؛ بخشی از مقاومت است.به شما که در ایران، زیر بار سرکوب، سوگ، فقر و اضطراب روزگار میگذرانید، نمیتوان از دور گفت خسته نباشید یا اندوهگین نشوید. شما حق دارید خسته شوید، گریه کنید، فرو بریزید و برای مدتی حتی از جهان کناره بگیرید. اما نباید فراموش کنید که خستگی شکست نیست و مکث به معنای تسلیمشدن نیست. گاهی شجاعت فقط همین است که یک روز دیگر دوام بیاوریم، دستی را بگیریم، چراغ خانهای را روشن نگه داریم و نگذاریم دیگری در تاریکی تنها بماند.سوگ اگر در تنهایی محبوس شود، آدمی را از درون میفرساید؛ اما وقتی به حافظه، همبستگی و اراده تبدیل شود، میتواند نیروی مبارزه باشد. ما باید چشمهایی باشیم که جنایت را فراموش نمیکنند، صداهایی که نام جانباختگان را زنده نگه میدارند و دستهایی که راه ناتمامشان را ادامه میدهند تا پیروزی!ما میمانیم؛ نه چون زندگی تلخ نشده است، بلکه چون ایران هنوز به زندگی ما نیاز دارد. میمانیم برای فرزندانمان، برای خانوادههای دادخواه و برای جوانانی که فرصت دیدن فردای آزاد ایران از آنان ربوده شد. میمانیم تا روزی که این قفس شکسته شود؛ نه با رفتن ما از جهان، بلکه با رفتن رژیم اسلامی.آرزوی دیدن ایران آزاد، از اندوه ما نیرومندتر است.✅@behzadmehrani77
فراز و فرود عالیخانی — واسازی یک اسطورهیکی از چهرههای مهم در صنعتیسازی ایران در دهۀ چهل عالیخانی بود؛ وزیر اقتصاد دههٔ چهل. در این تردیدی نیست. اما این چهرۀ کلیدی در سالهای اخیر ارتقای درجه یافت و تبدیل به اسطوره شد. قبلاً در پستی (اسطورۀ عالیخانی) شرح دادم این اسطورهسازی با چه هدفی و پروژۀ چه کسانی بوده.عالیخانی مهم بود، اما اون چیزی که توسعۀ صنعتی رو برای ایران در دهۀ چهل به ارمغان آورد، کلیت سیستم حکومت بود. کسانی که از عالیخانی اسطوره ساختند هدفشون تعریف دوگانهای تحریفآمیز و دروغین بین شاه و عالیخانیه: میخوان بگن رشد ایران به دلیل عالیخانی و امثال او بوده و هر جا هم کار خراب شد تقصیر شاه بوده. این دوگانه سیاستزده و تحریفآلوده.اما چه مرجعی بهتر از خود عالیخانی؟ خود او در دهۀ ۱۳۶۰ دلایل موفقیتش رو این موارد ذکر میکنه (فایل صوتی بالا): «پشتیبانی بیدریغ شاه و تفاهم بسیار نزدیکی که با سازمان برنامه و با بانک مرکزی داشتم»بعیده دولتمردی در دهههای چهل و پنجاه پیدا کنید که به اندازۀ عالیخانی مورد حمایت شاه و موفقیتش رو به اندازهٔ او مدیون شاه باشه. در پست پیشین گفتم اگه قراره ایرادی از شاه بگیریم اینه که چرا اصلاً جوان کمسنی مثل عالیخانی رو یکضرب از جایگاه درجهدو به مقام وزارت اقتصاد منصوب کرد (اونهم وزارتخونهای که از ادغام دو وزارتخونه پدید اومده بود). این حمایت شاه از عالیخانی تا روز آخر حضورش در دولت برقرار بود.شاهد این ادعا آخرین دعوای عالیخانی در دولت با نخستوزیر هویدا و چند وزیر دیگهست (فایل صوتی پایین). این آخرین اختلافنظر عالیخانی با هویدا و همکارانش در دولت و سر تنظیم لایحۀ برخورد با محتکران بود. حق با عالیخانی بود. دعوا بالا گرفت، اما طبق معمول شاه ــ با اینکه خودش این لایحه رو مطرح کرده بود ــ حق رو کاملاً به عالیخانی داد. خود عالیخانی میگه «هویدا و دو وزیر دیگه سنگ روی یخ شدند».اما عالیخانی، به گفتۀ خودش، خسته شده بود. شاید انتظار داشت حالا دیگه نخستوزیر بشه، اما میدید هویدا سفت سر جاش نشسته (و البته این رو هم نمیشه انکار کرد که هویدا معمولاً رقبای احتمالیش رو تحریک و اذیت میکرد).عالیخانی با نفرتی عمیق دربارهٔ حالش پس از استعفا میگه:احساس کردم بار سنگینی از دوش من برداشته شده. و خوشحال بودم که تا چند هفته یا تا چند ماه دیگر نیازی به دیدن هر روز هویدا و این وزیران بیشخصیت متملق و نوکرمآب ندارم و ناچار نیستم به دروغ از دیدن آنها اظهار خوشحالی کنم و آنها هم به دروغ از دیدن من شاد باشند.تُنگ دولت دیگه برای عالیخانی تنگ بود. اما شاه وقتی دید عالیخانی دیگه نمیخواد در دولت بمونه بهترین موقعیت اداری رو بهش داد: ریاست دانشگاه تهران که اون زمان از هر وزارتی ارجمندتر بود و رئیس دانشگاه تهران همیشه گزینۀ نخستوزیری بود. اینکه بعد چه شد، داستان دیگری است. اما عالیخانی کارنامۀ اداریش رو کاملاً با پشتیبانی شاه آغاز کرد، ادامه و پایان داد.اما نکتۀ دوم و مهمتر (برگردیم به فایل صوتی بالا): عالیخانی میگه یکی دیگه از دلایل موفقیتش همسوییِ بدون اصطکاک بین او، رئیس سازمان برنامه و رئیس بانک مرکزی بود. رئوس این مثلث کاملاً با هم همسو بودند. این همسویی، به گفتۀ خود عالیخانی، مورد رشک وزرای کشورهای خارجی بود. اما پرسش اصلی اینجاست: این همسویی از کجا اومده بود.اصل مسئلۀ من اینجاست: این سهنفر همسو بودند، چون هر سه در اصل به شاه پاسخگو بودند و مسائل رو با او هماهنگ میکردند که در نتیجه بیشترین همسویی رو هم داشتند. این همسویی در نظمهای دموکراتیک کمتر پیش میاد (اگر هم پیش بیاد، کوتاهمدته)، اما در دولت اقتدارگرای شاه چنین چیزی ممکن بود، چون دولتمردان در اصل به شاه پاسخگو بودند، نه به مجلس یا احزابشون. نظم دموکراتیک ضرورتی اجتنابناپذیره، اما دستاندازها و تکثر چالشبرانگیز خودش رو هم داره. چنین چالشی در دولت شاه وجود نداشت. دعوای احزاب وجود داشت، اما سطحی بود، چون در نهایت یک مرجع مقتدر در بالا تصمیم نهایی رو میگرفت. کسانی که از عالیخانی اسطوره میسازند در اینجا مغالطه میکنند: میخواهند همۀ معایب رو پای شاه بزنند، و همۀ موفقیتها را به پای دیگران. چنین چیزی ممکن نیست. مدیران و وزرا مجری سیاستهای کلان حکومت بودند که شاه میچید و به شخص او هم باید پاسخگو میبودند. در یک نظم دموکراتیک، دولتمردان سیاست مورد علاقۀ احزابشون رو که اون هم بازتاب خواستۀ رأیدهندگانه، اجرا میکنند.هر دولتی مزایا و معایب خودش رو داره. نمیشه این مزایا و معایب رو در روایت تاریخی و نظریهپردازی از هم جدا کرد. اینها دو روی یک سکهاند. به هر روی، موفقیت عالیخانیها ــ و شکستشون ــ با هم نتیجۀ سیستم حکمرانی بوده؛ چرا؟ چون اون نظام حکمرانی در اصل به یک نفر پاسخگو بوده.#شاهد_تاریخی@Garajetadayoni | گاراژ
یادمان نمیرود چه مسیری را آمدهایم و چه رنجها بردهایم تا مشتی «هَوَل سیاسی» که هر روز یک رهبر خلق میکردند اینگونه بدنام شدند.اینها برای مقابله با پهلوی و جاانداختن شعار پوچِ «رهبر منم، رهبر تویی»، حتی دست به دامان «صادق بوقی» هم شدند. مسئله البته شخص صادق بوقی نیست؛ مسئله جریانی است که حاضر است هر چهرهٔ تصادفی و نامرتبطی را «رهبر» بنامد، فقط برای آنکه وجود یک رهبر سیاسیِ شناختهشده و برخوردار از پایگاه عظیم اجتماعی را انکار کند.شعار «رهبر منم، رهبر تویی» در ظاهر ستایش مردم است، اما در عمل انکار بدیهیترین نیاز هر مبارزهٔ سیاسی است: سازماندهی، مسئولیتپذیری، تصمیمگیری و پاسخگویی. جنبشی که همه در آن رهبرند، در حقیقت هیچکس مسئول نیست؛ نه کسی راهبرد تعیین میکند، نه کسی هزینهٔ تصمیمهای غلط را میپردازد و نه نیرویی میتواند قدرت پراکندهٔ مردم را به کنش سیاسی مؤثر تبدیل کند.این جماعت اگر حقیقتاً به «رهبری همگانی» اعتقاد داشتند، خودشان شبانهروز برای مصادرهٔ تریبونها، مهندسی افکار عمومی و تحمیل چهرههای مطلوبشان تلاش نمیکردند. مشکلشان اصل رهبری نیست؛ مشکلشان این است که انتخاب بخش بزرگی از جامعه با سلیقه و منافع سیاسی آنان سازگار نیست. برای همین از یک سو شاهزاده رضا پهلوی را به دلیل بر عهدهگرفتن رهبری انقلاب ملی تخطئه میکنند و از سوی دیگر، برای رقابت با او از هر چهرهٔ مشهور و حتی کاملاً غیرسیاسی، «رهبر» میسازند.«رهبر منم، رهبر تویی» بیش از آنکه نظریهای دموکراتیک باشد، سرودِ بیسروسامانی سیاسی است: همه رهبرند تا مبادا آن کسی که واقعاً توان بسیج مردم را دارد، به رسمیت شناخته شود. وقتی نفرت از پهلوی قطبنمای سیاست شود، صادق بوقی هم ناگهان به مقام رهبری ارتقا پیدا میکند و سود این بیش از همه نصیب رژیم اسلامی میشود.✅@behzadmehrani77
✅دیدهام که کسانی پس از دیدار شاهزاده رضا پهلوی با نویسندگان و روشنفکران ایرانی، به طعنه گفتهاند که زمان محمدرضا شاه شهروندان را به خاطر خواندن و با داشتن کتاب، زندانی و شکنجه میکردهاند. این مطلب را در این موضوع نوشتهام. بعدها مقالهای طولانیتر در این زمینه خواهم نوشتیکی از ادعاهای بزرگی که انقلابیان پنجاهوهفتی و تاریخنگاری معوج آنان به خورد جامعه دادند—و چنان تکرار شد که امروز بهصورت یک «داوری جاافتاده» درآمده—این است که رژیم شاه افراد را صرفاً بهدلیل داشتن یا خواندن فلان کتاب بازداشت و زندانی میکرد.این ادعای کلی، دستکم با روایت بسیاری از خود زندانیان سیاسی سازگار نیست. خاطرات آنان نشان میدهد که بسیاری از آثار کمونیستی و اسلامگرایانه حتی در کتابخانههای زندانها نیز وجود داشت و زندانیان آنها را میخواندند، دربارهشان بحث میکردند و گاه جلسات آموزشی برگزار میکردند.لطفالله میثمی، از اعضای اولیهٔ سازمان مجاهدین خلق که همچنان دلبستهٔ «مجاهدین اولیه» است، در خاطرات خود مینویسد:«عضدی* در اواخر ۱۳۵۵ در زندان گفته بود برای ما اهمیتی ندارد که کتاب تضاد مائو را بخوانید، بلکه مهم این است که اسلحه نباشد. ازاینرو ساواک کوتاه آمد که هر کتابی، ولو خطرناک، خوانده شود، ولی اسلحه نباشد. تمام تلاش آنها هم این بود تا کسانی که کار مسلحانه میکردند عدول کنند، به سیاسیکاری برگردند. یعنی مأموریت ساواک در آن زمان این بود.»لطفالله میثمی، تولدی دوباره، جلد سوم، نشر صمدیه، ص ۲۴۶.* محمدحسن ناصری، با نام مستعار «عضدی»، از بازجویان ساواک در کمیتهٔ مشترک ضدخرابکاری بود.طاهره سجادی، زندانی سیاسی مسلمان، نیز در خاطرات خود با عنوان خورشیدواره میگوید:«در اوین، دو قفسهٔ بزرگ بهعنوان کتابخانه درست کرده بودیم. یکی از آنها مخصوص کتابهای مذهبی و دیگری مربوط به مارکسیستها و گروههای دیگر بود.»طاهره سجادی (غیوران)، خورشیدواره: خاطرات طاهره سجادی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، ۱۳۸۳.فرجالله میزانی، مشهور به «ف.م. جوانشیر» و از اعضای برجستهٔ حزب توده، نیز در خاطراتش از برگزاری جلساتی در زندان اوین برای شرح جلدهای اول و دوم سرمایه مارکس سخن میگوید؛ درسهایی که بعدها در سه جلد تدوین و منتشر شد.نمونههایی از این دست کم نیست. بنابراین، هرگاه گفته میشود فردی «فقط بهخاطر داشتن یک کتاب» زندانی شده بود، باید پرونده و علت محکومیت او را جداگانه بررسی کرد. وجود کتاب در میان وسایل یک متهم، لزوماً به این معنا نیست که علت بازداشت یا محکومیت او همان کتاب بوده است. تاریخنگاری تبلیغاتی دقیقاً با حذف همین فاصله، عضویت تشکیلاتی، فعالیت مخفی و اقدام مسلحانه را پشت تصویری بیخطر از یک «کتابخوان» پنهان کرده است.✅@behzadmehrani77
— آقای گوارا، از دیدنتان خیلی خوشحالم.— من هم کمونیست هستم.— من در آینده برای اقلیتها هم مبارزه میکنم؛— برای همجنسگرایان، برای سیاهپوستان،— برای عربها و برای اسلام.چهگوارا:— تق! همجنسباز! (کونی)دیدهاید که برخی از همجنسگرایان چگونه برای غزه و فلسطین غش و ضعف میروند؟ بسیاری از همین افراد اگر در قلمرو حماس زندگی کنند، نهتنها از آزادی و امنیت خبری نخواهند داشت، بلکه ممکن است صرفاً بهدلیل گرایش جنسیشان تحقیر، سرکوب، زندانی یا حتی کشته شوند. بااینحال، عداوت ایدئولوژیکشان با جهان آزاد، «امپریالیسم» و اسرائیل چنان شدید است که از راه دور با کسانی ابراز همبستگی میکنند که در عمل، حقی برای زندگی آزادانهٔ آنان قائل نیستند.البته تصور نکنید اگر با ماشین زمان به دیدار چهگوارا میرفتند، سرنوشت بهتری در انتظارشان بود. بسیاری از قهرمانان محبوب چپ، همان اقلیتهایی را که چپ امروز مدعی دفاع از آنان است، منحرف، بیمار یا دشمن انقلاب میدانستند. تناقض ماجرا فقط سیاسی نیست؛ نوعی شیفتگی بیمارگونه به جلادانی است که اگر فرصتش را پیدا کنند، پیش از همه خودِ هوادارانشان را قربانی خواهند کرد.✅@behzadmehrani77
به نظر من، اینکه عدهای پس از هر قتل حکومتی ــ همان اعدامهایی که این روزها رژیم در ایران انجام میدهد ــ میکوشند ثابت کنند فرد اعدامشده «حتی سطل زبالهای را آتش نزده» یا «به هیچ پاسدار جنایتکاری شلیک نکرده است»، شکلی از «دفاع بد» است؛ دفاعی که ناخواسته منطق سرکوبگر را میپذیرد و فقط بر سر مصداق با او چانه میزند.میفهمم که تا پیش از اجرای حکم، باید از هر استدلال حقوقی ممکن برای نجات جان زندانی استفاده کرد؛ اما پس از آن نباید شجاعت و حق دفاع از خود را از قربانیان گرفت. نباید برای اثبات بیگناهی آنان، تصویری کاملاً منفعل و بیخطر از مبارزان ساخت؛ گویی تنها کسی شایسته دفاع است که در برابر گلوله و کشتار، هیچ مقاومتی نکرده باشد.فرض کنیم مبارزی شجاع سطل زباله یا پاسگاهی را آتش زده، یا هنگامی که مأموران رژیم با دوشکا به تظاهرات مردم حمله کردهاند، برای متوقفکردن خطری فوری از خود و دیگران دفاع کرده است؛ خب که چه؟ مسئله اساسی این نیست که او برای حفظ جان خود و هممیهنانش مقاومت کرده یا نه؛ مسئله این است که حکومتی فاقد مشروعیت و دادرسی عادلانه، اسیران خود را شکنجه میکند، به اعتراف اجباری و محاکمههای نمایشی متوسل میشود و سپس جانشان را میگیرد.شاید این شیوه دفاع پیش از ۱۸ و ۱۹ دیماه برای بخشی از جامعه پذیرفتنی به نظر میرسید؛ اما پس از آن کشتار گستردهٔ چند ده هزار نفری دیگر نمیتوان حق دفاع مشروع را از مردمی گرفت که حکومت راههای مسالمتآمیز را با گلوله پاسخ داده است.کسی که نمادها و ابزار سرکوب را از کار میاندازد، یا در برابر تهدید مرگبار از جان مردم دفاع میکند،انسانی شجاع است که نپذیرفته منفعلانه قربانی شود. در دفاع از این عزیزان، تنها بر مظلومیتشان تکیه نکنیم؛ عاملیت، ایستادگی و شجاعتشان را نیز به رسمیت بشناسیم.آنان فقط قربانی نبودند؛ مقاومت کردند، و رژیم دقیقاً از همین مقاومت میترسد.✅@behzadmehrani77
رضا نوروزی، به همراه همسر و دو فرزند خردسالش در میانهی میدان ۲۴ اسفند (انقلاب) تهران میایستد، نیسان آبیاش که ابزار زندگیاش است را به آتش میکشد و فریاد برمیآورد:«من برای این سرزمین میجنگم. برای بازگشت شاهزاده رضا پهلوی میجنگم. ...»او سیاستمدار، چهرهٔ رسانهای یا عضو یک تشکیلات قدرتمند نبود؛ مردی عادی، همسر و پدر دو کودک خردسال بود. گاهی یک انسان، تنها با ایستادن در لحظهای که دیگران هنوز مرددند، معادله را تغییر میدهد. ترس مسری است، اما شجاعت نیز سرایت میکند. رضا نوروزی چنین کرد.رضا نوروزی با آن حرکت، تنها یک خودرو را به آتش نکشید؛ بخشی از ترس انباشتهشده در جامعه را سوزاند. او به مردمی که هنوز صدایشان را پیدا نکرده بودند نشان داد که یک شهروند عادی نیز میتواند با فداکاری، در رگهای جامعه خون تازه جاری کند و به یک خواست سرکوبشده، صدا و چهره ببخشد.تاریخ فقط به دست رهبران و سازمانها ساخته نمیشود؛ گاهی یک انسان گمنام، با یک تصمیم بزرگ، کاری میکند که صدها سخنرانی و بیانیه از انجام آن ناتواناند. نام رضا نوروزی باید بهعنوان یکی از همان انسانها به یاد سپرده شود: مردی که پیش از فراگیرشدن فریادها، ایستاد؛ پیش از شکستن عمومی ترس، هزینه داد؛ و پیش از آنکه بسیاری جرئت بیان خواست خود را پیدا کنند، آن را با صدای بلند در قلب تهران فریاد زد.✅@behzadmehrani77
این تصویر خلاصهای است از اعوجاج فکریِ «مارکسیستهای اسلامگرا»: داسوچکش در کنار «یا زینب»؛ آمیزهای آشفته از تشیع، مارکسیسم و انقلابیگری. این ترکیب فقط مضحک نبود؛ از مارکسیسم نفرت طبقاتی و سودای انقلاب دائمی را گرفت و از تشیع سیاسی، تقدیس شهادت و خشونت را. یکی از مهمترین معماران این کژاندیشی علی شریعتی بود؛ همان «معلم انقلاب» که عبدالکریم سروش هنوز برایش شیفتهوار سینه چاک میکند. حاصل این التقاط نیز نه عدالت بود و نه معنویت؛ حاصلش نسلی شد که ویرانگری را جهاد، خشونت را رهایی و شکست عقل را پیروزی ایمان میپنداشت.✅@behzadmehrani77
در زمان شاه، دکلهای برق و تأسیساتی که امروز بهدرستی «زیرساختهای حیاتی کشور» خوانده میشوند، هدف بمبگذاری و خرابکاری گروههای تروریستی اسلامگرا و کمونیست قرار میگرفتند. بخشی از مواد منفجره، تیانتی و آموزشهای لازم نیز از شبکهها و اردوگاههای فلسطینی در لبنان، سوریه و دیگر نقاط منطقه تأمین میشد و به ایران راه مییافت.اما وقتی اعضای همین گروهها بهدلیل مشارکت در عملیات مسلحانه، بمبگذاری، خرابکاری یا عضویت تشکیلاتی بازداشت میشدند، شبکهای تبلیغاتی در خارج از کشور به کار میافتاد. کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، رادیو بغداد و دیگر گروهها و رسانههای مخالف شاه در جهان جنجال به راه میانداختند که حکومت، «روشنفکران و دانشجویان بیگناه» را صرفاً به جرم کتابخواندن و فعالیت سیاسی مسالمتآمیز زندانی و شکنجه کرده است.در این دستگاه تبلیغاتی، بمب به «کتاب»، خرابکاری به «فعالیت سیاسی»، آموزش نظامی در اردوگاههای خارجی به «مبارزه آزادیخواهانه» و عضو تشکیلات تروریستی به «دانشجوی بیگناه» تبدیل میشد. آنها نهتنها خشونت خود را پنهان میکردند، بلکه مقابله حکومت با آن خشونت را سند استبداد معرفی میکردند.هنوز هم بخشی از تاریخنگاری پنجاهوهفتی با همین فرهنگ لغت نوشته میشود؛ فرهنگی که درباره زندان و سرکوب با جزئیات سخن میگوید، اما درست در لحظهای که باید توضیح دهد آن افراد چه کرده بودند، ناگهان ساکت میشود.✅@behzadmehrani77
کتابخوانی همیشه و برای هر ذهنی راهی برای برونرفت از تنگنا و حرکت بهسوی رشد و آگاهی نیست. گاهی خواندن کتابهای ایدئولوژیک، انتزاعی و بریده از واقعیت زندگی، نهتنها ذهن را روشن نمیکند، بلکه همچون «شیشهٔ کبود» میان انسان و جهان قرار میگیرد و واقعیت را به رنگ پیشداوریهای او درمیآورد:پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبودلاجرم عالم کبودت مینمودکتاب میتواند عقل عرفی یا همان فهم متعارف (Common Sense) را چنان مچاله کند که امری بدیهی و پذیرفتنی برای هر عقل سلیمی، ناگهان به معمایی پیچیده و غامض تبدیل شود؛ معمایی که گویا کلید حل آن فقط در دست کتابخواندهها و مفسران ایدئولوژی است.اینجاست که کتابخوانی، بهجای آنکه راهی برای فهم بهتر جهان باشد، به ابزاری برای فرار از واقعیت تبدیل میشود. فرد دیگر جهان را نمیبیند تا دربارهاش بیندیشد؛ نخست از کتاب حکم میگیرد و سپس جهان را وادار میکند با آن حکم سازگار شود. اگر واقعیت با نظریه ناسازگار باشد، بهجای کنارگذاشتن نظریه، واقعیت را انکار یا تحریف میکند.چهبسا انسانهای کممطالعهای که به یاری تجربه، وجدان و عقل سلیم، حقیقتی را بهروشنی دریافتهاند؛ اما کتابخواندهای ایدئولوژیک برای نفهمیدن همان حقیقت، هزار صفحه خوانده، صد اصطلاح آموخته و دهها استدلال به هم بافته است. انباشت اطلاعات لزوماً به خرد نمیانجامد؛ گاهی فقط حماقت را مسلح، منظم و پرمدعا میکند.ارزش کتاب به تعداد صفحاتی نیست که خواندهایم، بلکه به تعداد توهماتی است که پس از خواندن کنار گذاشتهایم. کتاب خوب پنجرهای رو به جهان باز میکند؛ کتاب ایدئولوژیک پنجره را میبندد و تصویر جهان را روی دیوار نقاشی میکند. خطرناکتر از نادانی، دانشی است که توان دیدن واقعیت را از انسان بگیرد و او را به نادانیِ مغرورانه برساند.پرسش اصلی این نیست که چه اندازه کتاب خواندهایم؛ پرسش این است که کتابها ما را به واقعیت نزدیکتر کردهاند یا ماهرتر در انکار آن؟✅@behzadmehrani77
این پیام را یکی از مخاطبانم برایم فرستاده است؛ کسی که میگوید سال ۵۷ را دیده، جنگ را زیسته و اعتراضات ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ را نیز از سر گذرانده است. بااینهمه، آنچه در این دو روز - ۱۸ و ۱۹ دیماه- دیده، برایش رنگوبویی کاملاً متفاوت داشته است:«شجاعتی بینظیر که همهچیز را یکدل و یکصدا کرده بود؛ میتوانستی گوشهای بایستی و نظاره کنی که آدمهای متفاوت، بدون هیچ هماهنگی قبلی، هرکدام وظیفهای برای خود تعریف کردهاند و مشغول انجام آناند.»اهمیت این روایت فقط در آن نیست که از شجاعت میگوید و از شور و هیجان؛ در تفاوتی تاریخی است که از آن پرده برمیدارد.در سال ۵۷، بخش بزرگی از جامعه برای سپردن ایران به یک ایدئولوژی ناکجاآبادی شورید؛ بیآنکه بداند فردای آن شور ویرانگر، چه چیزی در انتظارش نشسته است. اما امروز ملتی به میدان آمده که حاصل آن فریب را نزدیک به نیم قرن با گوشت و پوست و استخوان خود لمس کرده است: زندان، اعدام، سرکوب، جنگ، فقر، مهاجرت و ویرانی.اینبار مردم برای ساختن یک آرمانشهر خیالی به میدان نیامدهاند؛ برای بازپسگرفتن خانهی واقعی خود آمدهاند.در عموم انقلابها، جمعیت منتظر فرمان، سازماندهی و نسخهی روشنفکران و ایدئولوگهاست؛ اما در یک جنبش ملی اصیل، هرکس بیآنکه کسی مأموریتی به او داده باشد، وظیفهی خود را پیدا میکند. یکی فریاد میزند، دیگری راه باز میکند، یکی زخمی را نجات میدهد، دیگری تصویر ثبت میکند و آن دیگری، با ایستادنش ترس را در هم میشکند.این همان لحظهای است که «جمعیت» به «ملت» تبدیل میشود.رژیم اسلامی ممکن است خیابان را برای مدتی با ارزشیهایش اشغال کند، ارتباطات را قطع کند و با گلوله و بازداشت، سکوتی موقت بسازد؛ اما در برابر ملتی که به چنین مرحلهای از خودآگاهی، همبستگی و تقسیم مسئولیت رسیده است، دیگر آیندهای ندارد.قدرت واقعی فقط در شمار آدمهایی نیست که به خیابان میآیند؛ در لحظهای است که میلیونها انسان، بدون آنکه از یکدیگر دستور بگیرند، یک حقیقت مشترک را درمییابند:ایران متعلق به ماست و نجات آن نیز وظیفهی خود ماست.آن دو روز شاید کوتاه بوده باشد، اما تصویری از آینده را پیش چشم ما گذاشت: ایرانی که در آن مردم نه رعیتاند، نه توده و نه سیاهیلشکر ایدئولوژیها؛ شهروندانی مسئولاند که میدانند چه چیزی را نمیخواهند و چه چیز را میخواهند، چه چیزی را باید پس بگیرند و برای رسیدن به آن، هرکدام کجا باید بایستند.این همان چیزی است که رژیم از آن وحشت دارد:نه صرفاً خشم مردم، بلکه بلوغ یک ملت. امتزاج خشم و بلوغ آیندهای نیکو برای ایران و ملت ایران رقم خواهد زد.✅@behzadmehrani77
پیام رسیده✅@behzadmehrani77
تلاشی که چپها برای نجات بشریت از «منجلاب سرمایهداری» انجام میدهند به روایت تصویر!✅@behzadmehrani77
عدهای مسئول جمعآوری سلاح و مواد منفجره از اردوگاههای فلسطینی در کشورهای منطقه بودند و عدهای دیگر، آنها را وارد ایران میکردند؛ سلاحهایی که در نهایت در سرقتهای مسلحانه از بانکها، انفجار فروشگاهها، آدمربایی و اقداماتی از این دست به کار گرفته میشدند. اینها کسانی بودند که تا این مرحله «کار حسینی»* میکردند.گروهی دیگر نیز مسئول «کار زینبی» بودند؛ یعنی بازتابدادن خبر دستگیریها و راهانداختن کارزارهای تبلیغاتی برای تحریک سازمانهای حقوقبشری و نهادهای بینالمللی علیه دولت شاه.در نتیجه، خبر دستگیری این تروریستها در رسانهها و محافل جهانی، نه بهعنوان برخورد با عاملان خشونت مسلحانه، بلکه با عنوان سرکوب «روشنفکران، ادیبان و فرهیختگان ایرانی» بازتاب مییافت. نمونههای تاریخی این وارونهنمایی فراواناند.هنوز هم برخی از خبرنگارهای بینالمللی در مواجهه با شاهزاده رضا پهلوی و پرسشهایی که او میکنند این وارونهنمایی تاریخی را به عنوان مبنای شناخت محمدرضاشاه قرار میدهند.*اشاره به این سخن علی شریعتی که آنها که رفتند، کاری حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدیاند✅@behzadmehrani77
رژیم اسلامی مدرسه را به سنگر و دانشآموز را عملاً به سپر انسانی تبدیل کرده است. نیرو و تجهیزات نظامی را به مدارس و دیگر اماکن غیرنظامی منتقل میکند، کودکان را در مجاورت اهداف نظامی نگه میدارد و پس از وقوع فاجعه، از پیکر آنان برای دستگاه تبلیغاتی خود خوراک میسازد.این شیوه پیشتر نیز در کارنامهی رژیمهای توتالیتر دیده شده است. در آستانهی حملهی سال ۲۰۰۳ به عراق، ارتش صدام حسین در مدرسهی دخترانهی «البیضاء» در کرکوک، یکی از کلاسها را با جعبههای آرپیجی، گلولههای خمپاره و مهمات مسلسل پر کرده بود؛ بااینحال، دانشآموزان همچنان مجبور بودند در همان مدرسه حاضر شوند. در مدرسهی دخترانهی «النجاح» در کربلا نیز نیروهای عراقی در حیاط مدرسه مواضع رزمی حفر کرده و توپهای ضدهوایی مستقر کرده بودند. موارد مشابهی از تبدیل مدارس به انبار مهمات، مقر نظامی و محل استقرار نیروها در بغداد، حله، نجف و بصره نیز ثبت شده است.حکومت بشار اسد نیز همین الگو را تکرار کرد. در سال ۲۰۱۴، استفادهی نیروهای حکومتی سوریه از ۲۷ مدرسه بهعنوان پایگاه نظامی گزارش شد. سازمان ملل در مارس ۲۰۱۵ استفادهی نظامی نیروهای اسد از هشت مدرسه در استان ادلب را تأیید کرد؛ چهار مدرسه از همان مدارس بعداً هدف حملهی گروههای مخالف قرار گرفتند. این همان نتیجهی قابلپیشبینی نظامیکردن مدارس است: حکومت با استقرار نیرو و تجهیزات در فضای آموزشی، مدرسه را به هدف نظامی و کودکان را به قربانیان احتمالی جنگ تبدیل میکند.مدرسهی شجره طیبه میناب نیز در مجاورت مجموعهای نظامی متعلق به سپاه قرار داشت؛ مدرسهای که سالها فعال و کاملاً قابلشناسایی بود، اما کودکان همچنان در کنار یک هدف بالقوهی نظامی نگه داشته شدند. مسئولیت مستقیم این کشتار تلخ بر گردهی رژیم اسلامی است.رژیمی که حقیقتاً دلسوز کودکان باشد، نظامیان، پایگاهها و تسلیحاتش را از مدارس دور میکند؛ نه اینکه جان دانشآموزان را به خطر بیندازد و سپس تصاویر پیکرهایشان را در بازار پروپاگاندای جهانی بفروشد. الگوی این رژیمها روشن است: سلاح را در میان غیرنظامیان پنهان میکنند، کودکان را در معرض خطر قرار میدهند و پس از وقوع فاجعه، قربانیان را به سرمایهی تبلیغاتی خود تبدیل میکنند.هر زمان خطر جنگ و حملهی نظامی افزایش مییابد، فرزندانمان را به مدارسی که در مجاورت پایگاهها یا محل استقرار نیروها و تجهیزات نظامی قرار دارند، نفرستیم.✅@behzadmehrani77
امروز باید یکبار برای همیشه با این گزارهی کهنه که «روشنفکری در ایران چپ است» وداع کنیم. دستکم در ایران امروز، دیگر چنین نیست و ازاینپس نیز نخواهد بود.بهواسطهی علایق و فعالیتهایم، با شمار زیادی از اقتصاددانان، فلسفهخواندگان، شاعران، نویسندگان و مترجمان داخل ایران در ارتباطم. گسترش لیبرالیسم، ایرانگرایی، دفاع از بازار آزاد و محافظهکاری لیبرال در میان این نسل واقعاً حیرتانگیز است. نسلی در حال ظهور است که نه شیفتهی انقلاب اسلامی و نکبت۵۷ است، نه فقر و مستضعفبودن را فضیلت میشمارد، نه از سرمایه و توسعه و رفاه نفرت دارد و نه ایران را قربانی آرمانهای جهانوطنی و ایدئولوژیک میکند.فشار جمهوری اسلامی بر ایرانگرایان، اندیشههای ملی و طرفداران شاهزاده رضا پهلوی چنان سنگین است که کسانی که تحولات فکری داخل ایران را از نزدیک دنبال نمیکنند، شاید هنوز ابعاد این دگرگونی که در میان «روشنفکران» امروز روی داده را ندیده باشند. اما این جریان وجود دارد، رشد کرده است و دیگر نمیتوان آن را با سانسور، برچسبزنی و هیاهوی بازماندگان روشنفکری چپ پنهان کرد.عصبانیت، پرخاشگری و حمله به داریوش آشوری را نیز باید از همین منظر دید. مخالفان او میدانند که کار سترگ و موضعگیری روشن آشوری میتواند سدشکن باشد و به این نسل تازهی روشنفکری، ادبیات و فرهنگ که از آن سخن گفتم، شجاعتی مضاعف ببخشد تا با صدایی بلندتر سخن بگوید.آنچه خشم روشنفکری فسیلشده را برانگیخته، صرفاً دیدار داریوش آشوری و شهلا شفیق با شاهزاده رضا پهلوی نیست؛ بلکه فروریختن انحصاری است که دههها بر تعریف «روشنفکر»، «آزادیخواهی» و «اندیشهی مترقی» تحمیل شده بود. ضمن اینکه چپها باید به چنین دیدارهایی عادت کنند؛ زیرا، به قول امروزیها، «شگفتانهها» هنوز در راهاند.چپ دیگر وجدان بیدار جامعه نیست؛ در بسیاری از موارد، خود به دستگاهی برای سرکوب فکری، مرزبانی ایدئولوژیک و نگهبانی از میراث ویرانگر پنجاهوهفت تبدیل شده است.دورانی که در آن روشنفکری مترادف چپبودن بود، به پایان رسیده است. اکنون نسلی وارد میدان شده که ایران را دوست دارد، آزادی را بدون مالکیت خصوصی و بازار آزاد ممکن نمیداند، از سنت نمیگریزد و در برابر بتهای فکری نسل پنجاهوهفت سر فرود نمیآورد.✅@behzadmehrani77
در جماعت روشنفکری چپ، داریوش آشوری تا زمانی محترم است که در قفس همان قبیله بماند؛ بنویسد، ترجمه کند، واژه بسازد و بیندیشد، اما هرگز از مرزهای ممنوعهی آنان عبور نکند. کافی است با شاهزاده رضا پهلوی دیدار کند تا ناگهان نزدیک به هفتاد سال کار فکری و فرهنگیاش هیچ شود و دوستان دیرینهاش به او بگویند: «کاش مرده بودی!»این جمله فقط یک ناسزا نیست؛ خلاصهی اخلاق قبیلهای این جماعت است: داریوش آشوریِ مرده، مادامی که بتوان نامش را در ویترین روشنفکری چپ گذاشت، از داریوش آشوریِ زندهای که مستقل تصمیم میگیرد و با شاهزاده رضا پهلوی گفتوگو میکند، ارزشمندتر است. آنان جسدِ مطیع روشنفکر را به ذهن زنده و آزاد او ترجیح میدهند.ماجرای مجلهی «بخارا» از این هم رسواتر است. بنا بر گزارشهای منتشرشده، ویژهنامهای که بخارا برای داریوش آشوری آماده کرده و به چاپ رسانده بود، پس از انتشار خبر این دیدار توزیع نشد و نسخههای چاپشده را خمیر کردند. اگر علی دهباشی یا مجلهی بخارا این گزارش را نادرست میدانند، باید شفاف و بیپرده توضیح دهند که آن ویژهنامه چه شد و چرا منتشر نشد.اما اگر گزارش خمیرکردن درست باشد، کار دهباشی نه «احتیاط فرهنگی»، بلکه ورشکستگی اخلاقی است. تجلیل از یک اندیشمند تا زمانی که مطابق پسند سردبیر رفتار کند، تجلیل از اندیشه نیست؛ پرورش روشنفکر تزئینی و فرمانبردار است. اینکه برای آشوری ویژهنامه چاپ کنید و چون با شاهزاده رضا پهلوی دیدار کرده، آن را خمیر کنید، یعنی ارزش دهها سال کار فکری او را با معیار وفاداری سیاسی خود بسنجید.عکسالعمل بخارا، در این صورت، از دشنام «کاش مرده بودی» چندان دور نیست: یکی آرزو میکند آشوری پیش از دیدار مرده بود و دیگری حاصل تجلیل از او را پس از دیدار به خمیر کاغذ تبدیل میکند.این همان «هبوط از بهشت روشنفکری به زمین ملیگرایی» است: لحظهای که روشنفکر از قبیله جدا میشود، حق انتخاب پیدا میکند و درمییابد ایران و منافع ملت ایران از رضایت محفلهای فرسوده مهمتر است. برای جماعتی که از آزادی سخن میگوید اما استقلال فکری اعضای خودش را تحمل نمیکند، روشنفکر خوب، روشنفکر مرده است؛ یا دستکم روشنفکری که جرئت نکند برخلاف فرمان قبیله زندگی کند.پینوشت:جناب علی دهباشی!اگر ماجرای خمیر کردن بخارا شمارهی ویژه داریوش آشوری به دست شما واقعیت ندارد پس شما مخاطب این نوشته من نیستی. به قول مولانا:ور ز جالینوس این گفت افتراستپس جوابم بهر جالینوس نیست✅@behzadmehrani77
جمهوری اسلامی در شرایط ضعف شدید ساختاری و بحران مشروعیت، قصد پیشبرد و اجرای «کنوانسیون رژیم حقوقی دریای کاسپین» (کنوانسیون آکتائو) را دارد. این تلاش رژیم، بدون پشتوانه اراده ملت ایران و بدون تضمین روشن و کامل حقوق تاریخی کشور، اقدامی نگرانکننده و تهدیدی جدی علیه منافع ملی ایران است.بر اساس معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ میان ایران و اتحاد جماهیر شوروی، رژیم حقوقی دریای کاسپین بر پایه حقوق مشترک طرفین و اصل توافق و منافع مشترک شکل گرفته بود.پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کشورهای تازهاستقلالیافته در «اعلامیه آلماتی» (دسامبر ۱۹۹۱) بر پایبندی به معاهدات شوروی سابق و تضمین اجرای تعهدات بینالمللی ناشی از قراردادها و پیمانهای آن توسط دولتهای جانشین تأکید کردند.بر همین اساس، هرگونه تغییر اساسی در وضعیت حقوقی این پهنه آبی راهبردی باید با توافق مشترک همه کشورهای ساحلی و با رعایت کامل حقوق ایران انجام شود.با این حال، کنوانسیون آکتائو امکان انعقاد توافقهای دوجانبه و چندجانبه میان کشورهای ساحلی درباره بخشهایی از بستر و زیربستر دریای کاسپین را پیشبینی کرده است؛ بخشهایی که قبلاً بخشی از پهنه آبی مشترک ایران و اتحاد جماهیر شوروی محسوب میشدند.این بدعتی خطرناک است که با دور زدن اصل اجماع همه کشورهای ساحلی، عملاً جایگاه تاریخی ایران را تضعیف میکند و نقش کشور را در تعیین سرنوشت دریای کاسپین کاهش میدهد.از زمان امضای کنوانسیون آکتائو در سال ۲۰۱۸، بارها هشدار دادهام که «پاسداری از منافع ملی از موضع ضعف ممکن نیست». همان زمان نیز تأکید کردم که فرقه تبهکار جمهوری اسلامی، منافع ملت ایران و میهن را قربانی بقای خود میکند و در سیاست خارجی، از موضع ضعف به باجدهیهای پیدرپی تن میدهد.موضع من درباره روند کنونی همان است. تلاش جمهوری اسلامی برای تصویب این کنوانسیون را اقدامی مغایر با منافع ملی ایران میدانم.هیچ تصمیمی درباره منابع، مرزها و حقوق ایران در این پهنه آبی، بدون رضایت و مشارکت واقعی ملت ایران، از مشروعیت برخوردار نخواهد بود. حقوق ایران در دریای کاسپین قابل معامله یا چشمپوشی نیست. هرگونه اقدام در جهت تضییع این حقوق، در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت و تصمیمگیرندگان در برابر ملت ایران پاسخگو و بازخواست خواهند شد.پاینده ایرانرضا پهلوی
پنجاهوهفتی پشت علی شریعتی میایستد. وقتی کتاب «فربهتر از ایدئولوژی» عبدالکریم سروش را ــ که در نقد شریعتی نوشته شده است ــ میخوانید، انتظار دارید سروش در جدال غنینژاد و شریعتی، جانب غنینژاد را بگیرد؛ اما میبینید چنین نمیشود. سروش نهتنها در کنار شریعتی میایستد، بلکه در نوشتهای چندخطی، انواع توهینها را نثار غنینژاد میکند.بله، پنجاهوهفتیها یک قبیلهاند. در این قبیله، هرگاه احساس شود هستونیست و میراث مشترکشان به خطر افتاده است، همه کنار یکدیگر میایستند: از عبدالکریم سروش تا بیژن عبدالکریمی؛ از اعضای کنونی و پیشین دولت اسلامی تا ملیمذهبیها، نهضتیها و کمونیستها؛ خلاصه هرکه هنوز دل در گرو نکبت ۵۷ دارد.✅@behzadmehrani77
شما در حال تماشای تجلی «مقام انسانیت» که خمینی وعده داده بود در اربعین هستید!✅@behzadmehrani77
رژیمهای توتالیتر مالهکشهایشان را فقط با دستور و تهدید به خدمت نمیگیرند؛ با پول، پروژه و امتیاز تأمینشان میکنند. مجید واشقانی، بیآنکه حتی یک فیلم کوتاه کارگردانی کرده باشد، حالا قرار است کارگردان پروژهای جنگی شود که بودجهاش بیش از ۱۵۰ میلیارد تومان اعلام شده است؛ پاداشِ خوشخدمتی، اینبار در لباس «هنر».این پولها از سفرهٔ مردم ایران برداشته میشود، در دستگاه تبلیغاتی رژیم میچرخد و برکتش تا وسط لسآنجلس هم میرسد؛ جایی که مالهکش داخلی و هنرمند حکومتیِ مقیم خارج، یکدیگر را پیدا میکنند. شبکه یکی است؛ فقط محل اجرای نمایش عوض میشود.✅@behzadmehrani77
هممیهنانم،امروز، سالروز امضای فرمان مشروطیت در ۱۴ مرداد ۱۲۸۵، برای ما یادآور یکی از بزرگترین جنبشهای تاریخ معاصر ایران است، جنبشی که از دل اندیشه و تلاش دهها سالهی ایراندوستانی برخاست که از عقبماندگی و نابسامانی ایران در دوران قاجار رنج میبردند.آرمان مشروطیت بر سه اصل بنیادین استوار بود:حاکمیت قانون،حاکمیت ملی و اراده ملت،و پیشرفت و ترقی ایران.مشروطهخواهان بهخوبی دریافته بودند که بدون قانون، دادگستری مدرن و سامان اقتصادی، استقلال و پیشرفت کشور امکانپذیر نخواهد بود. شاید بتوان سخن ابوالحسنخان پیرنیا، نماینده تهران در جلسه ۱۵ شهریور ۱۲۸۶ نخستین مجلس شورای ملی، را چکیده و تجلی خواست آنان دانست:«ایرانیان را دیگر جان به لب رسیده است؛ دو چیز لازم داریم، یکی مالیه و یکی عدلیه.»کتاب «یک کلمه» اثر میرزا یوسفخان مستشارالدوله نیز همین حقیقت را یادآور میشد: راز پیشرفت کشور در یک کلمه خلاصه میشود، قانون.اما این مبارزه با مقاومت مشروعهخواهانی روبهرو شد که حاکمیت شرع و فقها را بر قانون و حاکمیت ملی برتری میدادند. آن جریان فکری، دههها بعد در قالب جمهوری اسلامی و ولایت فقیه بر ایران حاکم شد. تأسفبار آنکه امروز نیز برخی جریانهای سیاسی، هرچند با ظاهری متفاوت، همچنان با اصل حاکمیت ملت و پذیرش رأی مردم بهعنوان مرجع نهایی تعیین نظام سیاسی آینده ایران مخالفت میکنند.اگرچه آشفتگیهای سالهای پایانی حکومت قاجار، و کارشکنی مخالفان مشروطه مانع از تحقق کامل آرمانهای این نهضت شد، اما بخش مهمی از آن آرمانها در دوره حکومت دو پادشاه پهلوی تحقق یافت و به اجرا درآمد، از جمله با تأسیس دادگستری مدرن، احداث راهآهن سراسری، نوسازی ارتش، تأمین امنیت کشور، بنیانگذاری بانک ملی، ساماندهی امور اقتصادی و مالی و ایجاد دیگر نهادهای بنیادین توسعه.امروز پاسداشت انقلاب مشروطه یعنی تأکید بر حاکمیت قانون، رأی و اراده ملت، جدایی کامل دین از حکومت، و بازگرداندن ایران به ریل ترقی و تمدن.بر همین اساس، برنامه من برای هدایت ایران در دوران گذار بر برگزاری انتخابات آزاد، حاکمیت رأی ملت، تشکیل مجلس مؤسسان برای تعیین مسیر آینده کشور و فراهم آوردن زمینه شکوفایی و رفاه برای همه ایرانیان تأکید دارد.سالروز صدور فرمان مشروطیت گرامی باد و یاد همه تلاشگران راه آزادی، قانون و پیشرفت ایران جاودان.رضا پهلوی@OfficialRezaPahlavi
برخی ازدستدادنها هرگز جبران نمیشوند و برخی دیگر تنها به بهای رنجی بزرگ جبرانپذیرند؛ مانند شاه و مملکتی که از دست دادیم. شاه رفت، ایران از دست رفت و ما نزدیک به نیمقرن تاوان آن تباهی را پرداختیم. اما این پایان تاریخ نیست: ایران را پس میگیریم و شاه را به ایران بازمیگردانیم.✅@behzadmehrani77
مجاهدین خلق جزوهای دارند به نام «جزوه شناخت» یا «متدولوژی»که پیش از انقلاب و زیر نظر محمد حنیفنژاد نوشته شده است (حوالی سال ۱۳۴۷ و ۱۳۴۸).در جایی از جزوه، وقتی «سوسیالیسم انسانی و غیر انسانی» را تفکیک میکند مینویسد:«… روشن است که سوسیالیسم سوئد، سوسیالیسم خوشگذرانی و پر خوری است نه سوسیالیسم انسانی، خصوصا که این رفاه نسبی محصول استثمار ملل دیگر است.»- شناخت، نوشته مجاهدین خلق، ص ۸۹شما تجسم کنید محمدرضا شاه همان سال ۴۷ اینها را صدا میزد و میگفت بیایید اقتصاد ایران را شما اداره کنید. ایران به کجا میرسید؟✅@behzadmehrani77
کرامت لگدمالشده در پیادهروی اربعینمن سرِ ستیز با دین ندارم و سنتها را نیز، تا جایی که موجب آزار، تحقیر و پایمالشدن حقوق انسانها نشوند، اموری ارزشمند میدانم. سنتها میتوانند حافظهی تاریخی یک جامعه را زنده نگه دارند، میان نسلها پیوند برقرار کنند و به همبستگی و استحکام اجتماعی یاری برسانند. اما دقیقاً به همین دلیل، باید در برابر دستاندازی حکومتهای توتالیتر به دین و سنت ایستاد.رژیم توتالیتر هیچ امر مستقلی را تحمل نمیکند؛ نه دین مستقل، نه سنت خودجوش، نه اخلاق فردی و نه همبستگی اجتماعی خارج از نظارت حکومت. چنین رژیمی به باورهای مردم احترام نمیگذارد، بلکه آنها را مصادره میکند؛ معنویت را به ابزار بسیج سیاسی، آیین را به نمایش قدرت و مؤمن را به سیاهیلشکر ایدئولوژیک تبدیل میکند.—-آنچه امروز با عنوان پیادهروی اربعین میبینیم، دیگر صرفاً یک زیارت یا سنت مذهبی خودجوش نیست. شکل کنونی و حکومتی آن، محصول مداخلهی گستردهی دستگاه سیاسی برای تولید یک ایدئولوژی منطقهای، نمایش قدرت و سازماندهی تودههاست. بودجه، رسانه، دستگاه تبلیغاتی، امکانات عمومی و مرزهای کشور در خدمت برگزاری نمایشی قرار گرفتهاند که حکومت میکوشد آن را نشانهی ایمان و اقتدار خود معرفی کند.اما پشت این نمایش پرطمطراق، صحنههایی پدید میآید که در آن کرامت انسانی لگدمال میشود: هجوم به غذا، تحقیر انسان برای دریافت امکانات ابتدایی، انبوه زباله، بینظمی، ازدحام و رفتارهایی که نه نشانی از معنویت دارند و نه نسبتی با حرمت انسان. انسانهایی که باید صاحب اختیار و برخوردار از کرامت باشند، به جمعیتی فروکاسته میشوند که حکومت آنان را جابهجا میکند، میخوراند، به نمایش میگذارد و سپس تصاویرشان را بهعنوان سند «قدرت جهان تشیع» مصرف میکند.مسئله، سیرکردن شکم گرسنگان یا اطعام مردم نیست؛ اطعام، هنگامی که با حفظ حرمت انسان همراه باشد، عملی انسانی و پسندیده است. فاجعه از جایی آغاز میشود که فقر، نیاز و حرصِ برآمده از محرومیت، خود به بخشی از نمایش حکومتی تبدیل میشود. انسانها برای لقمهای غذا بر سر یکدیگر میریزند و دستگاه تبلیغاتی همان صحنه را به نام شکوه مناسک مذهبی عرضه میکند. اینجا دیگر نه کرامت میزبان باقی میماند، نه حرمت میهمان و نه معنای آیین.نتیجهی مداخلهی رژیم توتالیتر در دین، دینیترشدن جامعه نیست؛ تهیشدن دین از معنویت است. نتیجهی مصادرهی سنت نیز استحکام اجتماعی نیست؛ ابتذال، نفرت و فروپاشی اعتماد عمومی است. جمهوری اسلامی بیش از هر دشمنی، به باورهای مذهبی و سنتهای جامعه آسیب زده است؛ زیرا آنها را از ساحت وجدان و انتخاب فردی بیرون کشیده و به ابزار قدرت، تبلیغات و مهندسی تودهها تبدیل کرده است.آنچه در این تصاویر میبینیم، فقط «بخوربخور» یا بینظمی یک جمعیت نیست؛ تصویری است از کرامت انسانی که زیر پای یک نمایش ایدئولوژیک لگدمال شده است. حکومتی که مدعی پاسداری از دین است، انسان را تحقیر میکند تا از تحقیر او برای خود شکوه و مشروعیت بسازد. این نه احیای سنت، بلکه تخریب سنت است؛ نه تکریم ایمان، بلکه مصرف سیاسی ایمان؛ و نه بزرگداشت انسان، بلکه قربانیکردن او بر آستان قدرت.✅@behzadmehrani77
میگویند فضا را دوقطبی نکنید؛ چراکه این جماعت از فضای دوقطبی زیان میبینند. فضا باید چندین قطب داشته باشد تا این شامورتیبازها بتوانند به یکی از آن قطبها بچسبند، ژست «مخالف نظام» بگیرند و از این راه امرار معاش کنند.البته در یک نظام سیاسی عادی، تکثر نیروها و رقابت میان برنامهها و گرایشهای گوناگون، نهتنها طبیعی، بلکه ضروری است؛ اما در وضعیت انقلابی، نزاع اصلی دیگر میان چند برنامه برای ادارهی کشور نیست، بلکه میان بقای یک نظم سرکوبگر و برچیدن آن است. کسانی که این تفاوت بنیادی را نادیده میگیرند، عملاً تکثر سیاسی را به ابزاری برای مبهمکردن مرز میان ملت و دستگاه سرکوب تبدیل میکنند.فضای انقلاب اساساً فضایی دوقطبی است: یکسو رژیمی ایستاده که با همهی شئون، نهادها و اجزایش، هستونیست ملتی را بر باد داده است؛ و در سوی دیگر، ملتی که امروز نه به معنایی شاعرانه و ایهامآمیز، بلکه به معنای دقیق کلمه، نانی بر سفره ندارد، در ملأعام به دست رژیم به قتل میرسد و از ابتداییترین حقوق و کرامت انسانی محروم است.در چنین وضعیتی، اصرار بر ساختن «قطب سوم» غالباً نه نشانهی استقلال سیاسی، بلکه راهی برای گریز از انتخاب و نپرداختن هزینهی ایستادن در برابر رژیم است. بیطرفی میان سرکوبگر و سرکوبشده نیز موضعی خنثی نیست؛ در عمل، به استمرار وضع موجود یاری میرساند.آیا شما در میانهی این نگونبختیِ ملت عزیز ایران، قطب دیگری هم میبینید؟ما امروز فقط دو قطب داریم: یک قطب، رژیم اسلامی است و قطب دیگر، ملت ایران؛ ملتی که مصمم است ایران را از اشغالگران جمهوری اسلامی پس بگیرد.✅@behzadmehrani77
خورشید ما به چوبهی اعدام بسته استاز صبح و آفتاب در اینجا، سخن مگو!با آن که بسته است به نابودیات کمراز مهر و آشتی و مدارا سخن مگو!ظلمت صریح با تو سخن گفت، پس تو همبا شب به استعاره و ایما، سخن مگو!-حسین منزوی!✅@behzadmehrani77
دیدهام برخی به بیژن مرتضوی «فحشِ زن» میدهند. از اینکه فحش ناموسی کار پسندیدهای نیست ــ هرچند گاهی، مانند همینجا، ممکن است مصداق عینی و دقیقی هم داشته باشد ــ که بگذریم، باید گفت این زن و شوهر، یعنی بیژن مرتضوی و نیلا فرخی، هرکدام مستقلاً و بدون هیچ وابستگی به دیگری، خود دشنام، پلشتی و زشتیِ کاملی محسوب میشوند.بنابراین، برای زدن بیژن هیچ نیازی نیست پای زنش را وسط بکشیم؛ این دو هرکدام بهتنهایی موجودی متعفناند و برای بدنامکردن دیگری نیازی به کمک هم ندارند؛ هرچند وقتی کنار یکدیگر قرار میگیرند ــ بهویژه آنجا که جانباختگان انقلاب ملی را تحقیر میکنند ــ بوی مشمئزکنندهشان هر انسان شریفی را میآزارد.وقتی هم کنار مجید واشقانی ــ چهرهای امنیتی در لباس هنرپیشه و مجری ــ مینشینند، ترکیبشان کامل میشود: مشتی جیرهخوار امنیتی که به ایران رفتوآمد دارند و میکوشند با گرفتن ژست «نسل جدید»، به تخطئهی ملت ایران، دشمنی با انقلاب شیر و خورشید و بیحرمتی به خون پاک دهها هزار جانباخته بپردازند.اما بر چهرههایتان نور تابیده و دستتان برای اکثریت ملت ایران رو شده است. روزی خواهد رسید که در دادگاهی عادلانه و شفاف، همهی مردم شما را بهتر خواهند شناخت.تا آن روز!✅@behzadmehrani77
برخی از طرفداران خجالتی رژیم اسلامی میگویند: «بله، ما هم به جمهوری اسلامی انتقادهایی داریم، اما اکنون و در زمان جنگ باید هوادار و هواخواهش باشیم.»اما سیاست خارجی هر حکومتی، بهویژه یک رژیم توتالیتر، ادامهی همان سیاست داخلی آن است؛ همان منطق قدرت، همان زبان و همان شیوهی حکمرانی، اینبار در آن سوی مرزها. رژیمی که در داخل، در ملأعام چوبههای دار برپا میکند و ملت را با زندان، اعدام و ارعاب به گروگان میگیرد، در خارج از مرزها نیز همان نکبت را به زبان دیگری دنبال میکند: برای جهان شاخوشانه میکشد، خواهان نابودی اسرائیل میشود، مرگ بر این و آن میگوید، گروههای نیابتی میسازد و کشور را در معرض جنگ و ویرانی قرار میدهد.سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی دو سیاست جداگانه نیستند که بتوان یکی را محکوم کرد و پشت دیگری ایستاد؛ دو بازوی یک دستگاهاند. سرکوب در داخل، پشتوانهی جنگافروزی در خارج است و جنگافروزی در خارج، بهانهی سرکوب بیشتر در داخل. رژیم با ساختن دشمن خارجی، فقر، فساد، اعدام و اختناق داخلی را توجیه میکند و ملت ایران را برای پیشبرد ماجراجوییهای ایدئولوژیک خود به گروگان میگیرد.بنابراین، وقتی میگویید در داخل منتقد رژیم هستید اما در سیاست خارجی و هنگام جنگ باید پشت آن ایستاد، در واقع مرزی خیالی میان دو چهرهی یک هیولا میکشید. شما، طرفدار خجالتی یا غیرخجالتی رژیم، در نهایت برای هر دو جبههی داخلی و خارجی جمهوری اسلامی ماله میکشید؛ هم برای دستی که گلوی ملت ایران را میفشارد و هم برای دستی که کشور را به سوی جنگ و ویرانی میبرد.✅@behzadmehrani77
«آقای دکتر مصدق از پشتیبانی مردم پاکستان ابراز تشکر و سپاسگزاری کرده و اظهار داشت: نفت ایران تنها متعلق به ایران نیست، بلکه به ملل اسلامی نیز تعلق دارد و پاکستان میتواند نفت ایران را به بهای ارزانتری بخرد.»-روزنامهٔ اطلاعات، شمارهٔ ۱۰۷۴۷، شنبه ۹ شهریور ۱۳۳۰ برابر با ۳۱ اوت ۱۹۵۱،✅@behzadmehrani77
به قول کسی: «بحثِ بوسیدن یا نبوسیدن عادل، من را یاد پروندهی رضا ثقتی و تشخیصِ “لواطِ تفخیذی و بدون دخول کامل” میاندازد؛ پروندهای که سرانجام به تبرئه ختم شد.»اینکه بتوانی قهقههزدن، خوشوبشکردن و شوخی با وزیر ارشادِ رژیمی جنایتکار را ــ رژیمی که در دو روز دهها هزار نفر را به قتل رسانده و هر روز چوبهی دار برپا میکند ــ به این مسئله فروبکاهی که آیا لبهای مبارکت بر دست «عباسآقا» ساییده شده است یا نه، تنها از یک «اصلاحطلب» برمیآید؛ آنهم اصلاحطلبی که بهرهی هوشی مخاطبانش را هیچ فرض کرده است.✅@behzadmehrani77
هیچ «خبربمال»خارجی یا داخلی هیچگاه از خمینی نپرسید: «شغل تو چیست؟» خبرنگارها مانند کودکان صغیر، دستبسته و مؤدب، کنار خمینی مینشستند و او نیز از موضع مراد و مقتدا به آنان پاسخ میداد و با «نمیدانم» و «نمیدانم» به هیکلشان میپاشید.خمینی سالها در نجف و سپس چند ماه در نوفللوشاتو نشست، بیآنکه کسی از او بپرسد در تمام این سالها چه کار اجرایی و مدیریتی کرده، معاش خود و اطرافیانش از کجا تأمین شده و با کدام تجربه و صلاحیت میخواهد ادارهی کشوری بزرگ را به دست گیرد. رسانههای غربی نهتنها نداشتن «شغل حقوقبگیری» را به چماقی علیه او تبدیل نکردند، بلکه برایش تریبون ساختند تا وعدههای دروغین خود را بیمزاحمت به گوش جهانیان برساند.اما خبرنگار رویترز در مصاحبهی اخیر با شاهزاده رضا پهلوی، در کنار چند اتهام و داوری تحقیرآمیز، به او میگوید که منتقدان میگویند شما هرگز «شغل حقوقبگیری» نداشتهاید و مهمترین صلاحیتتان وراثت است. شاهزاده نیز پاسخی روشن میدهد: اگر وکیلی پروندهای را رایگان و بدون دریافت دستمزد بپذیرد، آیا میتوان گفت شغلی ندارد؟ من چهار دهه است که فعالیت سیاسی خود را داوطلبانه و بدون دستمزد، بهعنوان فداکاری برای کشورم، انجام دادهام.فعالیت سیاسی و مبارزه برای آزادی، فقط هنگامی «کار» محسوب نمیشود که قرار باشد شاهزاده رضا پهلوی را تخطئه کنند. چهار دهه سخنگفتن علیه جمهوری اسلامی، دیدار با سیاستمداران و نهادهای بینالمللی، دفاع از گذار سکولار و دموکراتیک، ارتباط با نیروهای مخالف رژیم و تدوین برنامه برای دوران گذار، اگر کار سیاسی نیست، پس چیست؟ آیا ارزش کار را فقط فیش حقوقی تعیین میکند؟پرسش از تجربه، کارنامه و صلاحیت سیاسی هر مدعی رهبری کاملاً مشروع است؛ اما فروکاستن بیش از چهار دهه فعالیت سیاسی به عبارت «هرگز شغل حقوقبگیری نداشته»، پرسشگری جدی نیست؛ شیوهای برای کوچککردن و تحقیرکردن موضوع مصاحبه است. عجیبتر آنکه همین رسانه در گزارش خود اذعان میکند شاهزاده سالهای تبعید را به فعالیت سیاسی گذرانده است، اما بلافاصله نداشتن یک «شغل متعارف حقوقبگیری» را در برابر آن قرار میدهد؛ گویی سیاستورزی تماموقت، تنها به دلیل داوطلبانهبودن، کار به شمار نمیآید.✅@behzadmehrani77
یکی ظاهراً کتابخوان است و مترجم و روشنفکر و مورد اقبال عمومی؛ و دیگری کارگری است ساده.اولی را ملت تقریباً هر روز در تلویزیون و فضای مجازی دیدهاند و برایش اکلیلی شدهاند؛ از دیگری اما تنها همین عکس و ویدیویی کوتاه منتشر شده است.اولی در مراسم ختم اکبر عبدی، دست عباس صالحی، وزیر ارشاد رژیمی جانی، را میبوسد؛ و دیگری کارگر لنجی است که در مواجهه با سخنان لوسولوث سخنگوی دولت ــ «احوال شما؟ خوبید؟ من به دستور رئیسجمهور به جنوب کشور آمدهام تا از همهی کسانی که دارند تلاش میکنند قدردانی کنم…» ــ ساکت میماند و سخنی نمیگوید؛ اما گویی در چهرهاش یک «کون لقّت، آشغال!» مستتر است.✅@behzadmehrani77
میدانم که شناخت پروپاگاندا و درک شیوههای بعضاً هزارتوی رژیمهای توتالیتر برای ذهنهای ناورزیده و ناآشنا با این حوزه دشوار است؛ حتی ذهنهای ورزیده نیز گاه فریب میخورند. تا اینجا شاید بتوان مسئله را درک کرد. اما اینکه کسی مدام فریب بخورد، هر بار برای فریبخوردگی خود توجیه بتراشد و سرانجام خود نیز در فریبدادن خویش مشارکت کند، دیگر چندان به میزان شناخت او از رژیمهای توتالیتر مربوط نیست؛ بلکه بیشتر نشانهی یک عیب شخصی و شخصیتی است و، در بدبینانهترین حالت، میتواند از منفعتطلبی ناشی شود.مجتبی شکوری چند سالی است که به چهرهای شناختهشده تبدیل شده است. او در برنامهی «کتابباز» کوشید از خود تصویری فرهیخته، کتابخوان، متواضع و محجوب بسازد. یکبار پرده کنار رفت و ناچار شد مقابل دوربین بنشیند و اعتراف کند که قبولیاش در کنکور و ورودش به دانشگاه را مدیون سهمیههای حکومتی بوده است. البته این تنها موردی نیست که در روایتهای شکوری میتوان با تحریف، اغراق و خلافگویی روبهرو شد.اینبار اما او مقابل دوربین نشسته و با ترکیبی از اسطورهپردازی، فلسفهبافی و شارلاتانیسم، دربارهی پیادهروی کربلایی سخن میگوید که در حال انجام آن است. سپس نتیجه میگیرد که اهریمن به ایران نظر بد کرده و ما باید «حسین» باشیم و پشتیبان حسین. در دستگاه تبلیغاتی امروز جمهوری اسلامی، معنای سیاسی چنین سخنی روشن است: حسین همان قدرت حاکم است و دفاع از او، دفاع از رژیمی که در دو روز دهها هزار انسان را کشته و هنوز هر روز جوانان و نوجوانان این مملکت را به دار میکشد.این دقیقاً یکی از شیوههای پروپاگاندای رژیمهای توتالیتر است. جمهوری اسلامی دیگر نمیتواند با محسن قرائتی و مشتی آخوند گلگلی مردم را جذب کند. آن سرمایهی تبلیغاتی فرسوده شده است. آخرین ذخیرهی رژیم، توسل به اسطوره و فلسفه، وطن و اشک، چهرهی مظلوم و لحن محجوبانه است؛ همان نقشی که عادلها و مجتبیها ایفا میکنند.پروپاگاندا همیشه با فریاد و عمامه و تریبون رسمی ظاهر نمیشود؛ گاهی کتاب به دست میگیرد، صدایش را پایین میآورد، اشک میریزد، از اسطوره سخن میگوید و خود را دلسوز ایران نشان میدهد.✅@behzadmehrani77
عادل فردوسیپور در مراسم ختم اکیر عبدی دست عباس صالحی وزیر ارشاد رژیم را میبوسد! عدهای هم هستند که گمان دارند فردوسیپور مخالف رژیم است.✅@behzadmehrani77
تورج دریایی و شگرد تخطئهی شاهزاده رضا پهلویتورج دریایی، پژوهشگری که در همهی این سالها به ایران رفتوآمد داشته و در مقاطعی نیز از نایاک حمایت کرده است، با انتشار عکس و متنی در صفحهی اینستاگرام خود، در پوشش تمجیدی جهتدار از محمدرضاشاه پهلوی، به تخطئهی شاهزاده رضا پهلوی پرداخته و کوشیده است او را به نوعی ابزار دست قدرتهای خارجی معرفی کند.این نوشته، همان روایتهای آشنای مورد علاقهی جمهوری اسلامی و نیروهای پنجاهوهفتی را بازتولید میکند: تأکید بر «اشتباهات» شاه، نسبتدادن انقلاب ۵۷ به عملکرد او، برجستهکردن نقش و سلطهی قدرتهای خارجی و مخالفت با هرگونه فشار یا مداخلهی خارجی. حاصل این ترکیب، ساختن تصویری بیخطر و موزهای از پهلوی است: شاهان گذشته محترماند، به شرط آنکه پهلوی به نیرویی زنده، سیاسی و مؤثر برای براندازی جمهوری اسلامی تبدیل نشود.بخشی از هواداران آشکار و پنهان جمهوری اسلامی مدتهاست این شگرد را در پیش گرفتهاند: از رضاشاه و محمدرضاشاه با احترام یاد میکنند، برخی خدمات آنان را میستایند و حتی برای آخرین پادشاه ایران اشک میریزند؛ اما درست از نقطهای که پای شاهزاده رضا پهلوی و خطری که او برای جمهوری اسلامی نمایندگی میکند به میان میآید، زبانشان تغییر میکند.رضاشاه و محمدرضاشاه دیگر در قید حیات نیستند و ستایش کنترلشده از آنان، بهخودیخود خطری فوری برای رژیم ایجاد نمیکند؛ اما شاهزاده رضا پهلوی زنده است، پایگاه اجتماعی گسترده دارد و امروز یکی از جدیترین تهدیدهای سیاسی علیه بقای جمهوری اسلامی به شمار میرود. از همین رو میتوان شاهان فقید را ستود و همزمان، با عباراتی ظاهراً دموکراتیک، ملیگرایانه و میهندوستانه، تنها چهرهی زنده و اثرگذار این خاندان ایرانساز را تخطئه کرد.دفاع از رضاشاه و محمدرضاشاه، هنگامی که با تخطئهی شاهزاده رضا پهلوی و بازتولید روایتهای دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی همراه باشد، دفاع از پهلوی نیست؛ بلکه شیوهای پیچیدهتر برای خلع سلاح سیاسی پهلوی و بیاثرکردن مهمترین نیروی زندهی آن است.✅@behzadmehrani77
اگر امروز در خونِ فرزندانمان که به دست رژیم اسلامی در سراسر ایران ریخته میشود، دست و نقش امثال احمد زیدآبادی، بیژن عبدالکریمی، عبدالکریم سروش، تریتا پارسی، سروش دباغ، ولی نصر و یکیدو جین اوباش دیگر را نمیبینید، دقیقاً به این معناست که شناختتان از رژیم اسلامی هنوز کامل نشده است.اساساً یکی از مهمترین دلایل بقای رژیم اسلامی تا امروز، نشناختن آن در تمامی ابعاد و اشکالش، و نیز ناتوانی عموم ملت در شناخت حامیان زیرکتر و بزککنندگان آن بوده است. البته رشد آگاهی ملی و سیاسی در سالهای اخیر، اکنون چهرهی مالهکشهای رژیم را آشکار و دستشان را برای بخش بزرگی از جامعه رو کرده است.✅@behzadmehrani77
دشمنان پهلوی، از آغاز تا امروز، همه ــ بهقطع میگویم ــ جماعتی بودهاند که دشمنیشان با پهلوی بر هر منطق و اخلاق و شرافتی میچربد.✅@behzadmehrani77
موسی غنینژاد در مناظره با میلاد دخانچی ــ یا همان «تقی رحمانیِ جوان» ــ شریعتی را «شیاد» خوانده است. عبدالکریم سروش نیز در صفحهٔ اینستاگرام خود، مطلبی تند و پرخاشگرانه خطاب به غنینژاد منتشر کرده ــ و البته بخش نظرات را به روی مخاطبان بسته است ــ و با تعابیری چون «گستاخ»، «جاهل»، «یاوهگو»، «نادان»، «بیادب»، «ادبیاتنشناس»، «جویای نام»، «نانشستهرویِ ناسزاگو»، «برخاسته از بستر جهالت»، «بیخبر از رسم مسلمانی و طریقت انسانی»، «فضول»، «دهانآلوده»، «بیدرد»، «بیباک»، «بیآبرو»، «صاحب پلشتی» و «بیحاصل» به او تاخته است.من بارها از غنینژاد انتقاد کردهام و اساساً شخصیت محبوب من نیست؛ هرچند از او بسیار آموختهام. اما عبدالکریم سروش در قلب آمریکا بارها از تروریستهای سپاه، خامنهای، خمینی و دیگر بنیادگرایان اسلامگرا ــ همان کسانی که هستونیست ملتی را بر باد دادهاند ــ حمایت و دفاع کرده است. او بدنامتر از آن است که بتواند با حمله به غنینژاد، برای بیآبرویی خویش پناهی بجوید.سروش سالهاست به تنظیمات کارخانه بازگشته است؛ اگر اساساً دورشدنش از آن تنظیمات معنای محصلی داشته باشد.امروز روایتی خواندم که دستکم با اتهام دورویی و تناقض میان گفتار و کردار بیارتباط نیست: اوایل دههٔ هفتاد، عبدالکریم سروش همراه گروهی از مدیران و روشنفکران ایرانی، برای آشنایی با تجربهٔ بازسازی ژاپن، به آن کشور سفر کرده بود. او پس از بازگشت، گزارشی با عنوان «صناعت و قناعت» نوشت و در آن، با الهام از مولوی، صنعت، فناوری و توسعهٔ جدید را به نقد کشید.اما محمد طبیبیان، یکی از همراهان آن سفر، خاطرهای خواندنی نقل میکند: سروش هنگام بازدیدهای گروهی از نمایشگاههای فناوری غایب میشد و به کتابفروشیها میرفت؛ بااینحال، هنگام بازگشت، برخلاف دیگران که چمدانهایشان نیمهخالی بود، با انبوهی از وسایل برقی وارد فرودگاه تهران شد. جعبهها آنقدر روی هم چیده شده بودند که از قد مأمور گمرک نیز بالاتر میرفتند!ظاهراً استاد هنگام نوشتن «صناعت و قناعت»، خریدهای برقی خود را فراموش کرده بود.✅@behzadmehrani77
یاد محمدرضاشاه پهلوی گرامی!✅@behzadmehrani77
چهل و شش سال از درگذشت پدرم میگذرد، اما او امروز زندهترین چهره سیاسی در پیشگاه تاریخ و دل ایرانیان است.شعله عشق ملت ایران به او روز به روز بلندتر و فروزانتر میشود. همانطور که جاویدنام مجیدرضا رهنورد به نیابت از میلیونها جوان ایرانی نوشت: «نسلی عاشقت شد، که تو را هرگز ندید».پدرم با تمام وجود، عاشقِ ایران بود. قلب او با طبیعت این خاک میتپید و باریدن باران بر دشتهای ایران، برایش بهترین و زیباترین خبر بود.او در ۲۲ سالگی، کشور را در شرایط دشوار اشغال متفقین تحویل گرفت و با تکیه بر میهنپرستی، ایران را به سوی دروازههای تمدن بزرگ هدایت کرد. اگر فاجعه ۵۷، مسیر تاریخ ما را منحرف نمیکرد، ایران امروز یکی از درخشانترین قطبهای رفاه و توسعه در جهان بود.هممیهنانم، اگر به راه او باور داریم، مسئولیت بزرگی بر دوش ماست. برای وفاداری به نگاه او، ما باید ایران را از این فرقه تبهکار پس بگیریم و آن را دوباره بسازیم.پاینده ایران
تمام عمرم در ایران به دلیل فعالیتهای سیاسیام علیرغم ۲۴ ماه «خدمت سربازی» نه به من کارت پایان خدمت دادند و نه توانستم در همهی سالهایی که ایران بودم کاری جز کارگری و فلافلفروشی و میوهفروشی و مانند اینها داشته باشم. وقتی که کار روزنامهنگاری میکردم هم با فشارهایی بود که خیلی کوتاه مجبور به ترک کار میشدم. در ایران حتی نتوانستم یک حساب سادهی بانکی داشته باشم و صد و صدها مصیبت دیگر که گفتنش برایم هم غمانگیز است و خجالتآور چرا که جایی که رشیدترین جوانان مرز و بوم جانشان را دادند سخن گفتن از سختیها و مشقتهایم شرمم میدهد.بعد هم زندان افتادم و در زمستان سخت جان به دست از کوههای ترکیه فرار کردم. سختیها و مشقتهای بعد از آن هم «یکی داستان است پر آب چشم». بعد از زندان وکیلم - علیزاده طباطبایی- من را به روزنامه شرق معرفی کرد که کار من در آنجا بیش از یک روز نبود. فشار و فشار و فشار!پیش از این اینها را نوشتهام اما دیدم یک سری از علاقهمندان و طرفداران فردوسیپور به من طعن میزنند که بله! فردوسیپور ایران ماند و شما رفتید. عرض کنم که اگر میخواستم مانند فردوسیپورها زندگی کنم میتوانستم در عین حفظ ژست «منقد نظام» در پول رژیم بچرم. بله! نه هر کس که ماند شریف مانده و نه هر کس که رفت برای زندگی بهتر رفته است. حفظ شرافت دشوار است چه ایران باشی و چه ایرانی خارج از وطن!✅@behzadmehrani77
هممیهنان عزیزم،جمهوری اسلامی، با دستگاه عظیم دروغپردازی و تبلیغاتش، پس از ۴۷ سال جنایت علیه ملت و میهن ما، بار دیگر پشت نام «ایران» سنگر گرفته است.این فرقه تبهکار ناایرانی و ضدایرانی، با جنگافروزی و سیاستهای ویرانگر، ایران را به انزوا و نابودی کشانده است، و امروز با وقاحت تمام، خود را مدافع وطن معرفی میکند.رژیمی که دههها از خوزستان تا سیستان و بلوچستان را در فقر، محرومیت و بیتوجهی رها کرده است، امروز برای جنوب ایران اشک تمساح میریزد.اما ما نمیگذاریم حقیقت وارونه شود.این جنگ را جمهوری اسلامی به ایران تحمیل کرده، و مسئولیت آن بر عهده همین رژیم و حامیان آشکار و پنهانش است.کسانی که سالها در برابر فقر، فساد، تبعیض و ویرانی کشور سکوت کردند یا در آن شریک بودند، امروز نمیتوانند با پناه گرفتن پشت نام «ایران»، کارنامه سیاه خود را سپید کنند.همانگونه که رژیم نازی، مترادف ملت آلمان نبود، جمهوری اسلامی نیز مترادف ملت ایران نیست. ایران، ملت ایران است؛ نه رژیمی که بقای خود را بر ویرانی کشور بنا کرده است.ملیگرایی واقعی، ایستادن در کنار ملت ایران و مبارزه دلیرانهشان برای آزادی، رفاه و بازپسگیری میهن است؛ نه دفاع از رژیمی که ۴۷ سال است جان و توان سرزمین ما را مصرف میکند.هممیهنان،ما برای بازپسگیری ایران از این رژیم اشغالگر ایستادهایم. این مسیر آسان نیست، اما مقصد روشن است. هر گام با برنامه، بر پایه واقعیتهای میدانی و با تکیه بر منافع ملت ایران برداشته میشود و شما در جریان مسیر پیش رو قرار خواهید گرفت.برای حفظ ارتباط، تلویزیون «انقلاب ملی ایران» را از طریق ماهواره دنبال کنید و سد سانسور رژیم را بشکنید.تاریکی ماندگار نیست.نور ایران پیروز خواهد شد.@OfficialRezaPahlavi
مجری: «شما فقط از راست پوپولیست حمایت نمیکنید، بلکه از راست افراطی حمایت میکنید؛ در واقع از احزاب بسیار حاشیهای در برخی کشورها که…»ماسک: «نه، من از مردم عادی حمایت میکنم. آنچه شما به اشتباه “راست افراطی” مینامید.»مجری: «از نظر شما اینها مردم عادی هستند. بسیار خب.»ماسک: «بله. واقعاً اگر فقط ۱۰ یا ۱۵ سال به عقب برگردید، این سیاستها کاملاً عادی و پذیرفتهشده بودند. در واقع، یکی از… یکی از ترفندهایی که به نظرم جالب است این است که یک سخنرانی از اوباما یا هیلاری را بردارید، بعد آن را برای کسی که من به آن “چپ دیوانه” میگویم بخوانید و بپرسید: “نظرت درباره این سخنرانی ترامپ چیست؟” طرف میگوید: “وای، او بدترین آدم دنیاست!” بعد به او بگویید: “در واقع این سخنرانی اوباما بود” یا “این سخنرانی هیلاری بود.”»مجری: «نه، قبول دارم که مرکز ثقل سیاسی این کشور تغییر کرده است. قطعاً حزب دموکرات به سمت چپ رفته، اما منظور من این نیست. منظورم افرادی مثل روپرت لو است.»ماسک: «راستِ حاشیهای؟ اینها در واقع فقط مردم عادی هستند. فقط مردم عادی. و این هم اصولشان؛ بگویید کدامیک از اینها وحشتناک است:— اینکه باید مرزهای امن داشته باشیم،— اینکه باید شهرهای امن داشته باشیم،— و اینکه باید هزینهکرد دولت منطقی باشد.کدامیک از این سه مورد، افراطی یا متعلق به راست حاشیهای است؟»مجری: «این سه مورد؟ نه، من…»ماسک: «و همچنین میخواهم شما و رسانهها را بابت این توصیف مضحک از “راستک افراطی” سرزنش کنم؛ توصیفی که نادرست، گمراهکننده و بیمعناست. لطفاً این بخش را حذف نکنید.»مجری: «همه این بخش را نگه میداریم. اما اجازه بدهید…»ماسک: «این قسمت را حذف نکنید.»@Garajetadayoni | گاراژ
ایلان ماسک:«به نظر من، هوش مصنوعی احتمالاً تا حدود پنج سال دیگر از مجموع هوش تمام انسانها فراتر خواهد رفت. حدس من این است که حدود پنج سال دیگر چنین اتفاقی میافتد.در آن زمان، تقریباً هیچ کاری وجود نخواهد داشت که هوش مصنوعی نتواند بهتر از انسان انجام دهد؛ بهجز شاید خودِ انسان بودن.»@Garajetadayoni | گاراژ
دوشنبه ۲۹ تیر ماه ۲۵۸۵، برابر با ۲۰ ژوئیه ۲۰۲۶عصر این روز گروهی از خانواده های جاوید نامان تظاهرات در ایران، آسیب دیدگان چشمی، و همینطور تعدادی محدود، از کسانی بسیار که مورد ضرب و شکنجه رژیم حاکم بر ایران قرار گرفته اند، برای دیدار با علیاحضرت شهبانوی ایران در پاریس گرد آمدند.شهبانوی ایران در این دیدار بسیار احساسی و تاثیر گذار، یک یک افراد این گروه را پذیرا شدند و با دقت و تامل به گفتگو و درد دل های آنها گوش کردند، و آنها را به لزوم از دست ندادن امیدشان و اعتماد به آینده ایران تشویق نمودند.شهبانوی ایران در انتهای این جلسه پر از احساس و هیجان، با تاکیدی دوباره بر اینکه سلاح فرد فرد ما امید و اعتقاد به ایران و ایرانی است، یادآور شدند که اطمینان راسخ دارند که با آزادی نزدیک ایران، نسل جوان و برومند ما وظیفه خطیر بازسازی میهنمان و سربلندی ایران و ایرانی را به بهترین نحو آن به انجام خواهد رساند.با این گفته و در میان شور و هیجانی صمیمانه این همایش بی نظیر انجام پذیرفت.
هر بار که از عادل فردوسیپور پرسیده میشود چرا در برابر کشتار فجیع مردم در دیماه و انقلاب ملی ایران سکوت کرده، اما برای فیلترشدن برنامهی خودش اشک میریزد، گروهی فوراً به میدان میآیند و میگویند: «اگر از خانوادههای داغدار و کشتهشدگان دفاع کند، در مضیقه میافتد.»این دفاع، در ظاهر همدلانه است، اما در عمل دقیقاً همان تصویری از انسان را بازتولید میکند که رژیمهای توتالیتر برای بقای خود به آن نیاز دارند: انسانی بیچاره، بیاختیار، ناتوان و محکوم به اطاعت؛ موجودی که گویا در برابر قدرت هیچ انتخابی ندارد و برای حفظ امنیت، شهرت و موقعیتش ناگزیر است سکوت کند.اما انسان بیچاره نیست.پذیرفتن اینکه اعتراض در یک حکومت توتالیتر هزینه دارد، یک چیز است و تبدیلکردن هر سکوت و سازشی به «ناچاری» چیزی دیگر. اگر قرار باشد هر کس به دلیل احتمالِ ازدستدادن شغل، تریبون، برنامه یا امتیازش معذور شمرده شود، دیگر چه کسی مسئول رفتار خود خواهد بود؟ با این منطق، کارمند دستگاه سرکوب، مجری دستگاه تبلیغات، هنرمند حکومتی و چهرهای که دههها از امکانات رسمی بهره برده، همگی قربانیانی بیاختیارند. در این روایت، تنها کسی که مسئولیتی ندارد، همان انسانی است که تصمیم گرفته سکوت کند.توتالیتاریسم فقط با زندان، اسلحه و شکنجه حکومت نمیکند؛ با القای درماندگی نیز حکومت میکند. قدرت میخواهد مردم باور کنند که هیچ انتخابی ندارند، اعتراض بیفایده است و هر کس برای حفظ زندگی خود ناچار به تمکین است. وقتی ما نیز برای توجیه سکوت چهرههای مشهور دائماً بر «بیچارگی» آنان تأکید میکنیم، ناخواسته همان دستگاه فکری رژیم را تکمیل کردهایم.هیچکس از عادل فردوسیپور نخواسته است بیمحابا خود را به زندان بسپارد یا قهرمانبازی درآورد. موضوع بسیار روشنتر است: کسی که برای محدودشدن برنامهی خودش بغض میکند و اشک میریزد، نشان میدهد که توان اعتراض و بیان رنج را دارد؛ اما انتخاب کرده است این توان را کجا و برای چه کسی به کار بگیرد. وقتی پای منافع و تریبون خودش در میان است، صدایش شنیده میشود؛ اما وقتی خانوادههای داغدار، جوانان کشتهشده و یک ملت زخمخورده در میاناند، مدافعانش ناگهان از خطر و مضیقه سخن میگویند.مسئله این نیست که عادل چرا قهرمان نیست؛ مسئله این است که چرا برخی میخواهند سکوت او را فضیلت و ناتوانیاش را اجتنابناپذیر جلوه دهند.عادل فردوسیپور یک شهروند گمنام و بیپناه نیست. او چهرهای شناختهشده با سرمایهی اجتماعی گسترده است؛ سرمایهای که بخش مهمی از آن در همان صداوسیمای امنیتی و انحصاری جمهوری اسلامی شکل گرفته است. هرچه برخورداری و نفوذ یک فرد بیشتر باشد، مسئولیت اخلاقی او نیز سنگینتر است، نه سبکتر. شهرت فقط امتیاز نیست؛ مسئولیت هم هست.البته انسانها حق دارند بترسند، سکوت کنند و حتی منافع خود را بر مسئولیت عمومی ترجیح دهند؛ اما ما نیز حق داریم این انتخاب را نقد کنیم. ترس میتواند رفتار یک فرد را توضیح دهد، اما لزوماً آن را تبرئه نمیکند. میان «فهمیدن علت سکوت» و «مشروعیتبخشیدن به سکوت» فاصلهای اساسی وجود دارد.اگر هر کس تنها زمانی سخن بگوید که هیچ خطری متوجه او نباشد، هیچ استبدادی هرگز شکست نخواهد خورد. آزادی را انسانهای افسانهای و بیترس به دست نمیآورند؛ انسانهای معمولی به دست میآورند که با وجود ترس، در لحظهای معین تصمیم میگیرند دیگر کاملاً مطیع نباشند.انسان بیچاره نیست. ممکن است محدود، ترسان و زیر فشار باشد؛ اما همچنان صاحب انتخاب و در برابر انتخاب خود مسئول است. انکار همین اختیارِ محدود، بزرگترین خدمتی است که میتوان به یک رژیم توتالیتر کرد.✅@behzadmehrani77
مخاطبی برایم نوشت که عادل فردوسیپور در گذشته اصلاحطلب بوده، اما حالا دیگر نیست. گفتم: از سردار جنایت، قاسم س.ل.ی.مانی، هم تعریف و تمجید کرده است. گفت: چون قاسم همشهری عادل بوده. گفتم: با احمد خمینی هم لاس میزده است. پاسخ داد: آن زمان مردم ایران هنوز رژیم را تا این اندازه نمیشناختند؛ عادل هم حالا مخالف رژیم است.من فوتبالی نیستم، اما اینقدر میفهمم که رژیم کسی را سالهای سال به امنیتیترین نهاد تبلیغاتیاش، یعنی صداوسیما، راه نمیدهد و به او تریبون و شهرت نمیبخشد، مگر آنکه از حدود تعیینشده عبور نکند.از همهٔ اینها گذشته، دستکم پس از کشتار دهها هزار نفر در دیماه، دیگر نباید تنها به این توجه کرد که چه کسی چه میگوید؛ بلکه باید بیشتر متفطن این امر بود که افراد چه چیزهایی را نمیگویند. وگرنه از این «منتقدان»، خروارخروار در بازار دستفروشها ریخته است.رژیمهای توتالیتر در برهههایی از حیاتشان به کسانی نیاز دارند که فراوان سخنان انتقادی بگویند، اما چیزهایی را هرگز بر زبان نیاورند؛ یا اگر میگویند، کمخطرترین روایت ممکن را برای توتالیتاریسم عرضه کنند. ولادیمیر بوکوفسکی، نویسنده و زندانی سیاسی شوروی، که ۱۲ سال از عمرش را در زندانها و تیمارستانها و اردوگاههای کار اجباری شوروی گذراند میگوید: «در یک نظام توتالیتر چگونه میتوان استعداد خود را به کار گرفت؟ فقط با همراهشدن با نظام؛ زیرا تنها نظام است که میتواند صحنه، تریبون، انتشارات و میکروفن در اختیارت بگذارد.» بوکوفسکی سپس در مورد انتظارات رژیمهای توتالیتر میافزاید:«البته شیطان در آغاز چیز زیادی از شما نمیخواهد؛ فقط امتیازهای بسیار کوچکی طلب میکند، اما همانها برای همراستا کردن شما با نظام کافیاند.» سالهاست انتقادها و مخالفتهایی در جریان است تا در هیاهوی آنها، حرفهایی گفته نشود. دوام رژیم بیش از آنکه به سخنان روشنفکران، فعالان و هنرمندان وابسته باشد، به همان سخنانی نیاز دارد که آنان نمیگویند.✅@behzadmehrani77
ارزشیها و آنهایی که افسارشان را در دست دارند، میگفتند «آقا» مخفیگاه نداشت و به همین دلیل در دفتر کارش کشته شد.مصاحبهٔ اخیر عباس عراقچی با جواد موگویی چند نکته را روشن میکند: نخست اینکه در عالیترین سطوح رژیم، حفرهای امنیتی وجود داشته که اطلاعات این جلسات را لو داده است؛ دوم اینکه وزارت اطلاعات و نهادهای امنیتی با قاطعیت گفته بودند جنگی در نخواهد گرفت؛ و سوم اینکه، به گفتهٔ حمزه صفوی، فرزند یحیی رحیم صفوی، مشاور عالی علی خامنهای، خامنهای با وجود برخورداری از «یکی از گرانترین و پیچیدهترین تشکیلات و سامانههای حفاظتی جهان»، قربانی ضعف دستگاههای امنیتی شده و حفاظت از او نیازمند بازنگری اساسی بوده است.با توجه به این اطلاعات، به آن ارزشیای که هنوز گمان میکند خامنهای زیرزمینی نداشته تا چون موش در آن مخفی شود، چه باید گفت؟✅@behzadmehrani77
هممیهنانم، ملت بزرگ و دلیر ایران،امروز، با افزایش تنشها و احتمال گسترش حملات، بهویژه در جنوب کشور، میخواهم با شما سخن بگویم؛ بهویژه با مردم شریف سیستان و بلوچستان، هرمزگان، بوشهر، خوزستان و همه ساکنان سواحل خلیج فارس و دریای مَکران.جنگ و بحرانی که امروز کشور ما با آن روبهروست، تنها یک باعث و بانی دارد: رژیم جمهوری اسلامی.اما جنگ اصلی، یعنی جنگ جمهوری اسلامی علیه ملت ایران، چهلوهفت سال پیش آغاز شد و تا امروز ادامه یافته است.همه ملت ایران از این رژیم زخم خوردهاند. نگذاریم بگویند که جنوب ایران تازه وارد جنگ شده است. جنوب ایران از همان روزی وارد جنگ شد که کودکان بلوچ، به دلیل نبود آب آشامیدنی و زیرساختهای اولیه، قربانی گاندوها شدند؛ از روزی که در سیستان و بلوچستان، سرزمین رستم و قلب اسطورههای ایران، جوانان برای تامین معاش ناچار به سوختبری شدند؛ از روزی که استان هرمزگان و بندرعباس، بزرگترین بندر ایران، در فقر و محرومیت رها شدند؛ از روزی که بوشهر، تأمینکننده بخش بزرگی از گاز کشور، و خوزستان، قلب صنعت نفت ایران، خود از ثروتشان بیبهره ماندند.اما ایران آزاد، ایرانی متفاوت خواهد بود.با استقرار دولتی ملی، کارآمد و توسعهگرا، سیستان و بلوچستان میتواند با تکیه بر موقعیت راهبردی، نیروی انسانی جوان و دسترسی به آبهای آزاد، به یکی از موتورهای اصلی رشد و شکوفایی کشور تبدیل شود. چابهار میتواند قلب تجارت ایران و دروازه اتصال اقیانوس هند، آسیای مرکزی و بازارهای جهانی باشد؛ با بهروزرسانی همان برنامه جامعی که پیش از فاجعه ۵۷ قرار بود اجرا شود.هرمزگان، بوشهر، خوزستان و جزایر خلیج فارس میتوانند با توسعه تجارت، گردشگری، صنعت و جذب سرمایهگذاری، به ثروتمندترین و پیشرفتهترین مناطق ایران بدل شوند.هممیهنانم،این رژیم جنگافروز نه برای مردم پناهگاهی ساخته است و نه توان دفاع از آسمان کشور را دارد. سردمداران آن در حالی که زیر زمین پنهان شدهاند، از مدارس، بیمارستانها و دیگر مراکز غیرنظامی، استفاده نظامی میکنند، و مردم ایران، از جمله سربازان وظیفه را در پادگانها، به سپر انسانی تبدیل کردهاند.در جنگی که جمهوری اسلامی بر کشور تحمیل کرده است، نخستین و مهمترین وظیفه شما حفظ جان، امنیت و سلامت خود و خانوادههایتان است. زیرا شما سرمایه ایران و سربازان واقعی نبرد برای بازپسگیری میهن هستید.در همین ارتباط، دفتر ارتباطات و رسانه من، توصیهها و راهنماییهای لازم را برای افزایش امنیت هممیهنان منتشر خواهد کرد.مبارزه و کسب آمادگی برای پیروزی نهایی یک وظیفه همیشگی است. در نبرد نهایی، هر قدر ما توانمندتر، و جمهوری اسلامی ضعیفتر باشد، پیروزی سریعتر و کمهزینهتر به دست خواهد آمد.پاینده ایران@OfficialRezaPahlavi
عبدالکریم سروش در مصاحبه با رضا خجستهرحیمی در آخرین شمارهٔ مجلهٔ «اندیشه پویا» میگوید: «آقای تقی رحمانی هیچجا نشد که سخنرانی کند و لگدی به من نزند.»بعد هم میگوید که من ِ عبدالکریم اصلاً کسی را از دانشگاه اخراج نکردهام؛ هرچند سلطنتطلبها و ساواکیها حقشان بود که اخراج شوند. آنهایی را هم که حقشان نبود، همه را محمد ملکی از دانشگاه اخراج کرده است و نه من!✅@behzadmehrani77
در همهی این سالها که خارج از ایران بودهام، نشر و انتشارات و بازار کتاب و مجله را در ایران از نزدیک دنبال کردهام و کتابها و مجلات بسیاری از ایران به دستم رسیده است. قیمتها نیز هر روز و هر ماه بالاتر رفتهاند. بااینحال، نزدیک به دو سال است که کمتر از ایران کتاب تهیه کردهام. امروز، وقتی در صفحهای اینستاگرامی با قیمت برخی کتابها در چاپهای جدید مواجه شدم، گمان کردم چون اصحاب کهف تازه از غار بیرون آمدهام.آنوقت اصلاحطلبان تباه مدام به مردم طعنه میزنند که اهل خواندن و کتاب نیستند و با استناد به تیراژ کم همین کتابهای عموماً مزخرف و گران ــ البته کارهای درستوحسابی هم وجود دارد ــ در پوستین ملت میافتند که بله، مردم نمیفهمند؛ چراکه کم کتاب میخوانند. در واقع، کتاب و کتابخوانی و تیراژهای کم را متکایی برای تئوریهای سیاسی مماشاتخواهانهی خود در برابر رژیم تمامیتخواه میسازند:«گرچه مقصود از کتاب آن فن بُوَدگر توَش بالش کنی، هم میشود»این جماعت نمیفهمند که میزان سواد و دانش و فرهنگ و کتابخوانی مردم، الزاماً ربطی به خرید کتاب از این بازار مکارهی ترجمه و نشر و کتاب ندارد.✅@behzadmehrani77